سنگ صبـور

1557-83

قصه من در نوع خود عجیب ترین است چون من همه عمرم مهربان، کمک کننده و بخشنده بودم، ولی شانس من در زندگی همیشه با تاریکی همراه بود.
من در سفری به خوزستان در ایام نوروز با مهرداد آشنا شدم، مهرداد به مجرد دیدن من، جلو آمده و گفت خانم ببخشید، شما نامزد یا شوهر ندارید؟ گفتم چرا می پرسید؟ گفت برای اینکه همین الان می خواهم شما را خواستگاری کنم! خندیدم و گفتم خواستگاری، آنهم در طی چند دقیقه منطقی بنظر نمی آید. شما از کجا می دانید من چه اخلاق و خصوصیاتی دارم؟ گفت من شما را از حرکات و رفتار وشیوه حرف زدن و برخورد با مادرتان و بچه ها تماشا کردم شما یک انسان کامل و استثنایی و یک فرشته روی زمین هستید.
گفتم ولی من این چنین آسان به خواستگاری کسی جواب نمی دهم، گفت مرا بیشتر بشناس، من صبرم زیاد است با خانواده من و با کار و شغل و سابقه زندگی من آشنا شو، بعد جواب بده.
این اولین برخورد من و مهرداد بود، بعد هم او مادرش را با مادرم آشنا کرد و در بازگشت به تهران رفت و آمدها شروع شد و در مدت 2 ماه تقریبا ما همدیگر را شناختیم و با اصرار مهرداد در آستانه نوروز همان سال ازدواج کردیم.
من می خواستم ادامه تحصیل در دانشگاه بدهم، مهرداد می گفت قصد کوچ به خارج را دارد، اجازه بده برویم امریکا و در آنجا برو بیک دانشگاه معتبر بین المللی. من رضایت دادم و زندگی مشترک ما شروع شد. مهرداد عقیده داشت حداقل تا 5 سال بهتر است بچه دار نشویم می گفت باید زن و شوهر نفسی بکشند. بعد با مطالعه مقدمات ورود مهمانان تازه زندگی شان را فراهم سازند.
من در یک شرکت آشنای پدرم کار می کردم، مهرداد در کار خرید و فروش بود، بعد تصمیم گرفت به خرید و فروش املاک بپردازد، که در اصل هر دو شغل را با هم انجام می داد، درآمدش عالی بود ولی تصمیم قطعی به سفر داشت. پدرم عقیده داشت، بهتر است در ایران بمانیم و بقولی میلیاردر شویم و بعد به خارج برویم، مهرداد می گفت در خارج برای ما شانس های بزرگتری وجود دارد. در تمام مدتی که در ایران بودیم، من یاری دهنده همه اعضای خانواده شوهرم بودم، پدر ومادرش روی من خیلی حساب می کردند، خواهران مهرداد به من تکیه داشتند من آنها را در تحصیل و پیدا کردن کار و حتی شوهر کمک کردم، همه در مدت 4 سال سرو سامان گرفتند و مهرداد سرانجام تصمیم سفر خود را به اجرا در آورد و یکروز غروب به خانه آمد و گفت به پدرم و برادرم وکالت دادم که بعدا بتوانند خانه و شرکت را بفروشند، به اندازه کافی پول به برادر کوچکم در نیویورک حواله کردم و اینک آماده یک جهش بزرگ هستیم.من علیرغم میل خودم به دلیل عشق و علاقه عمیق به خانواده خود و خانواده مهرداد تن به سفر دادم.
