۱۵۴۹ - مریم گمشده من

1464-87

1549-101

سمیرا از لس آنجلس:
مریم گمشده من

برای اولین بار که متوجه همسایه ایرانی خود شدم، تازه دختر نوجوان خود را، براثر یک حادثه رانندگی از دست داده بودم.
همسایه ایرانی مان از ترکیه یکسره به لس آنجلس آمده بودند. یک خانواده 4 نفره بودند، ظاهرا پدر و مادر، یک پسر و یک دختر نوجوان. با اینکه من بدنبال طلاق از شوهرم، در پی دوستان همزبان بودم، ولی بنظر می آمد که همسایه ایران میلی به رفت وآمد ندارد. من گاه صدای ناله و گریه دخترک را می شنیدم و گاه صدای فریاد مادر را که یا به او دستور می داد، یا سرزنش اش می کرد.
بارها دیده بودم که دخترک با صورت کبود شده راهی مدرسه است. یکی دو بار هم من جلوی خانه، حالش را پرسیدم، سلام کرد و با ترس سرش را زیر انداخته و به درون خانه خرید. احساس می کردم در پشت دیوار این خانه، حوادثی می گذرد، ولی درواقع من حق دخالت و سرکشی نداشتم تا یکبار پلیس به خانه شان آمد، من از همان فاصله دور، شنیدم که حرف از اذیت و آزار و کتک زدن دخترک بود، ولی همه شان تکذیب می کردند وحتی صدای گرفته دخترک را می شنیدم که می گفت از پله ها افتاده است.
بعد از دو ماه فهمیدم دخترک نامش مریم است، سال سوم دبیرستان است، ولی جثه کوچکتری داشت، بعد هم براثر اتفاق فهمیدم، که آن خانم هم درواقع نامادری اش است. من به هر بهانه ای بود، سر صحبت را با نامادری اش، ثریا شروع کردم، بعد هم فهمیدم زن بسیار پول پرست و طماعی است، به همین جهت به او گفتم حاضرم به دخترت درماه مبلغی بپردازم، که شبها به خانه من بیاید و در اتاقی بخوابد، چون با سفر مادرم به ایران شبها به شدت می ترسم. پرسید چقدر می پردازی؟ گفتم 400 دلار درماه، گفت 600 دلار، آنهم نقد! گفتم قبول می کنم. گفت فقط یادت باشد، به این دختر رو نده، میدان نده، این دختر خیلی عقده ای و بد قلب است. گفتم این را هم می پذیرم و از فردا شب مریم مهمان خانه من شد.
من از همان شب اول، اتاق مبله مجهز قشنگی به او اختصاص دادم، تلویزیون برایش گذاشتم، یخچال کوچکی با انواع غذاها و میوه ها در گوشه اتاقش جای دادم و کم کم کوشیدم، پشت چهره غمگین و پر راز و رمز او سفر کنم، ابتدا خیلی می ترسید، گاه نیمه شب ها با فریادی از خواب می پرید، هر لحظه انتظار داشت من به بهانه ای به او حمله کنم. یا فریاد بکشم، یا سرزنش اش کنم.
بعد از دو ماه به مرور زبان گشود و گفت پدرش از 2 سالگی او، مادرش را طلاق داده و در 5 سالگی اش با این خانم ازدواج کرده و صاحب پسری شده و در تمام سالهای گذشته، ثریا او را شکنجه داده، به کارهای سخت واداشته و به هر بهانه ای او را کتک زده است. گفتم چرا پلیس به خانه آمده بود؟ چرا تو در این باره با پلیس حرفی نزدی؟ گفت صورت کبود و دستهای زخمی ام سبب کنجکاوی معلمین شد و آنها پلیس را خبر کردند، ولی من جرات شکایت نداشتم، چون ثریا گفته بود اگر در این باره با هر کسی حرف بزنم، یک شب درون رختخوابم با متکا خفه ام می کند. گفتم پدرت چه می گوید؟ گفت پدرم تابع ثریاست، هر چه او بگوید پدرم می پذیرد.
مریم در همان حال با التماس از من خواست با هیچکس حرف نزنم، پلیس را وارد قضیه نکنم، من هم ظاهرا سکوت می کردم، ولی در پی راه چاره ای بودم، تا یکروز ثریا را در یک فروشگاه دیدم، او را به کناری کشیده و گفتم دورادور در جریان اذیت و آزارهای مریم هستم، اگر براستی باز هم ادامه بدهی، من ناچارم با پلیس حرف بزنم، ثریا فریاد زد این دختر هرزه دروغگو با تو حرفی زده؟ گفتم نه من خودم شاهد بودم.
از فردا شب، دیگر مریم به خانه من نیامد، به ثریا تلفن زدم، گفت مریم سرش با درس هایش گرم است، بعد از امتحانات دوباره می آید پیش شما، الان کاری با او نداشته باشید. من خیلی ناراحت و عصبی بودم، می خواستم با خود مریم حرف بزنم، ولی بعد از یک هفته، او هم غیبش زد، به ثریا زنگ زدم، برسرم فریاد زد تو سبب شدی از خانه فرار کند. گفتم حاضرم کمک کنم پیدایش کنیم. گفت نیازی نیست، ولی می دیدم دو سه بار پلیس به خانه شان آمد، بعد هم من با پلیس حرف زدم، گفتند دخترک بکلی گم شده و ما اسم و نشانی ها و تصاویرش را در لیست دختران گمشده گذاشتیم، کار دیگری هم از دستمان بر نمی آید، عجیب اینکه بعد از مدتی ثریا وشوهرش و پسرش از آن خانه نقل مکان کرده و به کلی غیب شان زد.
