سنگ صبـور

1570-28

16 سال پیش وارد کانادا شدم، اولین مقصدم ونکوور بود، ولی به دلیل بدرفتاریهای دخترخاله هایم، تصمیم گرفتم به سراغ دوستم مستانه از تورنتو بروم، مستانه از اولین سالهای انقلاب به کانادا آمده بود، در رشته پرستاری تحصیل کرده و در یک بیمارستان بزرگ دانشگاهی خدمت می کرد، درآمد خوبی داشت، همسر و 3 فرزند داشت ولی همه خصوصیات خوب ایرانی اش را حفظ کرده بود و به مجرد ورود من، برایم یک مهمانی گرفت، کلی دوستان و آشنایان را دعوت کرد، که در میان آنها من دو سه همکلاسی قدیم خود را هم پیدا کرم. من از طریق یک وکیل، قبلا مسئله اقامت خود را حل کرده بودم، به همین جهت مستانه برایم در همان بیمارستان خود، کار ساده و کوچکی برایم پیدا کرد و یک اتاق خانه اش را که بکلی مجزا از ساختمان بود و همه وسایل و امکانات داشت در اختیار من گذاشت و گفت رودربایستی را کنار بگذار، هر کمکی احتیاج داری به من بگو، بعد هم در گوشم خواند در مهمانی ها و گردهم آیی ها سعی کن یکی را برای خودت کاندیدا کنی. اتفاقا در این مهمانی ها، من با دو سه مرد خوب هم دیدار کردم، ولی چون اصولا آدم محتاطی بودم، تن به دوستی ورفت و آمد ندادم و در حد همان تلفن و بعد هم ایمیل رابطه مان خلاصه شده بود. در میان آنها بهرام مردی که قبلا ازدواج کرده و بدنبال درگذشت همسرش با دختر 5 ساله اش زندگی می کرد، اصرار به شناسایی بیشتر من داشت، مرتب می گفت دخترم یک مادر خوب چون تو میخواهد، من بدلیل اینکه می ترسیدم در برخورد با دخترش دچار احساسات و نقش عاطفی بشوم، خودم را کنار می کشیدم، ولی در مجموع از بهرام خوشم می آمد و همانطور که گفتم آن احتیاط و وسواس دست از سرم بر نمیداشت.
در این فاصله من با دعوت گریک یکی از پزشکان بیمارستان بعداز ظهرها در کلینیک او به کار مشغول شدم. گریک خیلی زود به من توجه و علاقه نشان داد وحتی به مناسبات تولدم، یک ساعت مچی بسیار گرانقیمت هدیه داد، من خیلی هیجان زده شده بودم، همان شب مرا به شام دعوت کرد، من بی خبر از زندگی خصوصی اش، با او همراه شدم. درون یک رستوران بسیار گران مشغول شام و شراب بودیم که ناگهان خا نمی به میز ما نزدیک شد وگفت حالا نوبت این خانم شده؟! شما که همسر و 5 فرزند داری، شما که دختر بزرگت دانشگاه میرود، چرا آدمهایی مثل من و این خانم را مدتی به دنبال خود می کشی و بعد هم به بهانه ای رها می کنی؟
من در آن لحظه داشت قلبم از سینه ام بیرون میزد، گریک هم رنگش پرید و به آن خانم گفت میخواهی پلیس را خبر کنم؟ بجای آن خانم، من رستوران را ترک گفتم و یکسره به اتاق کوچکم پناه بردم، از فردا نه به آن کلینیک رفتم و نه به آن بیمارستان. در مدت ده روز، شغل دیگری پیدا کردم، مستانه هم در جریان بود و کمکم می کرد. در ضمن گفت آن آقای دکتر را تنبیه خواهد کرد. من در شغل تازه با یک گروه خانوادگی روبرو بودم و خودبخود احساس آرامش و امنیت می کردم.
