آخرین گفتگو با رضا بیک ایمانوردی قبل از سفر ابدی اش

1429-44

1429-45

رضا بیک ایمانوردی بازیگر قدیمی و سرشناس سینما، در سال 1992 بعد از سالها، به جمع ایرانیان مقیم لس آنجلس آمده بود با مهر همیشگی اش به دفتر جوانان آمد تا دوستان قدیمی خود را ببیند. این مصاحبه، درواقع آخرین مصاحبه با بیک ایمانوردی است و بعد از این دیگر هیچگاه برای هیچکس امکان گفتگو با این هنرمند هزار چهره پیش نیامد، چون بیک ایمانوردی مدتی درگیر سفر و بعد هم بیماری شد، چند سال بعد از این گفتگو هم بیک و هم فرامرز محمودی بازیگر دیگر سینما را از دست دادیم.
در این دیدار که در دفتر جوانان انجام شد. بیک سفره دلش را باز کرد و از همه آنچه که سالها بود، در دل داشت صمیمانه گفت و فرامرز محمودی هم کوتاه سخن گفت.
مهدی ذکائی: به بیک ایمانوردی می گویم آیا قبول داری بازیگران سابق بعد از انقلاب، مظلوم ترین هنرمندان بودند، چون بیشتر رشته های هنری امکان فعالیت پیدا کردند، تنها این گروه بودند  که بسیاری از درها برویشان بسته شد.
می گوید: در حقیقت طبقه ما با سابقه ها، خیلی آرزو داشتیم درخارج بتوانیم به فعالیت بپردازیم. ایرانیان سرمایه دار پا به میدان بگذارند، ولی انگار آنها سرمایه گذاری دراین زمینه را جدی نمی گرفتند، من هر بار که به فکر افتادم موانعی به وجود آمد، از جمله اینکه گفتند با لهجه نمی توان در سینمای امریکا پیش رفت، تازه اگر هم نقشی باشد کوچک و بی اهمیت خواهد بود که این نقش ها هم به  غیرت ما و طرفداران ما بر می خورد.
در نهایت احساس کردم تا روزی که سرمایه گذاران ایرانی پا جلو نگذارند وبروی بازیگران معروف و با سابقه و حتی جوان سرمایه گذاری نکنند، ما در این عرصه شکوفایی نخواهیم داشت.
ذکائی: قبول دارم که در طی این مدت که شاهد بودیم، دیدیم که در همه ملیت ها و اقوام غیر امریکایی باهمت سرمایه داران خود، به سینما و تاتر و موزیک این سرزمین راه یافتند.
بیک ایمانوردی: هر ملتی که به امریکا آمده، اوایل خود را به عنوان مسافر و یا مهاجر موقت نگاه کرده، ولی وقتی احساس کردند ماندنی شده اند، دست به تلاش زدند، خصوصا نسل دوم شان در رشته های مختلف درخشیدند،  مطمئن باشید نسل دوم ما در این سرزمین جا می افتند و پیش میروند، خصوصا که با دو فرهنگ آشنا باشند، ما این نوع پیشرفت را درایتالیایی ها دیدیم که در این سرزمین چگونه پیش رفتند.

