سنگ صبـور

1557-97

با مجید در مشهد ازدواج کردم، هر دو دانشجو بودیم، هر دو بدنبال سفر به خارج بودیم، ازدواج مان ساده بود، چون بیشتر فامیل و آشنایان در اراک و اصفهان بودند. به مجرد بازگشت به تهران تدارک سفر را دیدیم و یکی از دوستان ترتیب یک پذیرش از دانشگاهی در مسکو را داده بود، ولی نیت ما امریکا بود.
ابتدا به ترکیه رفتیم، هر دو در یک کافه رستوران مشغول شدیم، چون هر دو ساز می زدیم و می خواندیم، تجربه ای از دوران تحصیل و دنیای تجرد و زندگی با دیگر همکلاسی هایمان بود. اتفاقا درآمد و انعام خوبی می گرفتیم، بعد از چند ماه گفتند باید یک خروج و ورود داشته باشیم تا بتوانیم راحت زندگی و کار کنیم. هر دو به بلغارستان رفتیم، در آنجا هم یک رستوران پیدا کردیم و با اجرای آهنگهای انگلیسی و ترکی، دو ماه مشغول بودیم، یک دختر جوان دیگری هم آنجا می خواند که بعضی شب ها مجید برایش ساز میزد، من زودتر به اتاق هتل برمی گشتم و از شدت خستگی خواب میرفتم، یکروز صبح که بیدار شدم فهمیدم مجید برنگشته، به محل کارمان زنگ زدم، خانمی آنجا بود که مرا خیلی دوست داشت، راحت گفت که در انتظار شوهرت نباش، با سونیا همان خواننده رفتند رومانی، دیگر هم بر نمی گردد. من شوکه شدم، همه شب از غصه اشک می ریختم، توی یک مملکت غریب، شوهرم مرا بخاطر یک دختر جوان تر رها کرد و رفت. مدیر رستوران مرا دعوت کرد تنهایی برنامه اجرا کنم، حتی گفت کمکت میکنم، من فهمیدم سونیا دوست دختر او بوده و بدلیل فرار آنها به شدت عصبانی است و حتی نقشه قتل شان را کشیده است.
«اردی» خیلی به من محبت کرد و حتی پیشنهاد ازدواج داد، ولی من اصلا آمادگی نداشتم، به او گفتم وقت نیاز دارم، طفلک 4 ماه صبر کرد تا من همه جوانب زندگی او را و شخصیت اش را بررسی کردم و فهمیدم انسان خوبی است. مردی که از پدر ومادر پیر خود، از برادران و خواهران خود نگهداری می کرد، به همه کارمندان و کارگران کافه رستوران خود میرسید.
سرانجام من رضایت دادم و با او ازدواج کردم، زندگی تازه ام با آرامش شروع شد، روزها در خانه آشپزی و خانه داری می کردم، گاه به پدر و مادر اردی سر میزدم و شبها دو سه ساعت در کافه برنامه داشتم و مشتریان خاص خود را پیدا کرده بودم، مسئله اقامتم هم حل شده بود و با تشویق اردی در یک کالج زبان انگلیسی و همچنین دوره داروسازی را می گذراندم تا درواقع مدارک ایران را با آنجا مطابقت بدهم. بعد از 4 سال که صاحب پسری شده بودم، بعنوان دکتر داروساز بکار پرداختم و اردی حتی برایم یک داروخانه مجهز دایر نمود وکارم نیز خیلی زود گرفت ، چون من آنروزها برای اولین بار فلایرهایی چاپ کرده و به درخانه ها می فرستادم و پیشنهاد می دادم داروهای آنها را به خانه هایشان می فرستم، که یک اقدام ابتکاری بود به دو سه محصل بعد از ظهرها حقوق مختصری می دادم و هر روز بردرآمد داروخانه و تعداد مشتریان آن می افزودم.
من کم کم امکانات مالی ام بهتر شد واز پدر و مادر و خواهرم دعوت کردم برای تعطیلات به آنجا بیایند و بهترین پذیرایی را هم از آنها می کردم و با خاطره های خوشی روانه ایران می شدند من دلم فرزند بیشتری می خواست ولی شوهرم می گفت یک پسر کافی است ما باید دنیا را با هم بگردیم، همیشه آرزوی دیدن امریکا را دارم بخصوص آلاسکا و هاوایی را.
من که مدیون اردی بودم، تابع او هم بودم، با او در همه زمینه ها کنار می آمدم، با وجود اینکه دلم می خواست یک ماهی به ایران سفر کنم چون او می ترسید اتفاقی بیفتد، صرفنظر کردم.
در سال ششم زندگی مشترک مان، اردی فهمید سونیا و مجید در رومانی با هم درگیر شده و بعد از کتک کاری سونیا به بیمارستان انتقال یافته و بهمین جهت تصمیم گرفت بلافاصله به رومانی برود و سر هردو را زیر آب بکند، ولی من جلویش را گرفتم و خواستم بکلی این قضیه را فراموش کند. الحق هم فراموش کرد. یکروز از یک منطقه دور از ما خبر دادند، که خواهر کوچک اردی با نامزدش درگیر شده و دستش شکسته است، اردی رستوران را به من سپرد و درآخرین لحظات بدلیل اصرار پسرمان، او را هم با خود برد.
24 ساعت بعد خبر تصادف اتومبیل و از دست رفتن هر دو را شنیدم، به شدت ناراحت شدم، اصلا آمادگی چنین ضربه ای را نداشتم بعد از این حادثه احساس کردم طاقت ماندن در آن سرزمین را ندارم. با وجود اصرار پدر ومادر و خواهران و برادران اردی، من حاضر به فروش رستوران نشدم، همه چیز را به آنها واگذار کردم و با دستمایه قابل توجهی از فروش داروخانه بار سفر بسته و با ویزای 6 ماهه به امریکا آمدم.
با همان پس اندازم ابتدا در سانفرانسیسکو با راهنمایی یک دوست قدیمی، آپارتمانی خریدم و بعد هم با کمک او یک فست فود پیدا کردم و با قیمت بسیار مناسبی آنرا خریدم و درهمین فاصله برای گرین کارت هم راههایی پیدا کردم وسریع تر از آنچه تصور می رفت، من زندگیم روبراه شده و یک دوره یکساله هم در زمینه داروسازی گذراندم و کار تخصصی خود را شروع کردم و در اینجا هم همان شیوه های دلیوری داروها را شروع کردم که در اینجا رونق بیشتری داشت چون سالمندان و معلولین با کمک های دولتی، امکان چنین سرویس هایی را داشتند و من هم در آن داروخانه ای که کار می کردم شریک شدم.
من در کارم ابتکارات دیگری هم می آوردم، از جمله کرم ها و داروهای ویژه پوست و مو و لاغری، که همه با فروش بالایی روبرو شد. من سهم شریک خودم را خریدم و یکسال بعد دومین شعبه را زدم بلافاصله با دریافت گرین کارت، امکانات سفر پدر و مادرم را فراهم ساختم، دلم می خواست هر دو به امریکا بیایند، خصوصا که خانه قشنگی هم خریده بودم.
دراین فاصله با مردی آشنا شدم که از من 14 سال بزرگتر بود، ولی درست همان مرد ایده ال من بود، با هم مقدمات ازدواج مان را آماده کردیم، فقط می خواستم تا سفر پدر ومادرم صبر کنم و خانه را هم سرو سامان دادم که ناگهان یکروز در خانه را زدند و من با مجید روی صندلی چرخدار روبرو شدم. باور کنید در آن لحظه نزدیک بود سکته کنم.
او خودش به درون آمد و شروع به گریه کرد، مرتب می گفت من عقوبت خود را دیدم، مرا ببخش، مرا دوباره به زندگیت راه بده، من جز تو کسی را ندارم، اگر قبول داشته باشی هنوز همسر قانونی من هستی.
دو سه بار تصمیم گرفتم او را از خانه بیرون کنم، ولی با توجه به حضور پدر و مادرم، پشیمان شدم و پدرم مجید را به درون خانه آورد و برایش چای و شیرینی آورد.
از آن روزتا امروز، مجید در یکی از اتاقهای خانه من زندگی می کند، می گوید اگر قصد آشتی هم نداری، عیبی ندارد همین که مرا پناه دادی راضی هستم. از سویی نامزدم از سفر بازگشته و با چنین رویدادی روبرو شده است.
من کاملا گیج شده ام. نمیدانم چکنم؟ واقعا چه تصمیمی بگیرم؟ چگونه مجید را از زندگیم خارج کنم؟ آیا اقدام من انسانی است؟ آیا باید این شرایط را بپذیرم؟ چکنم؟

