سنگ صبـور

1548-68

من در دبیرستان به عنوان بهترین شاگرد معرفی شده بودم، دوستان خوب و مهربانی دور و برم بودند، که ناگهان پدرم خبر داد، باید ایران را ترک کنیم و یکسره برویم امریکا. من برخلاف خیلی از هم سن و سالان خود، از سفر خوشم نمی آمد، ولی بهرحال خواسته و دستور پدر بود. از همه چیز، همه کس دست کشیدیم و راه افتادیم، باور کنید توی فرودگاه تهران بیش از 40 نفر از دوستان و فامیل اشک می ریختند و مادرم هق هق می کرد.
ما ابتدا به یونان رفتیم قرار بود عموهایم ترتیب ویزای ما را بدهند در آتن ساکن شدیم، من که تا آن زمان خارج از ایران را ندیده بودم، احساس کردم با دنیای تازه ای روبرو هستم، که هر سوی آن رنگین است از اینکه می دیدم دخترها و پسرها آزادانه همدیگر را در خیابان و گذر بغل می کنند و می بوسند، تعجب می کردم، ولی به مرور عادت کردم.
پدرم یک آپارتمان بسیار خوش منظره اجاره کرده بود، من و دو برادرم هر روز در حال گردش و تفریح بودیم، همان روزها عموی کوچکترم سیروس از امریکا آمد تا ترتیب کارهای ما را بدهد، عجیب اینکه از همان روز اول احساس کردم سیروس توجه خاصی به مادرم دارد به هر بهانه ای با او حرف میزند او را ستایش می کند و معتقد است دستپخت او در دنیا بی نظیر است!
یکی دو بار دیدم با مادرم روی بالکن سیگار می کشند و به شدت می خندند و مادرم می گفت عمو سیروس خیلی با مزه و شیرین است عموسیروس هم می گفت من شانس شرکت در عروسی شما را نداشتم، بنابراین باید سالگرد عروسی تان را من ترتیب بدهم.
عمو سیروس بدلیل شغل اش، بعد از آماده کردن مقدمات سفرما، راهی شد، ولی من به چشم دیدم که مادرم را بغل کرده و صورت او را بوسید!
با رفتن عمو سیروس من تا حدی خیالم راحت شد، حدود یک ماه ونیم بعد هم، ویزا گرفتیم و همگی با تکیه به دعوت نامه عموی بزرگم و همسرش که در اداره مهاجرت کار می کرد، به تگزاس آمدیم و هرکدام بدنبال خواسته های خود رفتیم. من و برادرم به کالج، برادر کوچکترم به دبیرستان رفت، پدرم بلافاصله یک فست فود خرید، مادرم در یک بوتیک که صاحب اصلی اش ایرانی بود مشغول شد.
من در کالج دوستان ایرانی، امریکایی و دیگر ملیت ها را پیدا کردم، که با من خیلی زود صمیمی شدند، چون من نه تنها در درس بلکه در ورزشهای مختلف بسیار مستعد بودم، بعد هم به اتفاق بچه ها یک ارکستر تشکیل دادیم و من گیتار میزدم و بچه های دیگر هم سازهای مختلف، که گروه ما گل کرد و در بیشتر رویدادهای ویژه کالج روی صحنه می رفتیم. و یکی دو بار تلویزیون های محلی به سراغ ما آمدند در جمع ما دختری بنام سلیم اهل پاکستان بود، که درواقع دو رگه بود. دختر خوشگلی بود، فقط عیب بزرگش اعتیادش بود، همین سبب شد بچه ها تا حدی دورش را خط بکشند. یکبار که ما به یک سفر دو روزه رفته بودیم، سلیمه در نیمه راه بیهوش شد و کارش به بیمارستان کشید و من فهمیدم براثر افراط در مصرف مواد به این حال و روز افتاده است درعین حال سلیمه حداقل با 5 تا از بچه های کالج رابطه داشت و بابت آن پول موادش را تهیه می کرد.
من دیگر سلیمه راندیدم، چون ناگهان غیبش زد، بعد هم رویداد تازه ای در زندگی ما پیش آمد که همه ما را دچار شگفتی کرد، مادرم به اتفاق عمو سیروس غیب شان زد. خبرشان را از ایالات دیگر آوردند، پدرم خیلی شکست، حتی کارش به بیمارستان کشید، بعد هم بیشتر اوقات را در خانه می ماند چون دلش نمی خواست با فامیل و آشنایان روبرو شود، از سویی همه فامیل بخصوص عموی بزرگم از این ماجرا بشدت عصبانی بود، حتی یکبار برای شکایت علیه آندو اقدام کرد، که اطرافیان او را بازداشتند.
عجیب اینکه من از همان برخورد اول عمو سیروس و مادرم این مسئله را احساس کردم، درحالیکه مادرم اصولا زن هوسبازی نبود، گرچه عمه ام می گفت مادرت آب ندیده بود، وگرنه شناگر خوبی بود!