1429-46

ذکائی: بیک عزیز. می خواهم با شما بر گردم به سالهای دور، آخرین روزها در ایران و بعد کوچ و سفر به خارج، دربدری، آوارگی واینکه آخرین لحظات ات در ایران چگونه گذشت.
بیک: در اواخر سال 1980 بود که احساس کردم دیدم اسکان کردن وجود ندارد و باید هرچه زودتر از سرزمینم خارج شوم چون امکان سفر با هواپیما نبود، اجازه خروج هم نداشتم، به اتفاق عبدالله بوتیمار همکار قدیمی ام از مرز بازرگان از طریق رضائیه راهی ترکیه شدیم، کسی ما را با خود برد که نه من و بوتیمار و نه سینما را نمی شناخت، بما لباس های محلی پوشاند و گفت اگر کسی پرسید اینجا چه می کنید. بگوئید برای خرید چوب آمده ایم، در میان راه، یک نظامی من و بوتیمار را از اتومبیل پیاده کرد، پرسید شما چه کاره هستید. ما گفتیم یک تاجر ساده چوب، گفت در کار فروش فرش نبودید؟ گفتیم هیچوقت، او هم دیگر سئوالی نکرد و ما را رها کرد، کمی جلوتر دمکرات ها ما را گرفتند که خیلی به ما محبت کردند، ما را شناختند و تا سر مرز هم ما را همراهی کردند. البته در همان مسیر، مدتی هم با اسب و قاطر میرفتیم، که یکبار در لبه یک دره، نزدیک بود، هر دو سقوط کنیم. تا بالاخره به آن سوی مرز رسیدیم، یک جوان ترک ما را تحویل گرفت، در همان برخورد اول مرا شناخت، فیلم های مشترک ترکی مرا دیده بود، ما را نزد سربازان مرزی برد، آنها هم دور ما را گرفتند، کلی از ما پذیرایی کردند تا فردا صبح وارد شهر وان شدیم تا رفتیم در بانک پول تبدیل کنیم، کلی از ترک ها دور ما را گرفتند عکس و امضاء می خواستند، البته ما بیش از دویست سیصد دلار نداشتیم وارد شهر که شدیم اولین کارمان نوشیدن دو تا آبجوی خنک بود. چند روزی ماندیم تا سرانجام در استانبول به کنسولگری آلمان رفتیم ویزا گرفتیم، من دراستانبول دوستان سرشناس وهنرمند بسیاری داشتم، ولی راستش نمی خواستم ما را که در بهترین شرایط دیده بودند در آن موقعیت ببینند، آنها ما را همیشه ثروتمند و دست و دلباز می شناختند، به همین دلیل درترکیه زیاد نماندم، وقتی به مونیخ رسیدم، بعضی هایشان با من تماس گرفتند، که چرا در ترکیه به سراغ شان نرفتم. در مونیخ مدتی در کار ساختمان و ریمادل کردن رستوران ها و خانه بودم که کارم خیلی مورد توجه قرار گرفت. ولی من آنجا هم دوام نیاوردم، درحالیکه بوتیمار ماندنی شد، من راهی امریکا شدم، آنروزها ایرانیان اینجا در شرایط خوبی نبودند.
ذکائی: من خبر داشتم که شما قبل از انقلاب بارها به ترکیه سفر کردید، در فیلم های مشترک بازی کردید ولی شما خیلی سریع از آن دوره رد شدید در آن مدت چند فیلم بازی کردید؟ دستمزدها چقدر بود؟
بیک: همان اندازه دستمزد ایران بود، فیلم هایی که در ترکیه ساخته می شد با سرمایه دو کشور بود، مردم هر دو کشور هم استقبال می کردند، من برای بازی در 5 فیلم، 2 سال در ترکیه ماندم، جالب اینکه هنوز آن فیلم ها را در تلویزیون ها پخش می کنند.
ذکائی: میدانیم که شما در ساخت اولین فیلم های اکشن سبک و سیاق امریکایی، در ایران نقش داشتید.
بیک: من درکار کشتی کچ بودم، کشتی خشنی که هنوز جا نیفتاده بود، مرا مرتب به باشگاه ها دعوت می کردند.تلویزیون و روزنامه اطلاعات با من مصاحبه کرد، تیمسار خسروانی دعوتم کرد در باشگاه تاج به گروهی تعلیم بدهم بعد در باشگاه نیکنام و البرز، شاگردانی که تعلیم دادم مثل فیروز و یدی خیلی خوب را ه افتاده بودند. خودشان در باشگاه ها تعلیم می دادند. آنروزها اکشن در  فیلم های فارسی معنایی نداشت، مثلا عباس مصدق برای ایجاد هیجان و بقولی اکشن، یک صندلی را برداشته و فریاد میزد آی ایهاالناس!  همه فرار می کردند. کم کم هنرپیشه ها با من تمرین می کردند، بمرور اکشن وارد فیلم ها شد، خاچیکیان خیلی بمن کمک کرد.نقش های خوبی بمن داد که ابتدا منفی بود، ولی بعد به مثبت مبدل شد، با آمدن گنج قارون، مسیر سینما عوض شد، من به فیلم های کمدی دعوت شدم اولین فیلم، «ولگرد» با کارگردانی خسرو پرویزی بود. نقش یک آدم خیابان گرد را بازی می کردم که لوطی منش بود مردم خیلی استقبال کردند، بعد در  فیلم «گدایان تهران»، که همان قصه «معجزه سیب» پیترفالک بود، من نقش او را در قالب الگو سازی کردم. مردم خیلی خوششان آمد، اصولا در نقش های مختلف ظاهر می شدم، بمن لقب هزار چهره داده بودند من حدود150 فیلم بازی کردم و پرکارترین هنرپیشه مرد بودم، که در میان آنها فیلم «روسپی» و «بابا نان داد» را دوست داشتم. آخرین فیلمی که در ایران بازی کردم، «تپه 303» به کارگردانی امان منطقی بود که بازپس گرفتن تپه ای بود که عراقی ها گرفته بودند، بعد همانطور که گفتم سر از امریکا در آوردم.
ذکائی: در اینجا چه کارهایی کردید؟
بیک: در همان اوایل فهمیدم، خیلی ها عوض شده اند، حتی دوستان خودم، بکلی تغییرکرده بودند، تصمیم گرفتم از جامعه ایرانی دور بشوم، مدتی در کمپانی نفتی «شل» کار کردم، بعد بعنوان یک راننده تریلی، در کار نقل و انتقال مواد غذایی از ایالات مختلف بودم واین شیوه زندگی را ادامه دادم.

***

گفتگوبا فرامرز محمودی
فرامرز محمودی از بازیگران قدیمی سینما بود، که بعدها به کار کامیونداری روی آورد و همان حرفه را در امریکا هم ادامه دادم.
خودش می گوید: من در ایران  و اینجا، سعی کردم ارتباطم با بیک عزیز برقرار باشد بعد هم او را دعوت کردم با هم کار کنیم سالهاست از کار هنری دورم، ولی دلم می خواهد دوباره شروع کنم.
من در سینمای قبل از انقلاب فعال بودم، 3 سال قبل از انقلاب در فیلم «صادق کرده» با سعید راد همبازی شدم از برخورد نمودن با بازیگر نقش منفی خوشم نیامد، دست کشیدم رفتم دنبال تخصص و تجربه خودم که رشته حمل و نقل بود، حتی اتحادیه ای راه انداختم، که چون قبلا در فیلم بازی کرده بودم،جلوی کارم را گرفتند. از ایران خارج شده به آلمان رفتم وسرانجام به امریکا آمدم، شغل خود را دنبال کردم که در این کار موفق شدم و شانس بزرگم این است که اینروزها استادم رضا بیک ایمانوردی را با خود دارم.

1429-47

1429-50