1510- نا انسانیت، کتاب نفیس دکتر بابک نیا

1510-2

1510-4

1510-5

1510-6

انتشار چهار جلد کتاب «هولوکاست» (پژوهش و نگارش دکتر اردشیر بابک نیا) در قطع بزرگ آن هم به فارسی در سال 2012 میلادی یک حادثه ی عظیم فرهنگی، سیاسی و اجتماعی است که گرچه بازتاب گسترده ی غرورانگیزی در جهان یافت اما، صدها کتاب و فیلم مستند و داستانی و هزارها مقاله و صدها کنفرانس وهمایش بین المللی هم هنوز نتوانسته عمق این فاجعه ی شگفت انگیز را که به قول «الی ویزل»: « باموازین و معیارهای عقل انسانی قابل درک نیست» بیان کند زیرا عقل سلیم چنین حکم می کند که «وقتی نوبت به قتل کودکان برسد دست و دل کشتارگر بلرزد چرا که نمی توان بدون کشتن وجدان خدای درون، دست به خون کودکان آلود لیکن بیدادگران نازی چنین نبودند آنها به آسانی بیش از یک میلیون کودک بی گناه را به کوره های آدم سوزی سپردند.»
اما «پژوهش، بررسی و آگاهی از جزئیات این فاجعه (هولوکاست) درک آن را آسان تر نمی کند و بسیاری از پژوهشگران معتقدند که درک هولوکاست و رویدادهای شوم، رقت بار و ویران کننده ی آن را میسر نکرده وشاید هم هیچگاه میسر نشود و «دیواری نفوذ ناپذیر» تا ابد پژوهشگران و تاریخ نویسان را از واقعیت این فاجعه ی شگفت انگیز جدا نگاه دارد، تا آنجا که گوئی دنیای دوزخی آشویتس از آن سیاره ی دیگری بوده است. «الی ویزل» نیز بر این باور است که «آشویتس با موازین و معیارهای عقل انسانی قابل درک نیست و رویدادهای آن حتی قابل تصور هم نیست و فقط در خاطر کسانی می ماند که آشویتس را خود تجربه کرده اند بنابراین بین قربانیان و بازماندگان هولوکاست و دیگر انسان ها شکافی است که هیچگاه هیچ کس قادر به درک آن نخواهد بود».
چطور می توان به آسانی و سادگی باور کرد که هفتاد، هشتاد سال پیش کشوری به نام آلمان که درصدر تمدن اروپایی آن زمان با برجسته ترین هنر، علوم و تکنولوژی دوران خود بود، سرزمینی که افتخار بزرگ ملت، برگزیده سالارانی بودند که به سبب سرشت بردبارانه ی ارزش های اجتماعی، بسیاری از آنها متعلق به آئین یهود بودند مردی روان پریش به نام ادولف هیتلر در تارک ساخت قدرت خودکامه قرار گیرد و نظام تک حزبی حکومتی متکی بر مردمفریبی و ارعاب بر سرزمین آلمان حاکم کند و انسان های فرهیخته و کار دیده ای مثل رئیس یک دانشگاه، ناگاه ریش و سبیل را که سالها مشخصه ی مقام پروفسوری اش بوده است بتراشد، اونیفورم مضحکی با شلوار گشاد بلند و با بازوبند و نشان جمجمه مردگان بر تن کند کلاه شاپو از سر بدارد و جای آن یک کپی جنگی بر سر گذارد، ششلول بر کمر بیاویزد و به جای سلام دست به هوا برد و «هایل فوهرر» (جاوید رهبر) بگوید شخصیتی که اندیشه های هگل، فیخته و شوپنهاور و هایدگر و فروید را در عالی ترین مرتبت های علمی درس می داده است، ناگهان فلسفه ی پیشوا را در کتاب «نبرد من» نقطه ی پایان تمام اندیشمندهای انسان ها بداند و استادان پیشین خود را «جهود و کمونیست» بخواند و مراسم کتاب سوزانی برای آثار آنان در صحن دانشگاه برپا بدارد.
ما از تشابهات و اثرات شرایط زمانی – مکانی و رویدادهای تروریستی در سوریه و عراق و افغانستان و یمن و داعش و القاعده و طالبان آنهم امروز بعد از 80/70 سال سخن نمی گوئیم این اتفاق فاجعه آمیز از قلب اروپای قرن بیستم رخ داده و در کشوری که عظمت شهروندی و پیشرفت تکنولوژی اش چمبرلن و استالین و روزولت را آنچنان با شکوه و نیروی خود خیره کرده بود تا آنجا که هر قراردادغیرانسانی و خلاف مدنیت بین المللی را که مرد روانپریش در برابرشان گذاشت امضا کردند. و روزی هم که امپراتوری مجانین در میان ویرانه های برلین مدفون شد و پیشوا «جام زهر» خود را بصورت دو گلوله در مغز معیوبش در «برچتسگادن» خالی کرد و آن رئیس دانشگاهها هم اونیفورم را از تن در آوردند، و باز دوباره مشخصه های یک پروفسور را یافتند. نسخه های «نبرد من» را سوزاندند و بازگشتند به تدریس هگل و کانت و فروید. این که ملت آلمان، آن اکثریت خاموش تا کی در این نقطه ی سیاه تاریخ معاصر خود مقصر بود و چرائی های برفراز آمدن آن همه عوامل نامساعد فرهنگی در آن سرزمین متمدن سالهاست بازکاوی و تحلیل شده است تا ببینند در شرایطی که امپراتوری پروس در هم پیچیده شده بود و ملتی پیشرفته باید سر اطاعت در برابر دشمنان تاریخی خود یعنی انگلیس و شوروی و فرانسه سر فرود می آورد در زمانی که رکود اقتصادی، بیکاری و حتی قحطی، ملت آلمان را از اوج قدرت به حضیض ذلت کشیده بود چرا این مردمی که بالاترین رقم با سوادی را در سراسر دنیا داشتند بدان آسانی مرعوب یک مشت لات قمه کش حزب نازی شدند؟ و به جمع رجاله ها پیوستند و یا سرخورده و گوشه گیر شدند و یا جلای وطن کردند و زمانی هم که شرایط زمانی – مکانی تغییر کرد و برای تجلی ارزش های مساعد و برجسته ی فرهنگ قومی مناسب شد در فاصله ی کمتر از یک دهه سرزمین یکسره سوخته را به والایی پیشین منهای پدیده های نامساعد فرهنگی رساندند.

