این گفتگو در اولین ماههای ورود زنده یاد کارو به لس آنجلس انجام شده است

1517-73

این گفتگو در اولین ماههای ورود زنده یاد کارو
به لس آنجلس انجام شده است
کارو درباره روزهای غربت و ایرانیان،
هنر، مطبوعات، رادیو تلویزیون ها، شعر و انقلاب
و ادعای شاملو در دانشگاه برکلی سخن گفته است

در دفتر کارو در گوشه ای از لوس آنجلس بی درو پیکر روبروی شاعر بی قرار، قرار می گیرم. گوشه ای از لوس آنجلس که خدا می داند نقطه پایانی خواهد بود برای آوارگی های او و یا آغازی دگرگونه
با سلامی و احوالپرسی صمیمانه از پس گلهای نسترن بدون بو که صحنه آرای دفتر کاروست به استقبالم می آید. قیافه او را می بینم، استوار و مصمم و زنده، احساس می کنم در سراپای وجودش از آنچه در این دوران می گذرد قیامتی برپاست. این دوران نامردی و نامردمی، جهل تحمیلی و زندگی بلاتکلیف وآینده ای بلاتکلیف تر... از امریکا، روزهای غربت و ایرانیان مقیم غربت می پرسم.
- تا آنجا که مربوط به شناخت اساسی است، امریکا برای من تازگی ندارد. گرچه اولین بار است – از بخت بد- راهی این دیار شده ام، اما، با ساختار امریکا، از ادبیات گرفته تا فلسفه و سیاست آن، از بدو تولدش تا کنون، آشنایی کامل دارم. خیلی خوب می دانم که امریکا بخودش حق داده، بجای تمامی کشورها و ملتهای این قاره سخن بگوید، چه نقشی در بیکران این دنیای بی جهت و جهت ناپذیر ایفا می کند. دنیایی که در بی جهت بودن و، بالاتر از آن، در جهت ناپذیربودنش، امریکا تعیین کننده نقشها را- به ویژه پس از جنگ دوم جهانی- بازی کرده است. ظاهری زیبا دارد و نه دلفریب که چشم فریب. ماشینیسم – به مفهوم وسیع کلمه- کار ملت امریکا را به جایی کشانده که اکثریت مطلق آنها با پدیده ای بنام «فکر» اصلا آشنائی ندارند، تا جائی که خیلی ها اصلا نمی خواهند فکر کنند که قدرت فکر کردن ندارند...
همین است که می بینم: «دلار» نداریم بنابراین «شخصیت» نداریم و چون «شخصیت» نداریم در جستجوی آن، آنچنان در جستجوی دلاریم که اصلا یادمان رفته به چه قومی، چه تاریخی، چه فرهنگی وابسته ایم. ریشه از کجا داریم؟ و چنین ریشه گم کرده ره به کجا می سپاریم...؟
• وایرانیان مقیم غربت را...؟
- اول، با کمال فروتنی عرض کنم که «دید» من هر چه باشد نمی تواند یک «حجت» باشد. من پیامبر که نیستم، هیچ، امام هم نیستم! با تمامی این احوال، متاسفم از آنچه دیده ام و دریافته ام، چرا که بلافصل ترین تجلی دهنده ذات یک ایرانی بی پیرایه، صمیمیت بی منت او، به موازات لطافت روح و سخاوت طبع است. درحیرتم، از این خصائل خبری در ایرانیان برون مرزی مانده؟ اگر مانده، تا چه حد؟ چند در صد از آنها را در بر می گیرد؟ من فکر می کنم که – قاعدتا- همه چیز بیک طرف، وقتی جمعی از یک ملت- هرچه تعدادشان – از زادگاه دورند و گرفتار فضای غریب، فرهنگ غریب، اجتماع غریب، احساسات غریب، شیوه زندگی غریب، باید از خویشتن خویش، از صمیمیتش که در نهادشان، در ذاتشان هست، بیشتر برای یکدیگر خرج کنند تا پیوستگی فکر، قلب، تداوم سخن گفتن ها، درد دل شنیدنها به زبان مادری، آنها را از ریشه ای که دارند جدا نکند و بار کمرشکن فرهنگ دیگران- اگر فرهنگی در میان باشد- ستون فقرات روح آنها را، تا سرحد هیچ شدن مطلق- درهم نشکند. اما، بدبختانه، ما نه تنها به یکدیگر صمیمیتی عرضه نمی کنیم، بلکه با یک نوع خودنگریها، خودنمائیها، هارت وپورت های الکی، به رخ کشیدن پست ها و مقام هائی که – گویا- داشته ایم، چنان غربتی خودی ایجاد کرده ایم که دیگر احتیاجی به خرد شدن در کل غربت، نداریم!

