سنگ صبـور

1556-64

شهرام به شیراز آمده بود، تا به قول خودش همسر آینده اش را پیدا کند، از میان دختران آشنا و همسایه و دوست مرا پسندید و گفت بهتر است ابتدا بعنوان نامزد تو را به امریکا ببرم و بعد با هم ازدواج کنیم چون ویزای نامزدی سریع تر است مادرم موافقت کرد، پدرم مخالف بود، ولی بهرصورت من با شهرام نامزد شدم و دو ماه بعد هم به ترکیه رفتم و بعد از 40 روز ویزا گرفتم و سر از اورنج کانتی در جنوب کالیفرنیا در آوردم.
از همان شب اول شهرام از من توقع روابط زناشویی کامل داشت ضمن اینکه اصرار می کرد نباید حامله بشوی چون ما تا دو سه سال بچه نمی خواهیم پرسیدم پس کی ازدواج می کنیم؟ گفت من در مدت 3ماه، طلاق همسر سابقم را تمام می کنم و بلافاصله جشن می گیریم.
دلم خوش بود. یک زندگی شیک و راحت را تجسم کرده بودم، ولی دلم بچه هم می خواست و با خودم می گفتم بالاخره شهرام را راضی می کنم. شهرام کم کم رفت وآمدها را شروع کرد و در ضمن می گفت مراحل طلاق در جریان است، بزودی پایان می گیرد من هم اصرار نمی کردم، چون می خواستم همه چیز در نهایت آرامش تمام شود.
دوستان شهرام بعضی ها زن داشتند و بچه و دو نفری هم درست مثل خود شهرام از ایران نامزد آورده بودند و بقولی دوره آزمایشی را میگذراندند. من به مرور فهمیدم این مسئله نامزد بازی، نوعی هوسبازی و در ضمن تست کردن همدیگر است که اگر بدلیلی مورد توجه و پسند هم نبودند به راحتی از هم جدا شوند.
من هزاران آرزو داشتم. بعد از 5 ماه نگران شدم. شهرام گفت راستش من هنوز دارم زوایای کشف شده تو را پیدا می کنم. دارم با خودم می جنگم که آیا تو همان زن دلخواه من هستی یا نه؟ من یک شب فریاد زدم بعد از 5 ماه رابطه زناشویی و شب و روز با هم بودن، تازه شما دارید با خودتان می جنگید؟ تکلیف من چه میشود؟ بعد از 6 ماه اگر ازدواج نکنم، من حالت غیرقانونی پیدا می کنم. شهرام گفت توی این ماه تکلیف همدیگر را روشن می کنیم.
درست یکروز مانده به 6 ماه، شهرام گفت من توصیه می کنم تو برگردی ایران، من دوباره می آیم، تو را با ویزای نامزدی می آورم امریکا، 6 ماه دیگر روی هم مطالعه می کنیم، چون من نمی خواهم بعد از یک شکست بزرگ در زندگی سابق خود، دوباره به دردسر بیافتم. من عصبانی شدم، چمدانم را برداشتم و آمدم بیرون، در این مدت دو سه تا دوست خوب پیدا کرده بودم، به آنها زنگ زدم و یکسره رفتم به آپارتمان یکی از آنها و قرار شد راه چاره ای پیدا کنیم.
بعد از دو ماه دوستم خبر داد یک مرد 86 ساله ایرانی که تقریبا فلج است نیاز به یک پرستار دارد، البته من توضیح دادم که من اجازه اقامت و کار ندارم، ولی به من گفتند اگر آشپزی خوب بلد باشم، صبور و مهربان باشم، بچه هایش به من حقوق نقد می پردازند.
من به سراغ آن آقا رفتم هوشنگ خان مرد بسیار مودب و مهربان و فهمیده ای بود، از همان روز اول دلسوزانه به پرستاری او پرداخته و انواع و اقسام غذاها و دسرها را برایش آماده ساختم، بطوری که بعد از یک هفته به بچه هایش گفت بدون ثریا من می میرم، ثریا را استخدام کنید هرچقدر حقوق می خواهد از پس انداز من بپردازید.
بچه هایش هم به من کلی سفارش کردند من هم خیالم تا حدی راحت شد، ضمن اینکه با توصیه هوشنگ خان وکیل آشنای آنها برای من یک پرونده گرین کارت شغلی باز کرد و عجیب اینکه خیلی زود هم پرونده بکار افتاد.
من درون آن خانه، شب و روز به هوشنگ خان می رسیدم، او می گفت در بهشت زندگی می کند و هر شب برایش کتاب می خواندم. با هم فیلم های ایرانی تماشا می کردیم، مجله جوانان را از آغاز تا پایان برایش می خواندم. در جریان همه رویدادها قرار می گرفت و یک شب سرانجام گفت ثریا بیا با من ازدواج کن! من حیران نگاهش کردم و گفتم شما 86 ساله و من 36 ساله، اصلا با هم هماهنگی نداریم گفت من از تو توقع روابط زناشویی ندارم، فقط می خواهم با این ازدواج، هم گرین کارت تو جلو بیفتد و هم اگر روزی من نبودم تو از ثروت من سهمی داشته باشی.
من ابتدا مقاومت کردم، ولی بعد با اصرار او تسلیم شدم. مرتب می گفت بچه ها هم خبردار نشوند و من با ترس و لرز یکروز با او به مرکز رفتم و رسما ازدواج کردیم و به خانه آمدیم و وکیل اش مسیر گرین کارت مرا عوض کرد و در ضمن مرا در ثروت او سهیم نمود.
بعد از یک ماه بچه هایش فهمیدند و به سراغ من آمدند، ولی دیگر دیر شده بود، همه کارها طی شده و جای اقدامی برای آنها نبود. فرزندان هوشنگ خان، خانواده مرا در ایران پیدا کرده وکلی پشت سر من بد گفتند و خواستند مرا وادار به طلاق کنند پدر و مادرم به من زنگ زدند و مرا سرزنش کردند، ولی من به آنها واقعیت را گفتم و اینکه من چاره ای نداشتم، باید برای ادامه زندگی و تضمین آینده خود چنین می کردم.
از سویی هوشنگ خان یک آپارتمان شیک و نوساز را بنام من کرد و گفت امیدوارم بعد از من با یک مرد خوب ازدواج کنی و با توجه به پس اندازی که برایت می گذارم زندگی آرامی داشته باشی.
در این فاصله فرزندان هوشنگ خان دست از سرم بر نداشتند، حتی وکیل گرفتند و مرا متهم کردند که از بیماری و بی خبری پدرشان سوءاستفاده کرده و او را وادار به چنین ازدواجی کردم. من خیلی رنج بردم، ناچار شدم با وکیل به دادگاه بروم، این وضع هنوز ادامه دارد من حتی حاضر شدم طلاق بگیرم، ولی هوشنگ خان بمن گفته اگر طلاق بگیری من خودکشی می کنم او حق دارد چون همه زندگیش به من ارتباط دارد، با من بیدار میشود، غذا می خورد، راه میرود، خرید می کند و از زندگیش لذت می برد. من الان 3 ماه است که در رنج و عذابم، نمی دانم چکنم، واقعا نیاز به راهنمایی دارم، چون دیگر فکرم کار نمی کند و فرزندان هوشنگ خان هم دست بردار نیستند، پدرم نیز مرتب زنگ می زند. می گوید طلاق بگیر، من چکنم؟