1510-7

دکتر بابک نیا در پیشگفتار «جلد اول از چهار جلد کتاب هولوکاست» نوشته است:
«از اینرو نوشتن درباره ی هولوکاست همیشه با محدودیت هایی روبرو خواهد بود این محدودیت ها موجب می شوند که با نوشتن نتوان واقعیت این فاجعه ی غیرانسانی نابخردانه [هولوکاست] را شرح داد و درد و رنج های قربانیان هولوکاست را به تصویر کشید» از اینرو کار بزرگ تحقیق و کندوکاو پانزده ساله ی خود را کافی ندانست وباز به مطالعه و پژوهش پرداخت ولی این بار اردشیر محصص کاریکاتوریست، گرافیست و نقاش برجسته و پرآوازه را به همکاری برانگیخت.
دکتر بابک نیا در صفحه های نخست کتاب « ناانسانیت» می نویسد: «درسال 1986 اردشیر محصص مدتی مهمان من بود روزی درباره ی نخستین کارهایش از او پرسیدم گفت: «در پنج سالگی همراه برادرم به تماشای فیلم «بلای جان نازی ها» رفته بودم هنگامی که از سینما بازگشتم مادرم درباره ی داستان فیلم از من پرسید و من به جای توضیح، چند صحنه از فیلم را برای او طراحی کردم. او با دیدن طرح ها بسیار تحت تاثیر قرار گرفت». پس از این گفتگو من از اردشیر خواستم حوادث پیرامون هولوکاست را برایم نقاشی کند در سالهای 1987 و 1988 او بیش از 300 طرح و نقاشی که نمایانگر عواطف و احساسات ستمدیدگان، ستمگران و نظاره گران هولوکاست بودند نقاشی کرد و برایم فرستاد. این نقاشی ها گنجینه ایست یگانه و ماندنی از اردشیر که با نوشته هایی درباره ی درد و رنج قربانیان و بازماندگان و نیز گفته هایی از زبان ستمگران این فاجعه با عنوان «نا انسانیت» : میان احساسات ستمدیدگان، ستمگران و نظاره گران هولوکاست در این مجموعه آمده اند. تصویرهایی که بهتر از ده ها صفحه نوشته عمق فاجعه را نشان می دهند. سال ها در پی یافتن پاسخی برای این سئوال بودم که چگونه انسان ها به درجه ای از «نا انسانیت» می رسند که نه فقط از کشتار انسانهای دیگر احساس ناراحتی و یا پشیمانی نمی کنند بلکه آن را وظیفه ی ای ملی و خدمتی به میهن و رهبر خود می دانند؟ شگفت آور این که در این فاجعه آدمهای عادی تحت تاثیر ایدئولوژی نژادپرستانه ی نازی ها قتل را به عنوان پیشه ی روزانه ی خود پذیرفته بودند آنها بودند که تصمیم می گرفتند که چه کسی زنده بماند یا بمیرد، قدرتی مطلق»
این که دکتر بابک نیا کشف کرده است که:« این نقاشی ها[ی اردشیر] که در این مجموعه آمده است تصویرهائی [است] که بهتر از ده ها صفحه نوشته عمق فاجعه را نشان می دهد» مرا به یاد شعر بلند استاد دکتر رعدی آدرخشی ادیب و شاعر پرآوازه انداخت شعری که او برای «برادر بی زبان»ش ساخته است رعدی آذرخشی آرزو می کند که «نگاه» جانشین «کلمه» شود و بابک نیا با دعوت از اردشیر محصص خواسته است در کار تازه ی خود «نا انسانیت» رنگ و خط را جانشین کلمه کند چرا که هر تصویر بهتر از ده ها صفحه نوشته عمق فاجعه را نشان می دهد»