1517-74

• هنر، مطبوعات و رادیو تلویزیون شکل گرفته درخارج از ایران؟
- درباره مطبوعات، نمی توان سربسته و دربست قضاوت کرد. چرا که تمامی نشریات خارج از ایران در یک سطح نیستند و این در دنیای روزنامه نگاری، خبر تازه ای نیست. منتها آنچه مایه تاسف میتواند باشد اینکه آشفتگی چشمگیری که در فضای سیاسی ایرانیان برونمرزی حاکم است اکثر مطبوعات را به نوعی سرگیجه دچار ساخته که محصول اسفبارش، معلق و در عین حال، معطل کردن ذهن خوانندگان مطبوعات است.
اکثر کانالهای تلویزیونی هم به همین درد دچارند. ضمن اینکه پاره ای از آنها از لحاظ محتوا خیلی فقیرند.
• درباره هنر برونمرزی چه می گویید؟
- درباره چیزی که وجود ندارد، من نمی خوانم حرفی بزنم!
• حتی شعر؟
- درباره شعر، جدا هنوز فرصت نشده که بفهمم چه خبر است؟ مگر خبری هست؟
• از انقلاب و تاثیر انقلاب برهنر وچگونگی آن بعد از انقلاب برایمان بگوئید.
- کودکانه است حتی تصور اینکه هنر بعد از انقلاب- در هر کشوری که میخواهد باشد- تداوم هنر قبل از وقوع آن باشد. «انقلاب» خانه عوض کردن نیست، خانه، ویران کردن است و بجای آن بنائی را دگر ساختن و پرداختن. گفتم «بنائی دگر» با «بنای نو» اشتباه نشود. برای ساختن این «بنای دگر» طبعا «ابزاری دگر» لازم است و ابعادی دیگر. (در مرحله ساختن). بعد که بنا ساخته شد، خود بنا، مستقیم یا غیر مستقیم، برهرچه در درونش هست و در برونش، تاثیر میگذارد. ضمن اینکه، روی همان خاکی بر پا شده که بنای قدیم وجود داشت. یعنی چه؟ یعنی اینکه یک انقلاب، فرهنگ دیرین یک ملت را ریشه کن نمی کند. بلکه فرهنگی جدید- یا پیشرو یا پس گرا- بار آن فرهنگ دیرین میکند.
در مورد ایران هم، این امر، صادق است.
شوخی نیست. انقلابی صورت گرفت که تمامی طبقات مردم، از خراّط و خیاط گرفته تا مهندس و دکتر، از روشنفکر گرفته تا تاجر، روشنفکر و ضد فکر، پیر و جوان، زن ، مرد در آن سهیم بودند و این نمیتواند یک امر تصادفی باشد. لابد، زمینه فراهم بود و فراگیر. ضمن اینکه احمقانه است اگر فراموش کنیم که در این دوران قرن ما، بعلت گسترش باور نکردنی رسانه های خبری «کوچک شدن» کره زمین بعلت جابجا شدن شتر با «کنکورد» و براساس همین دو، تاثیر متقابل فرهنگ ها بر یکدیگر، وابستگی اجتناب ناپذیر یا تحمیلی ملتها با هم، برخورد سیستماتیک «ایسم»ها و «فرزندان» رنگارنگشان، و در مجموع، نفوذ ویرانگر قدرتها و ابرقدرتها برسرنوشت بشریت، در بروز انقلاب ایران نمی توانست بی تاثیر باشد.
• و هنری که بعد از آن شکل گرفت؟
