1568- ! سرنوشت عجیب من

1464-87

پریسا از لس آنجلس:

قصه واقعی زندگی من، قصه زن تحصیلکرده وصبوری است که از اوج به پائین کشیده شد، ولی دوباره با نیروی ایمان و عشق به انسانها برپای ایستاد و راه به اوج گشود.
قصه من از 8 سالگی شروع میشود، که زیر فرمان و کتک های پدر وبرادرانم، فریاد میزدم ولی گوش شنوایی نبود. گناه من دختر بودن و مادری که ناتوان و از پای افتاده بود. پدر و برادرانم، به دلیل فرار خواهر بزرگم ازخانه و بقولی رسوایی بزرگی که راه انداخته بود، ضد دختر بودند و من قربانی این ضدیت؟.
من یک مادر بزرگ آگاه و فهمیده داشتم، که با تشویق ها، توصیه هایش سرنوشت مرا عوض کرد، او مرتب می گفت عیبی ندارد، بگذار تو را کتک بزنند و به تو زور بگویند، در عوض تو در هر فرصتی درس بخوان، حتی در تاریکی شب، حتی درون زیرزمین نمناک خانه. همه جا درس بخوان، دانش بیاموز و بعد مادرم بود، که در نهایت ناتوانی، دور از چشم پدرم، مرا به آغوش می گرفت و اشکهایم را پاک میکرد.
من با صورت همیشه زخمی، با دست ها و پاهایم که همیشه با درد همراه بود، بهترین شاگرد مدرسه بودم، هر بار که کارنامه درخشان پایان سال را به خانه می آوردم، ابتدا پدرم حیرت می کرد و به من خیره می شد، بعد برادرانم آنرا زیر پای لگد می کردند. من قد کشیدم، دبیرستان را تمام کردم، برای خود شغلی در یک خیاطی دست و پا کردم و همچنان درس خواندم تا سرانجام در کنکور نام نویسی کردم و در بالاترین لیست قرار گرفتم، ولی بعد از چند ماه پدرم و بعد برادرانم جلوی تحصیل مرا گرفتند و آنروزها تاریک ترین لحظات زندگیم را گذراندم.
با تشویق صاحب خیاطی، تصمیم گرفتم حتی علیرغم میل خودم با مردی که مقیم خارج باشد ازدواج کنم و از این قفس بیرون بیایم بعد از دو سال مردی حدود 30 سال بزرگتر از خودم، آمادگی ازدواج با مرا اعلام کرد، من با شوق پذیرفتم، چون کریم مقیم لس آنجلس بود والبته دو سه رستوران هم در تهران داشت و بقولی میان امریکا و ایران در رفت و آمد بود.
کریم با دو سه بار مراجعه به خانه ما، موافقت پدرم را گرفت و با من ازدواج کرد و 8 م اه بعد هم مرا با خود به لس آنجلس آورد در اینجا بود که فهمیدم کریم از همسر اول خود یک دختر معلول دارد و در ضمن مادر بیمار و پیرش هم با او زندگی می کند. من ابتدا پرستار آنها شدم، اگرچه خوشحال بودم و به گفته مادر کریم، بعد از 5 سال، صدای خنده سوری در خانه پیچیده بود. من کم کم از طریق تلویزیون، مجله و نوارهای یادگیری زبان، چنان انگلیسی خود را تکمیل کردم که دوستان کریم حیرت کردند من به مرور راه های ادامه تحصیل در رشته پزشکی را پیدا کردم، به کریم فهماندم که قصد دارم پزشک بشوم و شب و روزم را برای درمان و نگهداری از دخترش و مادرش بگذرانم. کریم گفت اگر چنین باشد من اجازه تحصیل می دهم.
در وجود کریم رگه هایی از انسانیت و احساس وجود داشت و از اینکه می دید سوری با وجود من و مهر و عشق من، به کلی عوض شده و حتی گاه دو سه کلمه حرف میزند خوشحال بود و چند بار اشک را در چشمانش دیدم.
من با سختی و درضمن احتیاط و اینکه هیچ بهانه ای به دست کریم ندهم، تحصیل در دانشگاه را ادامه می دادم و درعین حال بدلیل توانایی های ذهنی وخلاقیت های ذاتی، در بخش پژوهش دانشگاه هم شغل چند ساعته ای گرفته بودم، ضمن اینکه با همه وجود سعی می کردم از سوری غافل نشوم، حمایت کمرنگ مادر کریم را هم از دست ندهم، در این راه یکی از دوستانم بسیار کمکم کرد، او بود که درغیبت من به سوری و مادربزرگش می رسید.
آنها که رشته پزشکی خوانده اند خوب می دانند، که چه کشیدم، چگونه زندگیم را تنظیم کردم و چگونه حتی از خواب و راحت خود گذشتم. به شدت لاغر شده بودم ولی پر از انرژی بودم، گاه از خستگی و سوزش چشمانم درحال افتادن بودم، ولی وظیفه زناشویی خود را در حق کریم انجام می دادم و او فکر می کرد من به راستی عاشق او هستم. گرچه به او عادت کرده بودم، گرچه زمان حضور در اتاق خواب چشمانم بسته بود، ولی می کوشیدم همه ظواهر را حفظ کنم و با وجود وسوسه هایی دردانشگاه، بیمارستان، به کریم وفادار بمانم و یک همسر و مادر و پرستاری نمونه باشم.