ما با توجه به آشنایانی که مهرداد در جمهوری آذربایجان داشت، به آنجا رفتیم، یک آپارتمان بطور موقت اجاره کردیم و برای ویزای امریکا اقدام نمودیم که البته با مهر رد روبرو شد. باید حداقل 6 ماه صبر می کردیم، مهرداد با کمک دوستان خود شروع به خرید وفروش کرد، به توریست ها بروشورهایی می داد که آنها هیجان زده می شدند چون توضیح میداد با 30 تا 100 هزار دلار می توانند خانه بزرگی بخرند، خانه ای که در 5 سال آینده 5 برابر خواهد شد، چون امریکایی ها و اروپائی ها در حال سرمایه گذاری هستند و من به چشم می دیدم که بسیاری بلافاصله سرمایه گذاری می کردند و خودبخود سود خوبی نصیب مهرداد و دوستانش می شد.
نکته مهم اینکه همه دوستان مهرداد یا همسران بسیار جوان حتی 25 تا 35 سال جوانتر داشتند یا دوست دخترهایی که جای دختر و نوه شان بودند و من می ترسیدم این مسائل روی مهرداد هم اثر بگذارد، البته مهرداد ظاهرا عاشق من بود، به زندگی زناشویی مان دلبستگی عمیقی داشت.
یکروز مهرداد خبر داد، یکی از دوستان نزدیک اش را نزدیک مرز بدلیل احتمالا داشتن تریاک دستگیر کرده اند و باید به کمکش برویم من مخالف بودم، ولی مهرداد سه روز بعد با اتومبیل راه افتاد، من هم چون می دانستم دوستانش جلوتر با دوست دخترهای خود به آن محل رفته اند کمی دلم به شور افتاد و با مهرداد همراه شدم.
ما شبی حرکت کردیم که برف شدیدی می آمد، مهرداد به لاستیک اتومبیل زنجیر بسته بود وخیالش راحت بود، در ضمن من هم انواع غذاهای گرم، چای و شیرینی در ظرف های مخصوص جای داده بودم و راه افتادم. قبل از رفتن بعضی از اطرافیان به ما هشدار دادند که بهتر است این سفر را عقب بیاندازیم، حتی یکی از آنها گفت این جاده پر از گرگ های گرسنه است.
بهرحال ما راه افتادیم. بعد از یکساعت و نیم، شدت بارش برف شدیدتر شد، مهرداد جلوی خود را نمی دید، من توصیه کردم وسط راه یک جایی اطراق کنیم و بعد راه بیفتیم. ولی او نپذیرفت، درهمان لحظات بود که موتور اتومبیل بکلی از کار افتاد هرچه تلاش کردیم بی نتیجه بود. مهرداد پیشنهاد داد پیاده راه بیفتد تا کمک بگیرد من درون اتومبیل بنشینم. البته درون اتومبیل هم یخزده بود ولی با وجود اصرار من که اورا همراهی کنم، راه افتاد و رفت.
من حدود 3 ساعت درون اتومبیل ماندم، صدای زوزه گرگها را می شنیدم، دلواپس مهرداد شدم، لباس های گرم تری پوشیدم و راه افتادم و با خود گفتم بهرحال با دیدن نور چراغ خانه ها به آن سوی میروم، یا شاید اتفاقی اتومبیلی از این منطقه رد شود. من پیش میرفتم درحالیکه احساس کردم دستها و پاهایم بمرور بی حس می شود. در یک لحظه خودم را با یک گرگ روبرو دیدم چنان ترسیدم که روی زمین افتادم و تقریبا بیهوش شدم.
نمیدانم چه مدت گذشت، ولی با سرو صدایی بخود آمدم، یک کامیون بزرگ جاده بازکن و گروهی آنجا بودند آنها مرتب می پرسیدند من اینجا چه میکنم؟ من وقتی توضیح دادم همه حیرت کردند و یکی از آنها گفت عجیب ترین مورد اینکه حتی گرگ گرسنه هم دلش به حال تو سوخته بود و بالای سرت نشسته بود و زوزه می کشید تا آدمها را خبر کند! من گریه ام گرفت و گفتم حتی آن گرگ هم تنهایی و بیکسی مرا فهمیده بود.