- موضوع همان «بنائی دگر» است وابزاری دگر... من همه ش 9 ماه است که از ایران خارج شده ام. و بنابراین شاهد همه چیز بودم. شاهد خونهایی که قبل، در تداوم انقلاب و بعد از انقلاب ریخته شد. شاهد آن جنگ بی هدف (از خاطر ملت ما) و با هدف از لحاظ سوداگران بین المللی ابزار کشتار. شاهد دگرگونی کاملا محسوس در طرز تلقی اکثریت مردم ما از آنچه در کشور و خارج از کشور می گذرد. نوع برخوردها، حماسه ها و مرثیه هایی که اصلا احتیاج به پیاده شدن روی کاغذ را نداشتند... و چنین است که در سالهای بعد از انقلاب، تا آنجا که مربوط به کتاب است و مطبوعات، شعر در خور مطرح شد، مطرح نشد.
اما، سالهای بعد از انقلاب بدون شعر هم نمانده است، شعر، در کسوتی دیگر، در سینما و تاتر تجلی یافته و اغلب در خور ستایش بی دغدغه...
• و در حاشیه از «داستان» شاملو برایمان بگوئید!
لابد منظورتان از دادگاهی است که شاملو (بی تردید شاعری بزرگ است) در دانشگاه برکلی برای محکوم کردن فردوسی طوسی براه انداخت.
من متن کامل «ادعانامه» او را ندیده ام. اما از مطبوعات اینجا دریافتم که بنا بگفته شاملو «کاوه» ای که قرنها سمبل یک فرد عاصی و انقلابی برای ملت ما بوده، ستمگر بوده و جیره خوار دربار، در مقابل، ضحاکی که ما ستمگرش میدانیم، انقلابی بوده و ظالم کوب!
من دراین مورد چیزی برای گفتن ندارم، جز اینکه از خدا بخواهم که هر چه رحمت دارد نثار شاملو کند که حداقل من مادر مرده را از یک بلاتکلیفی معنوی که سالها پدرم را در می آورد نجات داد!
سالهاست که من اسیر یک مشت «چرا» های بی پاسخ هستم. آنقدر «چرا» وجودم را در بر گرفته بود که تبدیل شده بودم به «چراگاه» چراهای بی پاسخ...
که: چرا ملت ما انقدر، از چپ و راست، توسری می خورد؟ چرا هر که زورش میرسد- چه ازخارج چه از داخل- چنان تو سر ملت ما میکوبد که به گربه بگوید آقا دائی!؟
چرا، در قرنی که ستاره ها و سیارات تفریحگاه دانش بشریست، برای اغلب روستائیان ما- برق که چه عرض کنم- کبریت هم هنوز اختراع نشده؟ چرا باید، زمانی یک مشت روسپی و مشتی مرد آنچنانی، لخت مادرزاد، در خیابانهای شیراز جشن هنر را رونقی دگر بخشند که بعدها، حجاب بشود: شناسنامه شرافت زن؟
و آنقدر چرای دیگر که... باشد.
بالاخره شاملو بدادم (بدادمان) رسید. معلوم شد که سرچشمه همه ی این بدبختیها را باید در یک اشتباه سرنوشت ساز (!) جستجو کرد. اگر ملت ما- قرنها بجای خود- اقلا از سالها پیش میدانست که ضحاک، انقلابی است و کاوه ضد انقلاب، اگر میدانست...!
از خودش و برنامه های آینده می پرسم. بلند می شود، دستم را به گرمی می فشرد و به امید دیداری می دهد. می گوید شاید در آینده صحبتی دوباره.... تا دم در بدرقه ام می آید. شب از راه رسیده. به آسمان بی ستاره نگاهی می کند و باغچه ای که خبری از گل لاله عباسی نیست و شعری نثارم می کند که در ازای راه طولانی بازگشت همدم روحم می شود.
کشکول ناچاری برست....