۱۵۶۵ - از صفر تا بی نهایت سفر کردم

1464-87

مهناز از نیویورک:

از روزی که خودم را شناختم، به خاطر لکنت زبان، همیشه مورد تمسخر پدر ومادر وخواهران و برادران و اطرافیان بودم. همین دردسر بعدها در مدرسه هم رهایم نکرد، بطوری که هرگاه معلمی مرا برای جواب سئوال و یا امتحانی صدا میزد، قلبم از سینه ام بیرون میزد، همه وجودم می لرزید و بعد هم با خنده همکلاسی هایم به صندلی ام باز می گشتم.
همین لکنت زبان تا سال دوم دبیرستان ادامه داشت و همین برایم دوست و همدمی باقی نگذاشته بود، تا سرانجام یک معلم مهربان و فهمیده به کلاس ما آمد و همان روز اول به نقص زبان و تکلم من پی برد و با مهربانی بسیار طبیعی و خونسرد، رو به بچه ها کرد و گفت فکر می کنید این لکنت زبان قابل معالجه نیست؟ من به شمال قول میدهم، تا دو سه ماه دیگر مهناز بهتر از همه شما حرف بزند. بعد رو به بچه ها گفت فکر می کنید همه شما بی عیب و نقص هستید؟ دو سه نفری گفتند بله، ما عیبی نداریم، خانم معلم یکی از آنها را فرا خواند و گفت 10 سئوال می کنم جواب بده همکلاسی ام سر بالا گرفت و گفت بپرسید، معلم 10 سئوال درباره مسائل مختلف روز کرد وهمکلاسی من در جواب همه واماند، درست در همان لحظه از من خواست جواب بدهم و من خوشحال و هیجان زده، بدون اینکه خود متوجه باشم، همه را بدون لکنت زبان جواب دادم! کلاس در سکوت و شگفتی فرو رفته بود، خانم معلم گفت من جواب خود را گرفتم و دلم می خواهد از امروز ببعد یکی از شما بدلیل نقیصه ای دردیگران دست به تمسخر بزند، آنوقت با من طرف خواهد بود.
همان خانم معلم که فهمیدم دوره روانشناسی را هم گذرانده، در روزگاری که زیاد مسئله روانشناسی جدی گرفته نمی شد، به داد من رسید و بعد از 8 ماه، من براین نقیصه فائق آمدم و بجز مواردی که ترس بر وجودم مسلط می شد، هیچگاه دچار لکنت زبان نشدم، ولی همچنان از دید خانواده خودم و اطرافیان بعنوان یک دختر ناقص شناخته می شدم، باز هم دوست و رفیقی نداشتم.
در طی 14 سال تقریبا همه خواهران و برادران من ازدواج کردند، تنها من بودم، که هیچکس در خانه را برایم نزد، پیشنهادی نرسید و بقول مادرم بختم سیاه بود، ولی بعنوان پرستار، فریادرس صدها بیمار بودم.
من 27 ساله بودم، که بدنبال راهی برای خروج از ایران رفتم، بعد از یکسال دوندگی سر از یونان در آوردم و بعد هم آشنایی با یک خانواده، که زن و شوهر پزشک بودند، سبب تغییر سرنوشت من شد. چون آنها به دلیل داشتن یک دختر عقب مانده ذهنی نیاز به یک پرستار شبانه روزی داشتند و من با آنها راهی امریکا شدم، یادم هست روزی که به پدر و مادر و برادرها و خواهرهایم تلفن زدم تا خداحافظی کنم، خیلی سرد و بی تفاوت گفتند امیدواریم بخت تو بیچاره هم روزی باز شود!
من با آن خانواده به واشنگتن دی سی آمدم، تا 6 سال که دخترشان زنده بود، کنارش بودم، ولی در ضمن بعد از ظهرها به کالج می رفتم و بعد هم راه به دانشگاه گشودم، یادم می آید چقدر تنها و بیکس بودم، هیچکس بجز آن زن و شوهر حالم را هم نمی پرسید، یکبار که به پدرم زنگ زدم و گفتم وارد دانشگاه شده ام، خندید و گفت این دیگر چه دانشگاهی است که تو را پذیرفته است؟ مادرم از آن سوی اتاق فریاد زد برو یک شوهر پیدا کن، حداقل ناکام از دنیا نروی!
من دیگر به خانواده زنگ نزدم، درعوض ضمن تحصیل در یک بیمارستان معروف هم کار می کردم، در دو رشته پزشکی کودکان و روانشناسی تا پای دکترا رفتم و تخصص گرفتم و بیشترین همت خود را برای دخترها و پسرهایی گذاشتم ، که دچار نقصی بودند. با مسئولان مدارس در تماس بودم، داوطلبانه برایشان کار می کردم، بچه هایی را که منزوی بودند، افسرده بودند، تنها و بیکس بودند، بدلیلی موردآزار و اذیت و تمسخر قرار می گرفتند، تحت حمایت می گرفتم، با توجه به آشنایی با مقامات مختلف راه حل های ویژه، پرستاران مخصوص، کلاس های خاص، برای آنها پیدا می کردم.
