سنگ صبـور

1569-56

من عاشق فتانه شدم، چون همه زیبایی ها و طنازی های یک زن را داشت. او را در سفرم به آلمان دیدم، من برای دیدار خواهر بزرگم رفته بودم. یک شب که بخاطر من مهمانی داده بودند، فتانه هم آمده بود خواهرم او را به من معرفی کرد و گفت این خانم خوشگل که فوق لیسانس عمران از ایران دارد، هنوز در آلمان جا نیفتاده و من دلم میخواهد یک مرد خوب نصیب اش شود و برود امریکا! بعد هم به من چشمکی زد و رفت.
بعد از یک ساعت حرف و سخن درباره همه چیز، من شیفته فتانه شدم، به او گفتم اگر تدارک نامزدی را بدهم رضایت میدهد؟ خیلی ساده گفت اتفاقا من هم از شما خوشم آمده ولی راستش خصوصیات اخلاقی شما را نمی شناسم. فکر نمی کنید کمی عجولانه باشد؟ گفتم حقیقت را بخواهی در این روزگار اگر آدم بتواند همراه دلخواه خود را پیدا کند، نباید به هیچ قیمتی آنرا از دست بدهد. نکته مهم اینکه فتانه چهره و اندام، موها و چشمان کاملا اروپایی داشت، هر جا میرفتیم، با او به آلمانی حرف میزدند و من هم از چنین چهره هایی خوشم می آمد. همان شب با خواهرم حرف زدم و سه شب بعد هم نامزدی ما اعلام شد. فتانه که در اصل در اندیشه بازگشت به ایران بود، به پدر و مادرش ماجرای نامزدی را اطلاع داد و گفت در راه سفر به امریکاست. من بعد از بازگشت حدود 2 ماه صبر کردم تا فتانه هم آمد و بلافاصله هم تدارک جشن ازدواج را دیدم و از سوی من دو خواهرم با خانواده های خود از لس آنجلس و سن دیه گو آمدند و از سوی فتانه هم عموهایش از ساکرامنتو به نیویورک آمدند.
مراسم ساده ولی پرشوری بود. فتانه از همان هفته اول بدلیل آشنایی با سیستم کامپیوتر و بیزینس کامپیوتری به کمک من آمد و کلی از کارهای خارج از محل کارم را انجام می داد و برایش یک حساب باز کردم و مرتب مبلغی گرچه اندک بود واریز می کردم، که او هم همه آن مبلغ را برای خانه خرید می کرد و مرتب می گفت زندگی زناشویی من و تو ندارد.
با تولد دوقلوهایمان که پسر و دختر بودند، ما زندگی مان کامل شد و در ضمن سرگرمی بیشتری برای فتانه جور شد، بعضی غروب ها که به خانه می آمدم، او را چنان خسته و کوفته می دیدم، که دلم بحالش می سوخت، چون دوقلوها نفس اش را گرفته بودند از دیدگاه من هیچ کم و کسری در زندگی ما نبود چون دوستان خوبی داشتیم، رفت وآمدهایمان محدود به همان دوستان بود فتانه هم دوستان دلسوز و مهربانی پیدا کرده بود، که در نگهداری از دوقلوها هم کمک اش می کردند.
من گاه از این همه خوشبختی گریه ام می گرفت تا یکروز که سر کارم مشغول بودم، تلفن زنگ زد، پلیس بود، گفت باید به مرکز پلیس بروم، بلافاصله نگران به آنجا رفتم و فهمیدم فتانه را به اتهام سرقت از فروشگاه دستگیر کرده اند من با عصبانیت گفتم اشتباه می کنید، این خانم اهل این حرفها نیست، او نیازی به چنین کاری ندارد. در آن سوی فتانه گوشه ای نشسته بود و گریه می کرد بغل اش کردم و گفتم اینها اشتباه کرده اند، آخه تو نیازی به چیزی نداری.
فتانه را به خانه آوردم، یکسره به اتاق خواب رفت وخوابید و یکی از دوستانش بچه ها را به من تحویل داد من بلافاصله وکیل گرفتم تا قضیه را روشن کنم، ولی ناگهان متوجه شدم این دومین بار است که فتانه دستگیر میشود و حالا باید در دادگاه هم حاضر بشود یک شب تا ساعت یک نیمه شب با فتانه حرف میزدم، او درحالیکه اشک می ریخت گفت دست خودم نیست، من بدون اختیار چند تا چیز خیلی ارزان بر میدارم و بعد چند تا جنس گران هم می خرم و از فروشگاه بیرون می آیم، تا بحال دهها و شاید صدها بار این کار را کرده ام ولی دو بار دستگیر شدم. باور کن همه آن جنس ها را هم به دوستانم بخشیدم ولی اصولا وقتی آنها را می دزدم، احساس هیجان خاصی میکنم، مثل بچه ها میشوم، از اینکه مچ مرا نمی گیرند خوشحال می شوم.
از طریق وکیل ماجرا را به نوعی فیصله دادیم، ولی بهرحال در پرونده زندگی فتانه ثبت شد و من او را نزد یک روانشناس امریکایی بردم، ولی فتانه بعد از 2 جلسه حاضر نشد به آن روانشناس مراجعه کند، گفت خودم می توانم خود را کنترل کنم من مطمئن بودم که این کار فتانه ریشه روانی دارد، ولی بهرحال نگرانش بودم، به او فهماندم که اگر یکبار دیگر دستگیر بشود باید مدتی را در زندان بگذراند، فتانه هم پذیرفت و گفت من هرگز دچار چنین اشتباهی نمی شوم، من حتی اگر یک شب از دوقلوها دور بیفتم می میرم دق می کنم.
یکروز که به خانه زنگ زدم و فهمیدم فتانه بچه ها را به دوستی سپرده و رفته، بلافاصله کارم را نیمه رها ساخته وبدنبال او رفتم بعد از حدود یک ساعت جستجو، او را در یک فروشگاه پیدا کردم، درست لحظه ای که قصد داشت جنس هایی را که خریده بود به صندوقدار تحویل بدهد، من او را از صف بیرون کشیدم و به گوشه ای بردم، فتانه آشکارا دستش می لرزید رنگش پریده بود، من از درون کیف دستی و جیب لباس اش حداقل دو جنس کوچک پیدا کردم، که به نوعی آنها را پنهان کرده بود. فتانه کاملا حالش خراب شد و روی زمین نشست، در همان لحظه سکیوریتی آمد و من وانمود کردم فشارش پائین آمده، یک نوشابه برایش آوردند و من همه اشیاء را همانجا گذاشتم و فتانه را به خانه برگرداندم.
همان شب با توجه به دسترسی به اطلاعاتی درباره سرقت از فروشگاهها، به او فهماندم که این بار حداقل 6 ماه تا یکسال در زندان می ماند و هیچکس هم جلودارش نیست، ضمن اینکه همان آخرین بار هم کلی جریمه پرداختم وفتانه ناچار شد 70 ساعت کار اجباری هم بکند و من فکر می کردم او برای همیشه تنبیه شده است. دوباره او را نزد یک روانشناس بردم. حدود دو هفته تراپی شد، ولی خودش اعتراف کرد هنوز وسوسه میشود من شدیدا نگران زندگی مان هستم، نگران دوقلوها، نگران خود فتانه هستم، من از شما می پرسم واقعا من چه باید بکنم؟ اینکه به روانشناس مراجعه کردم ولی نتیجه دلخواه نگرفتم، راه دیگری هم وجود دارد؟ فتانه دو سه بار به من گفته در خانه را قفل کن و برو. یا هر لحظه مرا چک کن، ولی من فکر می کنم این چاره کار نیست. از سویی به مرور احساس میکنم علاقه و احترام خود را نسبت به فتانه از دست میدهم، باور کنید گیج شده ام. چکنم؟
سهراب – نیویورک