من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
که شنیده ست نهانی که در آید در چشم؟
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان؟
یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟
چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم
که جهانی است پر از راز به سویم نگران
بس که در راز جهان خیره فرو ماندستم
شوم از دیدن همراز جهان سرگردان
چه جهانی است جهان نگه؟ آنجا که بود
از بد و نیک جهان هر چه بجویند نشان
گه از او داد پدید آید و گاهی بیداد
گه از او درد همی خیزد و گاهی درمان
نگه مادر پر مهر نمودی از این
نگه دشمن پر کینه نمودی از آن
به دمی خانه ی دل گردد از او ویرانه
به دمی نیز ز ویرانه کند آبادان
هرچه گوید نگهت همره آن دان باور
هرچه گوید سخنت همسر او دار، گمان
زود روشن شودت از نگه بره و شیر
کاین بود بره ی بیچاره و آن شیر ژیان
نگه بره تو را گوید بشتاب و ببین
نگه شیر تو را گوید بگریز و ممان
نه شگفت ار نگه ، این گونه بود، زانکه بود
پرتوی تافته از روزنه ی کاخ روان
من فرومانده در اندیشه، که ناگاه نگاه
جست از گوشه ی چشم من و آمد به میان
درهر دمی با تو بگفت آنچه مرا بود، به دل
کرد دشوارترین کار، به زودی آسان
تو به پاسخ نگهی کردی و در چشم زدن
گفتنی گفته شد و بسته شد آنگه پیمان
دکتر بابک نیا در معرفی اردشیر در کتاب «نا انسانیت» می نویسد:
«اردشیر خود گفته بود که هرچند کارهایش به دو دسته ی اصلی تقسیم می شود یکی آثار پر جزئیات، پیچیده و ظریف و دیگری آثاری که با چند حرکت ساده ترسیم می شود و تعدادشان بسیار بیشتر است خودش ظاهرا دسته ی دوم را ترجیح می دهد و افزود که: «فرم های ساده تر و ابتدایی تر را می پسندد» چون: « با حداقل امکانات می توانم هرجا که باشم هر تعداد از این ها را بکشم».
او درواقع این «طرح» ها را جانشین کلمه کرده است. یادم می آید که وقتی با او در تهران، آن روزها که او در اوج شهرت بود درجُنگ شب رادیو ایران میخواستم گفتگویی با او کنم به من گفت: «من با طرح هایم حرف میزنم و طرح ها را هم که نمی توان در رادیو برای شنونده مطرح کرد».
رعدی آذرخشی هم می گوید:
خواهم آن دم که نگه جای سخن گیرد و من
دیده را، بر شده بینم به سر تخت زبان
دست بیچاره برادر که زبان بسته بود
گیرم و گویم هان، داد دل خود بستان
به نگه باز نما هرچه در اندیشه ی توست
چو زبان نگهت هست به زیر فرمان

1510-8

1510-9