سفری شیرین با« امیرخان» ، آخرین نوشته استاد علی مسعودی

1566-37

استاد علی مسعودی با همه نیش و نوش قلم اش، با همه تلخی ها که از آن آسان می گذرد، با همه دردها و رنج ها، که از کنارشان آرام رد میشود، قلبی پراحساس و قلمی ظریف و موشکاف و پر نفوذ دارد:
« من شش دانگ وجودم متعلق به سرزمینی است که در یک صبح خفه خاکستری، مادرم، مادر نازنینم را که در اوج شکوه و شکوفایی بود در پهنه آن به زیر خاک کردند.
من با همه بی اعتقادیم به بازگشت دوباره از جهان رفتگان، سالهای سال که میلیاردها لحظه است، این پندار زخم خورده، فریبکارانه را زنده نگه داشته ام که او، یعنی مادرم، روزی از روزها، قهرکردن از من، جانش را به لب میرساند و در یک سپیده صبح گاهی، از درون شبنمی که روی گلوگاه گل های یاس ایرانی که در باغچه این سوی جهان کاشته ام قد به بیرون می کشد.
استاد علی مسعودی می نویسد، نقاشی می کند، مثل همه تابلوهای زیبایش که درون خانه اش خلوت کرده اند و فقط خود و دوستان نزدیکش حظ آنها را می برند، رویدادها را نقاشی می کند:
وقتی از شمع های سقاخانه ظهیرالاسلام خیابان شاه آباد، از کافه آذر میدان مخبرالدوله، از مسیو ویشار، از دخترهای دبیرستان شاهدخت، از نویسندگان و شعرای نامداری که در قهوه خانه آذر، چاپخانه آذر گرد هم می آمدند، می نویسد انگار نقاشی می کند، همه زوایای آنرا جلوی چشمان شما زنده می کند وقتی از حس هنرمندی، نصرت رحمانی، هوشنگ ابتهاج، پرویز پرتو، شاهرودی، کاتوزیان، ابن یوسف، محمد نوعی، اخوان ثالث، نیستانی، فریدون کار، منوچهر آتشی می گوید انگار جلویت نشسته اند، شما صدای خواندن سروده هایشان را می شنوی:
امشب صدای باد نمی آید
شاید زنی کنار خدا خفته است
و راز گناهکاری آنان را
شیطان به بندگان خدا گفته است
استاد مسعودی می نویسد قهرمان این کتاب مستطاب امیرخانی است که او را در خنک ترین جنهم دنیا یعنی ینگه دنیا دیدم گوش سپردن به خاطرات او، من راهم به جوانی ام، به آرزوهایی که برای سرزمینم داشتم برد، امیرخان رفت ، ناگهانی رفت، من سنگ صبوری بودم که هرچه دل تنگش خواست برایم گفت.
امیرخان عقیده داشت نوشته های من لطافت یک حریر ابریشم همراه با یک تیغ آخته برندس، آدم احساس می کند که اهل معامله و بده و بستون با احد و ناثی نیستین.
استاد امیرخان به گذشته های دور، به محلات قدیمی تهران، بازارچه کلباسعلی، خیابان شاپور و امیریه، به قصه ازدواج پدر و مادرش سفر می کند، به دنیای مرگ پدر و مادر بیوه و بچه یتیم و حاجی پولدار و سیری ناپذیر.
در بخشی از کتاب که انگار چون تابلویی جاندار به خلوت زن و مردی میروید:
بعد از ساعتی من که در اتاق کناری بودم شنیدم که کاظم خان مادرم را مخاطب قرار داد و گفت: باید برم خونه، فردا شب همون که نذر کردیم، میریم بی بی شهربانو و شب هم همون جا می خوابیم... اینطوری بهتره!
آن شب برای اولین بار احساس کردم که برای مادرم اسباب زحمت شده ام، اگر رودربایستی از من نبود آن شب آنها چه محشری بپا می کردن!
به بخش دیگری از کتاب به روزهای ملی شدن نفت و اوج محبوبیت دکتر مصدق و حزب پان ایرانیست و حزب ملت ایران و داریوش فروهر می پردازد، از اولین جنبش مردمی در ایران، اولین دخالت شرق و غرب و باز شدن مچ حزب توده واولین چرخش بزرگ تاریخ در سرنوشت ایران می گوید.
آنروزها، چهارراه مخبرالدوله، اسلامبول و خیابان نادری پاتوق کسانی بود که یا چپ بودند، یا نیروی سومی، یا پان ایرانیست و جبهه ملی، گاهی هم سومکایی ها با انیفورم های حزبی شان در رفت و آمد، بساط بحث و جدلهای سیاسی خیلی رونق داشت.
چپی ها هفت هشت جور، روزنامه داشتند که تا آن جایی که یادمه و به حافظه ام مونده، عبارت بود از نوید آزادی، به سوی آینده، شهباز، جهان زنان و پیک صلح و از سطر اولش فحش و ناسزا بود به مصدق و امریکا و ملی ها.
با امیرخان به فرنگ می رویم، به شکوفایی جوانی تا مرگ آرزوها، از زیبایی و طراوت یک زن تا پیکری چروکیده و نا آشنا در دیاری غریب، که هیچ شباهتی به آن زن رویایی ندارد.
در کتاب امیرخان، با استاد علی مسعودی به دنیای رنگین تابلوهایش سفر می کنیم، همه چیز در کتاب زنده و رنگین است، جلوی چشمانت نشسته و با تو حرف میزند، در نهایت سیاسی بودن، پر از طنز است، در نهایت خشونت و زشتی و تاریکی، دریچه های روشنی را هم به رویت می گشاید. بی اختیار با کتاب همراه میشوی، زمانی به خود می آیی که می خوانی:
در نبش کوچه بن بستی که او در آن زندگی می کرد خانه ای بود، دختری در آن زندگی می کرد که در عسل درون چشمانش زمرد پاشیده بودند.

1566-38