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی به آقای سهراب از نیویورک پاسخ میدهد

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی به آقای سهراب از نیویورک پاسخ میدهدپیش از ازدواج کشف اینکه آیا همسری معتاد به دزدی است بسیار دشوار است- به دلیل آنکه در اغلب موارد چنین حوادثی پس از ازدواج در رابطه ها آشکار میشود. گاه ممکن است افراد از نوجوانی دست به چنین اعمالی بزنند و دارای سوابق جنایی بشوند در اینصورت این سوابق را میشود پیش از ازدواج از طرق مختلف به دست آورد. آنچه امروز دشواری اخلاقی – قانونی است خود را در چهره بانویی نشان میدهد که دارای دو فرزند است وواقعا قصد دزدی ندارد ولی در برابر فشار درونی نمی تواند از خود مقاومتی نشان بدهد.
دیدن روانشناس متخصص در درمان اعتیاد می تواند نتایج ثمربخش داشته باشد ولی فتانه از روان درمانی نتیجه ای نگرفته است. نخستین پرسش این است که این «عادت» از چه زمانی در فتانه بوجود آمده است؟ اگر فتانه پس از ازدواج این فشار را برای ایجاد هیجان غیرقابل کنترل دانسته است شاید ریشه در جلب توجه همسر و اطرافیان داشته باشد. اینجا دزدی فریادی است که دیگران را برای دیده شدن، حضور داشتن و مورد عشق و علاقه بودن فرا می خواند. سهراب که به همسر خود علاقه مند است شاید پس از افزایش دو بچه به زندگی گذشته نتوانسته باشد رابطه ای را که با همسر خود داشته باشد عاشقانه دنبال کند. شاید احساس تنهایی و خستگی و نداشتن هیجان پیش زمینه ی چنین اعتیادی را در او بارور ساخته باشد.
اما فتانه اعتراف دارد که روان درمانی درباره او موثر نبوده است و سهراب می اندیشد که احترام و درواقع علاقه خود را نسبت به فتانه از دست میدهد. مجموعه ی چنین تبادل احساسی می تواند ایندو را از یکدیگر دور کند. آنچه در این زمان لازم بنظر می رسد این است که فتانه برای درمان واقعی به گروه معتادان به دزدی از مغازه ها به پیوندد تا زندگی ویژه او از کودکی تا امروز در حضور معتادان دیگر بررسی شود و شخصیت او دوباره سازی شود، در طی این مدت سهراب خود نیاز به روان درمانی و گاه بگاه شرکت درجلسات خانوادگی دارد. این دشواری درمان پذیر است و شرط نخست آن پایداری و رسیدن به مرحله ایست که یک مشاور حرفه ای بتواند در زمان نیاز او را از هیجانی که دشواری آفرین است دور نگهدارد.