در مسیر خود بسیاری از کودکان و نوجوانان را از جمع مهاجران پیدا می کردم، که اگر من بدادشان نمی رسیدم، خود را به مرگ می سپردند و یا دست به یک اقدام دور از انتظار می زدند، از جمله در نیویورک پسری 12 ساله افغان را پیدا کردم، که به گفته مادرش بدلیل چاقی زیاد، مورد آزار همکلاسی هایش بود، و تصمیم گرفته یکروز از همه انتقام بگیرد. من او را درست در آستانه تهیه اسلحه متوقف کردم و از او نوجوانی ساختم که در مدرسه خود، انجمن مبارزه با مزاحمین مدرسه تشکیل داد.
من هربار با این بچه ها روبرو می شدم، خودم را می دیدم، که تا پائین ترین درجه خواری و بیچارگی رفته بودم و اگر آن خانم معلم به دادم نمی رسید دست به خودکشی می زدم و امروز نه تنها انسانی با قدرت روانی و روحی بالا هستم، بلکه نقطه اتکای بسیاری از انسانهای درمانده شده ام.
من با وجود اینکه دختر خوش چهره و خوش اندامی بودم، از هر نوع رابطه ای فرار میکردم، تا عاقبت با اریک یک روزنامه نگار اهل نیوزیلند آشنا شدم، که منشی شبیه به خودم داشت، ما خیلی زود به هم آمیختیم و من از طریق اریک راهی افریقا، امریکای جنوبی، هند و بنگلادش شدم و در مدت 4 سال، صدها کودک، نوجوان را یاری دادم تا در دو سازمان بسیار مهم دولتی، به من مسئولیت هایی سپردند و در ضمن بدلیل عشق کمک به انسانها، در یک کلینیک بزرگ هم خدمات پزشکی خود را انجام می دادم. تا یکروز در همان کلینیک با جمال پسر یکی از همسایه های قدیمی در ایران برخوردم، جمال از دیدن من و از احترام همه کارکنان به من، دچار حیرت شده بود و مرتب می پرسید مگر شما چه کاره هستی؟ من خندیدم و گفتم یک خدمتگزار ساده. جمال را طی دو روز تحت درمان قرار دادم و سه روز بعد برادرم از ایران به کلینیک زنگ زد و با من حرف زد، گفت پدر سکته قلبی کرده، مادر بدلیل سه عمل جراحی، روی صندلی چرخدار حرکت می کند، خواهر بزرگ مان براثر سرطان از دست رفت. یکی از برادرها بعد از تصادف ناشی از اعتیاد فلج شده است! در یک لحظه دلم گرفت، شماره اش را گرفتم تا فردا با او حرف بزنم.
یک ماه بعد من به ایران سفر کردم، همه از دیدن من دچار تعجب شده بودند، پدرم را در بهترین بیمارستان بستری کردم، برای مادرم پرستار شبانه روزی گرفتم. همه بدهکاریهای پدر و برادرانم را پرداختم و به همه قول دادم، بزودی همه را به امریکا انتقال میدهم. برادرانم با شرمندگی مرتب تشکر می کردند، پدرم که قدرت حرف زدن نداشت، فقط اشک می ریخت و مادرم به من می چسبید، که او را ترک نکنم و من درهمان دو هفته، همه آن آزارها، اذیت ها، خوارشمردن ها، نیش زبان هایشان را به فراموشی سپردم و همه را بخشیدم و به نیویورک که مرکز فعالیت هایم بود برگشتم و همان روزها هم با اریک ازدواج کردم ولی ترجیح دادم جشنی نگیرم، تا خانواده ام را به امریکا بیاورم.
3 سال طول کشید تا آنها را به مرور و جداگانه به نیویورک آوردم و در یک مجموعه ساختمانی که از دو سال پیش خریده بودم، سکنی دادم. جشن ازدواج خودم را با اریک سرانجام برپا داشتم و در آن شب فراموش نشدنی، برادران، خواهرانم انگار پرواز می کردند و یک لحظه از بوسیدن صورت من دست نمی کشیدند و من درحالیکه با پدرم روی صندلی چرخدار وارد جمع شدم. آن همه اشک را بروی صورت پدرم باور نمی کردم، علیرغم 4 سال سکوت، می خواست حرف بزند، ولی قدرت نداشت، تا در یک لحظه و در میان شگفتی همه، با صدای لرزانی گفت: این عروس فرشته دختر من است.

1464-88