۱۵۶۷ - به دنبال پیتر گمشده شب های ایرانی، تا اینسوی دنیا آمدم

1464-87

بیتا از فلوریدا:

من یک انسان مقاوم و سرسخت هستم، انسانی که نه شکست های عاطفی و نه بیماریهای ترسناک، هیچکدام مرا از پای نیانداخت. چون من یاد گرفته ام، همیشه از دیدگاه امید و دیدگاه مثبت و روشن به زندگی نگاه کنم.
من کودکی خوبی داشتم، پدر و مادری فهمیده و تحصیلکرده داشتم، پدرم ما را در انتخاب راه درست وهدف ها ضمن راهنمایی، آزاد می گذاشت و هیچگاه حتی از دور، چشم از ما بر نمی داشت. یادم هست من در کنار پسرها، دخترها بزرگ شدم، به باشگاه ورزشی، به بولینگ عبدو، به سینماهای خوب و فیلم های به یادماندنی رفتم و همین ها کمکم کرد، تا در برابر وسوسه ها، زمزمه های دروغین، با هشیاری عمل کنم.
زمانی که خود را بیشتر شناختم، به کتاب روی آوردم و یکروز با خواندن کتاب شب های ایرانی ر- اعتمادی، دلبسته شخصیتی چون پیتر شدم و تصمیم گرفتم به دنبال پیتر خود، به خارج بیایم و البته به روی پای خود بایستم.
یافتن پیتر در امریکا آسان نبود، زندگی بی بند و بار نوجوان ها و جوان ها، که خیلی ها را بسوی خود می کشید، مرا می ترساند. من خوب می دانستم که پیتر رویاهای من، در میان چنین جوان هایی نیست، البته درست حدس زده بودم، چون سرانجام پیتر را در فضای دیگری یافتم، همان چهره ای را داشت که من در رویاهای خود دیده بودم، خوش چهره و خوش سر و زبان و بسیار اجتماعی، دور و برش پر از دوست و آشنا بود.
پیتر انگار دنبال یک دختر شرقی و با استانداردهای اخلاقی متفاوت بود. او با همه آزادیها و زندگی شلوغ اش، در پی سادگی بود، در پی عشق در چارچوب ساده و بیریایش بود، مرا که دید، به اخلاق من که آشنا شد، خیلی زود به سویم کشیده شد، هرچه می گذشت من بیشتر به او دل می بستم و او نیز چنین بود، بطوری که بیشتر اوقات را با هم می گذراندیم. من در پی ازدواج نبودم، چون می ترسیدم ازدواج رسمی، پیوندهای عاشقی مرا از هم بپاشد، بسیار دیده بودم، که ازدواج چگونه سریع و آسان، مرگ عشق های داغ را به دنبال داشت.
خیلی زود همه زندگی من، پر از عشق پیتر شد، با او بیدار می شدم، روز را نفس می کشیدم، کار می کردم، با او غذا می خوردم، با او قدم می زدم، حرفهایمان پایان نداشت، می گفت هیچگاه از دیدن من سیر نمی شود، می گفت با چشمان سیاه تو به شرق جادویی، به سرزمین های پر از راز و رمز سفر می کنم، می گفت حتی شبها در خواب با منی، با من حرف می زنی، با من از رویاها و کابوس ها می گذری. برای آینده ام با پیتر نقشه ها کشیده بودم، هرگاه او به دلیل ضرورت شغلی خود به سفر میرفت، من همه وجودم سکوت و تنهایی می شد. حتی شب ها در نبودن اش، در تاریکی اتاقم، با او حرف میزدم. گله می کردم، شکایت می کردم، حرفهای عاشقانه می زدم و انگار پیتر هم جوابم را می داد.
دراوج دلدادگی بودم، که ناگهان متوجه خیانت او شدم، بهانه ها آورد، طلب بخشش کرد، ولی من او را ترک کردم، مدتها در سرگشتگی کامل زندگی می کردم، تا با اصرار او، آشتی کردم، کوشیدم همه چیز را از ذهنم پاک کنم، دوباره دنیای تازه ای از عشق ساختم، می دانستم که مرا دوست دارد، یک زن به راحتی عشق واقعی مرد را می فهمد، درک می کند و دروغ و دغل و خیانت را هم، حتی از فاصله دور می فهمد این خاصیت یک زن است، این نوعی قدرت درونی یک زن است.
تازه داشتم به خودم می قبولاندم، که پیتر رویاهایم مردی صادق و وفادار است، که باز هم حادثه ای به من فهماند، که متاسفانه رو به راه خطا رفته است، خیلی سعی کرد سرآن پوششی بگذارد، سفرهای شغلی، دوری از من و بی تابی هایش را بهانه کند، ولی من با دلی شکسته و با ویرانی همه رویاهایم، کوشیدم بروی پای خود بایستم و مقاومت کنم.
