سنگ صبـور

1566-103

1566-104

ما قراربود در ترکیه بمانیم و پدرم به کار تجارت بپردازد، ولی بعد از 4 ماه پدرم گفت وقتی اهل ترکیه نباشی، در یک نقطه به بن بست می رسی. من هم نمی خواهم شما را سرگردان کنم، بهتر است راهی برای امریکا پیدا کنیم، که البته یک وکیل خوب و با تجربه کار ما را آسان کرد و سرانجام ما به ساکرامنتو آمدیم، که دو عموی بزرگ و دایی کوچکم سالها بود زندگی می کردند.
دو سال اول زندگی در ساکرامنتو، با مشکلات زیادی همراه بود، چون به قول پدرم فامیل نزدیک اصلا نمی خواستند به ما کمکی بکنند و همین سبب شد تا پدرم با مادرم نقشه زندگی در لس آنجلس را کشیدند و یکروز من و برادرانم دیدیم که جعبه بندیها، اثاث کشی ها آغاز شده، ما که حق اعتراض نداشتیم، راه افتادیم.
خوشبختانه در لس آنجلس کلی دوست و آشنای ایرانی پیدا کردیم، حتی من و برادرانم دوستان دوران کودکی مان را هم پیدا کردیم. پدرم یک فست فود «ساب وی» خرید و مادرم پرستاری از بچه های آشنا، در آپارتمان نسبتا بزرگ مان را بعهده گرفت همه چیز به خوبی پیش میرفت، برادر بزرگم بعداز دبیرستان به دنبال رشته کامپیوتر رفت و با یک دختر اسپانیش نامزد کرد و برای خود آپارتمانی اجاره کرد و بکلی از ما جدا شد. برادر دیگرم در دانشگاهی در شمال کالیفرنیا پذیرفته شد و همانجا هم کاری پیدا کرد و رفت. من ماندم و برادر 12 ساله ام نادر.
من در دبیرستان دوستان خوبی داشتم و تازه وارد تیم والیبال شده بودم، که یکروز ناگهان کیفم پاره شد، همه وسایل آن روی زمین ریخت رابین یکی از معلمین که من دو سه بار او را دیده بودم، به کمک آمد و بعد هم سر صحبت باز شد و تلفن دستی اش را داد تا اگر کمکی احتیاج داشتم با او تماس بگیرم من که از آن معلم خوشم آمده بود به بهانه ای به او زنگ زدم و در کافی شاپ کلی سئوال کردم.
رابین میان دخترها محبوب بود. من هم به سویش کشیده می شدم و یکروز که همه خانواده به منزل دوستی رفته بودند، من به رابین زنگ زدم و گفتم حوصله ام سر رفته، گفت باید به من دو ساعت وقت بدهی، من دو ساعت دیگر در یک رستوران قرار گذاشتم، با هم غذا و بعد آبجو خوردیم و به رابین گفتم دلم میخواهد مرا ببوسی، او هم عاشقانه مرا بوسید، بعد درون اتومبیل بیشتر به هم آمیختیم و اینگونه روابط ما جدی شد، ولی دو سه بار رابین گفت این رابطه صلاح ما نیست، می ترسم مقامات مدرسه بفهمند و کار بالا بگیرد من گفتم چرا کسی بفهمد؟ ما دورتر از مدرسه قرار می گذاریم.
این رابطه عاشقانه شد و ما بعد از مدتی به یک هتل رفتیم، من احساس می کردم رابین شوهر من است، ولی رابین خیلی می ترسید و هربار به رستوران وهتل می رفتیم همه جا را وارسی می کرد. من بعد از 6 ماه فهمیدم، که رابین همسر و یک فرزند دارد خودش توضیح داد که همسرش را دوست ندارد، تنها بخاطر پسرش با او مانده و البته در اندیشه جدایی است.
من یکروز او را دنبال کرده آدرس خانه اش را پیدا کردم دوسه روز بعد همسر و پسر 10 ساله اش را دیدم که خیلی به هم چسبیده بودند، بعد یکروز همه شان را دیدم که بسیار صمیمی بودند و رابین درون اتومبیل دو بار همسرش را بوسید و بنظر می آمد عاشق پسرش است.
من با دیدن این منظره ها خیلی ناراحت شدم، از سویی به رابین بدجوری دل بسته بودم، حتی فکر جدایی از او را نمی کردم، وقتی سال تحصیلی تمام شد، من همچنان رابین را می دیدم و هر بار عشق مان بیشتر داغ می شد و هربار هم رابین بیشتر دلواپس می شد، حتی یکبار گفت بهتر است ما از هم جدا شویم، چون با این شرایط بالاخره روزی ما را خواهند دید و این مسئله به زندانی شدن من و از هم پاشیدن زندگی و جدا شدن من از پسرم میشود من گفتم در این میان من باید شکایت بکنم، حتی اعتراف بکنم تا کسی به سراغ تو بیاید، بنابراین جای دلواپسی نیست.
سال دوم روابط ما ادامه یافت و من به راستی زندگیم بدون رابین هیچ بود، تا رابین معلم کلاس ما شد و این مسئله دردسرساز شد چون من تحمل شوخی و نزدیک شدن همکلاسی هایم را به رابین نداشتم ویکروز که یکی از بچه ها دست او را فشرد، من ناراحت شدم و کلاس را ترک کردم همین سبب شد یکی دو از بچه ها دچار شک بشوند رابین بعدا مرا سرزنش کرد و عجیب اینکه دو هفته بعد زمانی که ما در یک رستوران در گوشه ای نشسته و آبجو میخوردیم دو سه تا از بچه ها بالای سرمان پیدا شدند، رابین طوری وانمود کرد که به طور اتفاقی مرا دیده و بقیه را هم دعوت به آبجو کرد و جلوی چشم من ناچار شد با یکی از دخترها برقصد.
من آن شب از شدت حسادت و خشم تا صبح نخوابیدم، مادرم شک کرد گفت عاشق شده ای؟ من گفتم بله، مگر اشکال دارد؟ گفت اشکال ندارد بشرط اینکه جوان خوبی باشد، اهل لذت بردن و فرارکردن نباشد، گفتم من بلدم چگونه گلیم خودم را از آب بیرون بکشم! من نمی دانستم مادرم اصولا فضول است، چون چهار روز بعد درحالیکه درون اتومبیل رابین، او را می بوسیدم مچ ما را گرفت و گفت همین الان مدیر مدرسه را خبر می کنم، که من تهدیدش کردم خودم را می کشم و مادرم کوتاه آمد ولی به رابین گفت دست از سر من بردارد.
ظاهرا ما از هم جدا شدیم، ولی هر دو سه روز یکبار در هتلی دورتر قرار می گذاشتیم من با اتوبوس و با توجه به اینکه کسی مرا تعقیب نمی کند، به دیدار رابین میرفتم ولی او حالا بیشتر می ترسید، ولی من به او جرات می دادم و رابطه را به مراحل داغ تری می کشاندم. یک شب که با پدر ومادرم مشغول شام خوردن بودیم، مادرم به بهانه ای از یک خبر حرف زد، ازاینکه دختری با معلم خود در کالج رابطه داشته و دخترک از مدرسه شکایت کرده و از آموزش و پرورش یک میلیون دلار گرفته است! من تکان خوردم، چون احساس کردم مادر نقشه ای در سر دارد و بی اختیار گفتم این پولها، پول بدبختی یک خانواده است چقدر این آدمها باید پست باشند که به قیمت ویرانی زندگی دیگران بقول خودشان ثروتمند شوند، پدرم که بی خبر بود گفت فرض کنیم یک میلیون دلار گرفته اند، حداقل یک سوم را وکیل بر میدارد، بیشتر از 40 درصد مالیات باید بپردازند. آیا می ارزد چنین پولی را با رسوایی گرفتن؟ مادرم گفت اگر ما بودیم حداقل یک خانه بزرگتر می خریدیم.
یک هفته بعد مادرم مرا با یک وکیل روبرو کرد که می گفت دختر چرا به مادرت گوش نمی دهی؟ اینگونه معلم ها تا امروز دهها دختر مثل تو را بدبخت کرده اند، حداقل تو یک بهره پولی ببر، این معلم که از جیب خودش نمی پردازد.
باور کنید دو هفته است که مادرم به اتفاق آن وکیل مرا محاصره کرده اند. من وجدانم راضی نمی شود از رابین که درواقع در این رابطه پیشقدم نبود، بارها به من هشدار داد، بارها دلواپس شد شکایت کنم. من چنین پولی را وجدانی نمی دانم. من از شما می پرسم چکنم؟ من تنها امیدم شما هستید، چون من می ترسم با کسی مشورت کنم، مرا کمک کنید.
شیلا – لس آنجلس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی به بانو شیلا از لس آنجلس پاسخ میدهد.