با کمک آن گروه به یک شهر نزدیک رفتیم، مرا به یک کلینیک بردند و خوشبختانه به موقع بود، من بلافاصله به تلفن مهرداد و دوستانش زنگ زدم، صدای خنده آنها را شنیدم، مهرداد با همان خنده گفت تو تلفن از کجا گیر آوردی؟ من داشتم با دوستان می آمدم سراغت! من فریاد زدم تو ناجوانمرد مرا یک شب تمام توی برف ها و میان گرگها رها کردی و رفتی و حالا درحال خوشی و مستی می پرسی من تلفن از کجا پیدا کردم؟ گفت کجایی بیاییم اونجا، گفتم هیچ جا و دیگر هم مرا نخواهی دید.
یک هفته بعد من بلافاصله از آذربایجان به ترکیه رفتم، بعد از حدود 6 ماه کار در یک رستوران سرانجام از طریق پناهندگی راهی امریکا شدم از این ماجراها 4 سال گذشت، من در فلوریدا جای افتادم، زندگی مستقل خود را شروع کردم و همین هفته قبل جلوی در آپارتمانم با مهرداد روبرو شدم، ولی با فریاد او را از آنجا دور کردم، درحالیکه مادرش مرتب به من زنگ میزند و التماس می کند با مهرداد آشتی کنم، ولی من هرچه با خودم می جنگم نمی توانم خودم را راضی کنم با چنین مردی آشتی کنم براستی من چگونه باید از این معرکه رها شوم؟ با مهرداد چه کنم؟ من در هیچ شرایطی نمی توانم او را بپذیرم.
سایه – فلوریدا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی به بانو سایه از فلوریدا پاسخ میدهد

زمانی که جوانی دختری را می بیند و همان لحظه تقاضای ازدواج میدهد این تقاضا بجای آنکه تفسیری مثل عشق و علاقه داشته باشد بنظر من یک توهین است! مردی بانوئی را می بیند وآنچنان نیازهای غریزی در او جوشش پیدا می کند که نیاز خود را بصورت خواستگاری مطرح می کند. درحالیکه اساس ازدواج دوست داشتن، تفاهم پس از انجام آشنایی و ... گذر از حل دشواریهایی است که خودبخود در دیدارها به گونه ای طبیعی بوجود می آید.
در هرحال با هم ازدواج کردید و با هم به جمهوری آذربایجان رفتید، پرسش این است که آیا در طی مدت زناشویی رفتار از همسر خود دیده اید که نشان دهنده نگرش ها و افکار او باشد؟... آنچه بیان کردید نشان دهنده این است که مردی در دل شب همسرش را در برف شدید رها می کند و به بهانه آوردن کمک او را تنها می گذارد. این عمل بیشتر از آنچه یاری جستن از دیگران باشد تصمیم به همسرکشی است به گونه ای که مدرکی برای قتل وجود نداشته باشد.
آنچه با آن روبرو شدید گرچه حادثه ایست که به مرگ شما منتهی نشده است ولی عمل مهرداد نیمرخ روانی فردی را نشان میدهد که میتواند به سادگی مردم ستیز باشد و با طرح و برنامه کژرفتاری کند.
آنچه در زمان حاضر بهتر است که انجام دهید این است که با روانشناس در مشاوره باشید تا برای شما روشن شود چگونه به خود اجازه داده اید که با پرسش یک نفر آنقدر به او اعتماد کنید که حاضر به ازدواج با او بشوید؟
دوم آنکه در زمان حاضر بجای آنکه اسیر احساسات شوید منطق خود را بکار ببرید. مهرداد توانسته بود که شما را با خطر مرگ روبرو کند. سوم آنکه: اگر مهرداد برای شما ایجاد مزاحمت می کند میتوانید از پلیس کمک بگیرید و در پایان اگر دوباره قصد ازدواج داشتید بد نیست چند ماهی با کسی که قرار است همسر شما باشد معاشرت کنید منتهی این بار با چشمهای باز و گوش هائی که شنیده ها را به تجزیه و تحلیل بسپارد.