پدرم کم کم خودش را پیدا کرد، ماهم دورش را گرفتیم، عموی بزرگ هم سرمایه تازه ای در اختیارش گذاشت تا دو فست فود دیگر بخرد و همزمان یک آپارتمان شیک خودش را بنام پدرم کرد این رویدادها تحول بزرگی در خانواده ما بود، پدرم که با آن حادثه همه امیدهایش را از دست داده بود با این رویدادها پر انرژی شد و بعد از یکسال ونیم با خانمی آشنا شد، که پدرم را از ایران می شناخت و خیلی زود هم میان شان دلبستگی هایی بوجود آمد و شاهد بودیم که پدرم دوباره پر از شادی و شعف شده، مرتب ما را به رستوران وسینما می برد. و عاقبت هم با آن خانم ازدواج کرد، خانمی که به راستی پر از محبت و عشق و مهربانی بود، ما را چون فرزند واقعی خود دوست داشت و گاه به حمایت از ما در برابر پدرم می ایستاد.
برادر بزرگم ناصر که در آتلانتا با کمک دوستش شغل خوبی پیدا کرده بود، به آن شهر رفت، ولی آخر هفته ها به ما سر میزد، آخرین باری که آمد خبر از نامزدی با یک دخترخانم داد، می گفت دختری زیبا، خوش اندام و طناز است و یک عکس عاشقانه از خودش با آن دختر نشان داد که صورت دختر زیاد مشخص نبود ولی من در آن چهره، نشانه های آشنایی دیدم ولی حرفی نزدم.
ناصر گفت انقدر عاشق شده که برای ازدواج عجله دارد، من هم تشویق اش کردم، قرار شد با پدر حرف بزند و با مشورت او و همسرش تدارک ازدواج را ببیند.
تقریبا همه چیز آماده بود، که ناصر و نامزدش به دالاس بیایند، ولی عموی بزرگ مان دچار سکته قلبی شد و در بیمارستان بستری شد.عمو مهدی، یک انسان بسیار مهربان و با گذشت و دست و دلباز بود او براستی زندگی پدرم را ساخت و به او زندگی تازه ای بخشید و حالا بیماری او همه ما را دچار اندوه کرده بود. همه روزه به بیمارستان می رفتم، ناصر هم به دلیل یک ماموریت به نیویورک رفته بود ولی ده بار برای عموجان گل فرستاد.
متاسفانه تلاش پزشکان برای عمل جراحی بسیار حساس عمو مهدی به بن بست رسید و ما او را از دست دادیم و همه فامیل عزادار شدند. در مراسم ختم بود که ناگهان سر و کله عمو سیروس و مادرم پیدا شد، همه فامیل در برابر آنها ایستادند و عجیب اینکه مادرم در یک جمع فامیلی فریاد برآورد که سیروس او را فریب داده و از همسر و بچه هایش دور ساخته و بعد از دو سال، به سراغ دختر دیگری رفته است این حرفهای مادرم منجر به حمله برادر کوچکم به او شد که اطرافیان واسطه شدند و او و مادرم را به بیرون فرستادند ومادرم که دید پدرم چقدر خوشبخت است در همان روز غیبش زد و دیگر او را ندیدیم.
عمو مهدی در وصیت نامه خود، 3 آپارتمان به ناصر و منصور و من بخشیده بود که طبق وصیت در صورت ازدواج به ما تعلق می گرفت و خود بخود ناصر وقتی همه مدارک ازدواج خود را آماده ساخت همسر عمویم، آپارتمان را رسما بنام او کرد.
شب عروسی برادرم ناصر، شب اندوه بزرگ من بود، چون من خودم را با سلیمه بعنوان همسرش روبرو دیدم، همان دختر معتاد و هرزه ای که آوازه اش در کالج پیچیده بود و گویا ناچار او را اخراج کردند. دختری که در آن سفر دو سه روزه آنقدر مواد مصرف کرده بود که بیهوش به بیمارستان انتقال یافت و حالا همان دختر، همسر برادرم شده بود.
من آن شب تا صبح اشک ریختم، بعد هم به بهانه ای به سراغ دوستم در هیوستن رفتم، ولی در تب و تاب هستم، می خواهم برگردم و همه قصه زندگی سلیمه را برای برادرم بگویم، ولی وقتی می بینم او عاشقانه سلیمه را دوست دارد بلاتصمیم می شوم، نمی دانم چکنم؟ آیا اجازه بدهم چنین دختری با آن سابقه همسر برادرم بماند و من هم زجر بکشم؟ یکبار سلیم درگوشم گفت بهتر است ساکت باشی، چون اگر من برادرت را ترک کنم دق می کند. واقعا چه کنم؟

مهتاب- تگزاس

1548-69