من که در همان مدت کوتاه به مریم علاقمند شده بودم و جای خالی دخترم را با او پر کرده بودم، به جستجوی او پرداختم، به خیلی از بیمارستان ها، مراکز روانی، محلات مختلف شهر سر زدم، با نشان دادن عکس هایش، از هر رهگذری، سراغش را گرفتم، ولی بی نتیجه بود، دلم از یک بابت خیلی می سوخت، چون در روزهای آخر مریم مرا مامان صدا میزد و درحالیکه در دل شاد می شدم، از سویی دلم می گرفت، که اگر روزی ثریا او را از من بگیرد چه کنم؟ بارها خوابش را دیدم، اینکه چند نفر به او حمله کرده و من به دفاع از او با همه می جنگم! اینکه در یک خانه مستخدم شده و سخت کار می کند، اینکه مریض و در یک بیمارستان بستری است، من بر بالین او نشسته ام و اشک می ریزم.
یک شب خواب دیدم به زیر یک چتر در جمع بی خانمان ها، در دان تاون لس آنجلس، به شدت می لرزد و اشک می ریزد. فردا صبح دست از کار کشیدم و راهی دان تاون شدم. همه خیابان ها و کوچه پس کوچه ها را زیر پا گذاشتم اما هیچ خبری و نشانه ای از او ندیدم، ولی هنوز نا امید نشدم، بعد از چند روز دوباره به دان تاون رفتم، عکس هایش را به بعضی ها نشان دادم، یکی از آنها گفت چنین کسی را در دان تاون سن دیاگو دیده است. من فردا به سن دیه گو رفتم و به همه خیابانها سر زدم وسر انجام خانمی نشانی دختری شبیه مریم را در یک محله مرزی داد، که به گفته او بسیار مریض و لاغر و لرزان بود. دلم به شدت گرفته بود، دعا می کردم، دیر به سراغ مریم نرفته باشم. طبق همان آدرس مراجعه کردم و بعد از 2 ساعت، سایه ای لرزان شبیه مریم را دیدم، که از جلوی من مثل برق گریخت.
بدنبالش دویدم، او را فریاد زدم: مریم جان مریم جان. من هستم. سمیرا مامانت! آن سایه چنان به سرعت از من دور شد و در میان مردم و اتومبیل ها گم شد، که من به گرد پایش هم نرسیدم، این حادثه بدجوری مرا اذیت کرد، کنار خیابان نشستم و هق هق گریستم و از خدایم پرسیدم چرا؟
کمی دورتر روی یک نیمکت چوبی نشستم، هنوز جا به جا نشده بودم، که ناگهان سایه لرزانی را کنار خود دیدم، خود مریم بود، لاغرتر، رنگ پریده و لرزان و با لباس های کهنه و مندرس، او را بغل کردم، توی آغوش من فرو رفت، بدون هیچ پرسشی، او را به یک هتل بردم، همه لباس هایش را بدور ریختم، حمام اش کردم، بعضی لباسهای خودم را به او پوشاندم و قبل از آنکه به او غذایی بدهم و حرفی بزنم، دیدم روی تخت چنان خوابیده که انگار سالهاست نخوابیده.
فردا او را به لس آنجلس آوردم، به پلیس مراجعه کردم. هر دو همه چیز را توضیح دادیم، پلیس گفت اگر مریم شکایتی دارد، ما آماده گشودن پرونده و پی گیری پدر ومادرش هستیم، هر دو گفتیم وقت می خواهیم، فقط آمدیم اطلاع بدهیم که مریم پیدا شده و آسیبی ندیده است. از همان لحظه من دفتر تازه زندگی مریم را گشودم، او را برای سال آخر دبیرستان فرستادم، بعد پیگیر تحصیلات دانشگاهی اش شدم. درست در روزهایی که مریم در دانشگاه پرواز بلند خود را آغاز کرده بود، من خبردار شدم، به سرطان سینه دچار شده ام، ولی عجیب اینکه اصلا ترسی در دل نداشتم، این مریم بود، که در همه مراحل با من بود، در همه آزمایشات و عکسبرداری ها، عمل های جراحی، او چون فرزند واقعی ام با من بود.
چند سال طول کشید، تا من به بهبودی کامل رسیدم، چون به امید آینده مریم، پر از انرژی بودم، همزمان مریم هم تحصیلات دانشگاهی خود را به عنوان یک وکیل تمام کرد. حتی بورد را هم سریع تر از آنچه تصور می کرد طی کرد و در یک دفتر بزرگ حقوقی بکار پرداخت من در پشت پرده، تدارک گشایش یک دفتر حقوقی مستقل را برایش دیده بودم. با فروش خانه ام در ایران، این امکان به وجود آمد من یکروز قبل از تولدش به او خبر دادم که دفترش آماده است و او با خود 4 وکیل با تجربه دیگر را هم به این دفتر آورد.
من دیروز که دفتر حقوقی مریم رسما به کار مشغول شد، با یک سبد بزرگ گل به سراغش رفتم، وقتی در را باز کردم، روبرویم یک تابلوی نقاشی بزرگ از من روی دیوار بود. زیرش نوشته بود: «سمیرا، مادرم، ناجی ام، دوستم، خواهرم، عشقم، دنیای دیروز، امروز وفردا و همه آینده من».
روی یک صندلی نشستم ودر یک لحظه همه کارکنان دفتر مرا در بر گرفتند و مریم روی زمین زانو زد و گفت تنها یک آرزو دارم، اینکه تو نازنین مادرم صد ساله شوی.

1464-88