خودم را در کار و دوستان تازه غرق کردم. داشتم کمی آرام می شدم که ناگهان سرطان از راه رسید، اصلا باورم نمیشد، من که همه وجودم سالم بود. من که مراعات همه چیز را می کردم، چرا باید به سرطان دچار می شدم. سرطانی که مرا برای همیشه از بچه دارشدن محروم ساخت. البته بعد از پیتر من دیگر نمی خواستم بچه دار شوم، می شنیدم که دورادور پیتر از بیماری من خبر دارد، ولی در دیاری دیگر است و نمی خواهد در هیچ شرایطی با من روبرو شود، چند بار هم پیام داد پشیمان است. دچار عذاب وجدان است. ولی من جوابی ندادم، در این مدت من در بهترین دانشگاه ها تحصیل کرده، مدارک تخصصی بالایی داشتم، ولی بخاطر بیماری، شغل حساس و بسیار مهم خود را از دست دادم. شاید آنروزها هر کسی جای من بود، از پای می افتاد، حتی به چشمم دیدم، که در اطرافم یکی دو تا از دوستانم به دنبال شکست های احساسی و درد و رنج وبیماری، دست به خودکشی زدند ولی من فرزند مقاومت بودم. دوباره خود را ساختم، دوباره روی پا ایستادم، بازهم شغل مهم و حساسی پیدا کردم، جالب اینکه همه مشاغل من با توجه به تخصص ها و روحیه و احساسم، یاری به مردم بود، کمک به بچه ها بود. همزمان پدر و مادرم، ریشه هایم در ایران، در زادگاهم را از دست دادم پدر و مادری که نمونه دو انسان روشنفکر، آگاه، مهربان بودند و من کلاً با حرف زدن با آنها مرهمی بر زخم هایم می گذاشتم. تا آمدم نفسی تازه کنم، یک سرطان دیگر از راه رسید، سرطان سینه، آنهم از نوع پیشرفته اش، ولی من با خود عهد کرده بودم، از هیچ ضربه ای از پای نیفتم، در شرایطی که خیلی ها حوصله دیدار کسی را ندارند و می خواهند در گوشه تنهایی خود اشک بریزند، من به کمک بچه ها آمدم، دیدن چهره مهربان و معصوم شان که با یاری من دوباره شکوفا می شد، مرا پر از انرژی و امید می کرد.
در تمام این مراحل پیتر با من بود، شب و روز، در همه ذهنم جای گرفته و برزبانم جاری بود، تا یکروز براثر اتفاق با او سینه به سینه برخوردم. بنظرم کمی شکسته و تکیده آمد، بی اختیار مرا بغل کرد، ولی خودم را کنار کشیدم، که مرا نبوسد، گفت مدتهاست دلتنگ من است، گفت بدنبالم می گشته، گفت در این مدت علیرغم میل خود ازدواج کرده و صاحب فرزند شده است، ولی همه روح و ذهنش پر از خاطره های من است. حالا می فهمد که چقدر عشق من واقعی و اصیل بوده است. گفت می خواهد جبران کند. می خواهد همه آن سالها را پشت سر بگذارد، با من ازدواج کند و دفتر تازه ای از عشق در زندگیش بگشاید. پیشانی اش را بوسیدم، گفتم او شب و روز، در تمام این سالها با من بوده است، ولی تحت هیچ شرایطی حاضر نمی شوم، زندگی او را از هم بپاشم. گفت با همسرش بسیار مشکل دارد، گاه به آخر خط می رسد، گفتم کمکت می کنم، ولی به تو بر نمی گردم.
از آن روز ببعد مشاور زندگی و مشکلات پیتر و همسر و بچه هایش شدم، در همه تنگناها، او را هدایت کردم، حتی با همسرش دیدار کردم با او به مشورت نشستم، بدلیل آشنایی عمیق با اخلاق و روحیه پیتر، آنها را خیلی زود به سوی آرامش و تفاهم بردم و یکروز غروب بیرون خانه شان از پشت پنجره اتاق شان، دیدم که چقدر به هم چسبیده اند. چقدر خوشحالند و صدای خنده و هیاهوی پیتر و بچه ها و همسرش، گوش ها را کر می کند. به خودم گفتم تو زن مقاومت و پایداری هستی، تو به دنیا آمده ای که یاور انسانها باشی، یاور بچه ها باشی، تو از همه فراز و نشیب های زندگی سخت خود گذر کردی تو تنهایی و سیاهی شب ها را تا سپیده روشن طی کردی، تو حالا مادر صدها شاید هزاران بچه یتیم، تنها، بیگناه و معصوم هستی، تو خواهر صدها دوست و آشنا هستی، تو هیچگاه تنها نخواهی ماند.

1464-88