ثریا- کالیفرنیا

 

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی به بانو ثریا از کالیفرنیا پاسخ میدهد

تردیدی نیست که بعضی از آقایان که از امریکا به ایران میروند تا در آنجا ازدواج کنند درست همین مراحل را طی می کنند که ثریا آنرا تجربه کرده است. خوشبختانه دوره ابتدایی این تجربه بپایان رسیده است ولی نباید فراموش کرد که وقتی دخترخانمی میخواهد ازدواج کند و از مردی که خواستار اوست می شنود که در مراحل آخر طلاق وجدایی از همسر است باید زنگهای خطر را به صدا در آورد. باید مطمئن شود که آیا طلاق کاملا انجام یافته است یا کشمکش همچنان وجود دارد. دوم آنکه بهتر است بداند که اصولا حرفی که میشنود درست است یا نه! برای آگاهی کامل نیاز به وقت و بررسی و مطالعه و معاشرت است.
درهرحال ثریا توانسته است خود را از یک رابطه ی نابسامان برهاند و در رابطه دیگری قرار گیرد. طبیعی است که بسیاری از آنان که با مردان مسن ازدواج می کنند برای این است که از مردان نگهداری کنند و پس از مرگ او نیاز مالی خود را برآورده به بینند. آنچه امروز ثریا با آن روبروست این است که یک مرد هشتاد و شش ساله شوهر اوست و همه ی ثروت خود را در اختیار او گذاشته است. فرزندان این آقا که پدر خود را ناگهان عاشق دلخسته می بینند در آگاهی و قدرت تصمیم گیری و بهداشت روان او شک و تردید می کنند. به همین دلیل از راه رسیده اند که از حقی که برای خود قائلند دفاع کنند.
پرسش این است که این فرزندان با پدر خود چه رابطه ای داشته اند؟ اگر آنها از پدر نگهداری می کردند اواحتیاج به ثریا نداشت زیرا نیازهای جنسی او بی تردید درحال خاموشی است. بنظر می رسد که «پدر» از رفتار فرزندان و اطرافیان خود ناراضی است و این راه را برای انتقام گیری از آنان انتخاب کرده است. نخست با کمک یک پزشک متخصص اعصاب باید روشن شود که آیا پدر بیمار است و یا در تندرستی چنین تصمیمی گرفته است؟ اگر تندرست است فقط قانون میتواند پاسخ لازم را برای فرزندان او فراهم کند.