زویا- امریکا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی به بانو زویا از امریکا پاسخ میدهد

گزارش زندگی شما یک پیروزی مشخص برای بانوئی است که با حوادث گوناگون روبرو بوده و در پایان به حل همه ی آنها از راه درست اقدام کرده است. ازدواج شما با مجید و همکاری با او برای تامین معاش در بلغارستان سلوک و علاقه شما را به همسر و آینده نگری نشان میدهد.
اینکه توانسته اید با همه ی دشواریها به تحصیل خود ادامه دهید و در رشته داروسازی به دریافت تخصص نائل شوید خود گواه دیگری برکاربرد آمادگی روانی و هوشمندی در جهت رسیدن به هدف های والای زندگی است. اما زندگی و تصادف همسر و از دست دادن عزیزان با همه دشواریهایی که در بر داشت نتوانست شما را از تلاش و کوشائی برای سازگاری با محیط باز دارد و پس از مدتی با مردی آشنا شدید که او را از هر نظر برای خود مناسب تشخیص داده اید. آنچه اینک با آن روبرو شده اید این است که مجید از راه رسیده است. یک مرد درهم شکسته بر صندلی چرخدار که نیاز به مراقبت و خدمت از سوی دیگران دارد. او از رفتار خویش پوزش میخواهد، به خواهش و التماس می پردازد و میگوید من از آنچه کرده ام پشیمانم و عقوبت رفتار ناشایست خود را کشیده ام.
آنچه شما را بر سر دو راهی می نشاند این است که از یکسو واقعیت را می بینید و می دانید و از سوی دیگر احساس ترحم و دلسوزی و رفتار «پدر» را در رابطه با مجید دلیل پذیرش او از یک فرد محتاج تشخیص میدهید و میخواهید بدانید چه راهی را باید انتخاب کنید؟... بنظر من مجید در این لحظه نیاز به پرستار دارد نه همسر!... بهتر است او را به سازمانهای نگهداری از افراد از کار افتاده معرفی کنید. یاری رسانی به مجید کار پذیرایی از یک مهمان یک هفته ای نیست. او اینک نتیجه عمل خود را می بیند، این زندگی است و باید پذیرفت که اگر خطا کنیم زندگی همیشه به ما لبخند نمی زند. برای او دنیای غیرواقعی درست نکنید. با مرد دلخواه خود روزگار خوش را ادامه بدهید و خط بطلان بر گذشته ها بکشید.