معمولا سن شاگردان دبیرستانی از هجده سال کمتر است ولی این موضوع مشکلی را که بوجود آمده است حل نمی کند یعنی اگر شما بیش از هجده سال داشته باشید این رابطه بیشتر از نظر اخلاقی و قوانین موجود در رابطه شاگرد و استاد است که باید در نظر گرفته شود. در این قبیل موارد وکلا کوشش می کنند که ثابت کنند آنچه شاگرد بالای هجده سال انجام داده است به دلیل نفوذ و قدرتی بوده است که فرد به دلیل (استاد بودن) در مورد شاگرد خود بکار برده است.
مطلب دیگر این است که اگر سن شاگرد از هجده سال کمتر باشد آنوقت این دشواری نه تنها از نظر اخلاق بلکه از نظر قانون نسبت به فرد کمتر از هجده سال مورد بررسی قرار می گیرد. در این موارد کار آنقدر ساده نیست که یک دانش آموز شکایت کند و بعد پس از اثبات جرم به خانواده اش پول بدهند!
از زمان بررسی جرم برای افراد بالای هجده سال موضوع «پذیرش» و «قبول» رابطه بسیار مورد توجه قرار می گیرد. دختری که ماهها با معلمش در رابطه بوده و با او به مکانهای خلوت رفته و از او تقاضای رابطه نزدیک داشته است به زحمت می تواند ثابت کند که به او ستم شده است. گرچه قوانین در این مورد میتوانند به موضوع «تجاوز» جنسی تکیه کنند ولی اثبات تجاوز مراحلی دارد که بدون گزارش پلیس کمتر می توان در آن باره احقاق حق کرد.
بنظر من شیلا بهتر است در این زمان به روانشناس مراجعه کند و با او به روان درمانی بپردازد. زیرا اینگونه اغواگری ها در آینده برای او بسیار دردسرساز خواهد بود. در یک بررسی و ارزیابی روانی روشن میشود که آیا زیربنای چنین رفتاری روان نژندی و یا نیاز بیش از اندازه اوست یا به گونه مردم ستیزانه خود را نشان میدهد؟