زندگی سخت و پر از فراز و نشیب من، بعد از 7 سال طی شد، تقریبا مدارک اصلی خود را گرفتم، ضمن اینکه در پی گذراندن دوره های تخصصی هم بودم، همزمان کریم در یک کلینیک بزرگ خانه، که متعلق به خانمی بود و بیشتر در رشته کودکان فعال بودند، به من اجازه کار داد و من درحالیکه اشک شوق می ریختم، کار و حرفه دلخواه خود را عملا شروع کردم و در پشت پرده، یک دوره تخصصی راهم بعد از ظهرها می گذراندم، تا یکروز برادرانم برای دیدار به امریکا آمدند و من احساس کردم حضور آنها همه آرامش مرا بر هم می ریزد. با وجود همه گونه پذیرایی از آنها، دلم شور میزد و همین ها بودند، که در مورد دوره تخصص بعد ازظهرها، مرا بقولی لو دادند و به کریم گفتند که من دراندیشه گرفتن تخصص و بعد هم طلاق هستم!
کریم آرام و مهربان ناگهان به هم ریخت، چون برادرانم شب و روز در گوش او می خواندند، آنها نمونه هایی از زنان جوانی را نشانش دادند که با مردهای مسن تر ازدواج کرده و یا گرین کارت گرفته، و رفته اند و یا با دوز و کلک ثروت و همه مایملک شوهرشان را صاحب شده اند و بعد هم او را با یک دست لباس رها کرده اند.
شاید آنها راست می گفتند، چون من هم شاهد چنین وصلت ها، نارو زدن ها، حقه بازیها و ویرانگری ها بودم. ولی شامل همه دخترها و زنهای ایرانی نمیشد، نمونه اش خود من بود که طی 9 سال زندگی با کریم، دست از پا خطا نکردم، زنی مطیع و مهربان و وفادار بودم، متاسفانه تحریکات برادرانم اثر خود را گذاشت و یکروز کریم اعلام کرد، قصد سفری 3 ماهه به ایران را دارد، من هرچه خواستم جلوی او را بگیرم، موفق نشدم و به اتفاق به ایران رفتم و مادرش و سوری را هم به یکی از دوستانم سپردم.
بهرحال بعد از حدود 10 سال دوری، پدرم فوت کرده بود ولی دیدار مادر و مادربزرگم که دیگر آخرین روزهای زندگی خود را می گذراند و همچنین دوستان دوره مدرسه و همسایه ها، برایم دلپذیر بود. از همان هفته های اول شروع به خرید سوقات کردم، ولی خیلی زود کریم خبر داد، دیگر هرگز به امریکا بر نمی گردیم. همین جا بمان، همین جا در یک درمانگاه برایت کاری دست و پا می کنم. آن شب تا صبح در بسترم گریستم و با خدایم حرف زدم و بعد بخودم قبولاندم که سرانجام راهی پیدا می کنم، چون با توجه به خاطرات تلخ گذشته، تحمل زندگی در ایران را نداشتم. به هر دری زدم، ولی هیچ راهی برای خروج از ایران نبود، خصوصا که کریم به تشویق برادرانم همه مدارک دانشگاهی مرا سوزانده بود و امکان شروع کار فوری هم نبود و باید بعد از گذر از مراحلی دوباره آنها را از طریق ایمیل تقاضا کنم.
یکسال در قفس تازه ام ماندم، تا یکروز صبح یکی از همسایه ها خبر داد، کودکی درحال خفگی است، من بلافاصله خودم را به آن کودک رساندم، پسر یک مامور مسلح بود، ماموری که با تردید به من نگاه می کرد و درانتظار آمبولانس بود من با توجه به تمرینات تازه پزشکی خود، پسرک را در طی یک ربع نجات دادم و صدای فریاد شوق آمیز مادرش را شنیدم. پدر پسرک پرسید شما پزشک هستید؟ من بدون اختیار همه زندگیم را در طی یک ربع برای او بازگو کردم، حیرت زده نگاهم می کرد گفت شوهرت کجاست؟ گفتم برگشته امریکا، گفت گذرنامه داری؟ گفتم فقط گذرنامه دارم، ولی اجازه خروج شوهرم را ندارم، گفت بدون اینکه هیچکس بداند، آماده شو، من ترتیب سفرت را میدهم، نگاهش کردم بغض کرده گفتم واقعا کمکم می کنید؟ گفت تو پسرم را نجات دادی، هر کاری لازم باشد می کنم، گفتم چه باید بکنم؟ گفت برو گذرنامه ات را بیاور بقیه اش با من.
پس فردا که من از بی خوابی قدرت راه رفتن نداشتم، با پدر پسرک به فرودگاه رفتم، بلیط هواپیما را به دستم داد، گفت تا لندن می روی، بعد هم راهی لس آنجلس می شوی. من به شوهرت زنگ می زنم، به او می فهمانم که اگر از این ببعد مزاحم تو بشود همه زندگیش را توقیف می کنیم.
... تا من به آرامش برسم 2 سال طول کشید، تا از کریم جدا شدم، ولی اجازه نگهداری از سوری و پرستاری از مادرش را گرفتم و اینک من زندگی و سرنوشت تازه ای دارم، با مادرم و مادر بزرگ پیرم زندگی می کنم مادر بزرگی که سرنوشت مرا از همان کودکی عوض کرد و هنوز شب ها که بیدار می شوم، او را بر بالین خودم می بینم که موهایم را نوازش می کند.

1464-88