در این فاصله در یکی از عروسی های فامیل مستانه، با آقایی برخورد کردم که مرتب دور و بر من بود، می گفت من شما را امشب از دست نمیدهم، چون قصد ازدواج دارم. شما همان دختر ایده ال من هستید! من که مثل مارگزیده که از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسد، به حرفهای مردها اطمینان نداشتم و فکر می کردم این یکی هم در پشت پرده هزاران ماجرا دارد، لابد زن و یا دو سه تا دوست دختر دارد، همه چیز را برای مستانه می گفتم، مستانه هم عقیده داشت من سرانجام بخت خود را می یابم، چون دختر ساده و خوش قلبی هستم. آن آقا که فهمیدم اصلا اهل گرجستان است ولی در شیکاگو بزرگ شده، مرتب سر راه من بود، دو سه بار همه ما را به شام دعوت کرد، حتی یک آخر هفته ما را به یک ویلای کنار دریا برد، که متعلق به خودش بود، یک ویلای رویایی که به گفته مستانه برای زندگی مشترک بهشت بود، ولی او هم می گفت راستش درون این مرد را شناختن آسان نیست. حدس من و مستانه درست بود، چون یکروز با خبر شدیم که او را به اتهام حمل و فروش مواد مخدر دستگیر کرده اند، او از امریکای جنوبی و حتی از افغانستان تریاک و کوکائین به امریکا وارد می کرد و در نقاط مختلف امریکا، ویلاهایی کنار دریا داشت.
این حادثه سبب شد تا مستانه هم با من هم عقیده شود که هنوز بخت با من یار نیست، من عجالتا باید دور مرد، رابطه عشق و ازدواج را خط بکشم. تا در آینده درهای تازه ای بروی من باز شود.
حدود یکسال بود که خود را در کار و یک رشته تخصصی غرق کرده بودم می خواستم به نوعی خود را به دانشگاه برسانم، چون از دیدگاه من ازدواج مانع تحصیل می شد. تقریبا این مسیر را تا حد زیادی طی کردم، چون بعد از دوره تخصصی که به اتاق عمل ربط داشت به توصیه یکی از استادان کالج، باید رشته دیگری را هم طی میکردم تا آن شغل را بطور رسمی بدست آورم.
به گفته مستانه، مجرد بودن خیلی کمک کرد، ولی بهرحال حیف من بود که در قلبم عشقی خانه نکند، مادر نشوم، تشکیل زندگی ندهم، همان روزها برادر مستانه از استرالیا آمد، سعید از همان دوران نوجوانی عاشق من بود، این را مستانه به من گفته بود و حالا که فهمیده بود من در کانادا هستم، بهر طریقی بود خود را رسانده بود. گرچه سعید همچنان عاشق من بود، ولی من هیچ نشانه ای از ایده های خود را در او نمی دیدم و برای اینکه رابطه صمیمی من و مستانه به هم نخورد، به او گفتم حس من به سعید، مثل حس خواهری است، مستانه جا خورد ولی چون زن فهمیده ای بود مرا درک کرد و گفت کاملا شرایط تو را می فهمم، اگر بخواهی برای خوشحال کردن دیگران و یا بدلیل نیاز و اجبار با کسی ازدواج کنی عاقبت بدی برای خودت و بچه هایت خواهد داشت و بهمین جهت او سعید را آگاه کرد و بعد از 6 ماه، این من بودم که برای سعید به خواستگاری دختری رفتم و در شب عروسی اش هم کلی رقصیدم.
من انگار در انتظاررویدادی بودم، این را به نوعی احساس می کردم تا یکروز زمان بازگشت به خانه، ناگهان بدلیل لیز بودن جاده، یک اتومبیل بزرگ کنترل از دست داده و با اتومبیل کوچک من برخورد نمود و من هیچ نفهمیدم. نمیدانم چه زمانی گذشت، ولی در بیمارستان چشم باز کردم، با حیرت مستانه، شوهرش و بهرام را بالای سرم دیدم، همه نگران و گریان بودند، قبل از همه بهرام گفت مرا ببخش، من کنترل اتومبیل را از دست دادم و سبب شدم پاهایت صدمه ببیند.
من وقتی حرف صدمه را شنیدم فکر کردم حتما فلج شده بودم، در همان لحظه به گریه افتادم، پزشکی که بالای سرم بود گفت هر دو پایت دچار شکستگی شده ولی قابل درمان است.
من در روز سوم بستری بودن فهمیدم، بهرام در آستانه ازدواج است، ولی او سعی می کرد مرتب دخترش را به دیدار من بیاورد و مرتب می گفت خدا سرانجام تو را به من برگرداند!
من با مستانه حرف زدم، گفت بهرام ازدواج خود را بر هم زده است. او همه امیدش به وصلت با توست، خصوصا که دخترش شدیدا بتو جذب شده است.
من بعد از عمل جراحی روی پاهایم و اطمینان به اینکه کاملا سالم خواهم ماند به خانه برگشتم ولی بهرام رهایم نمی کند. راستش وکیل من پرونده تصادف را دنبال می کند، بهرام هم اعتراضی ندارد، ولی من درمانده ام که چه باید بکنم؟ از خود می پرسم آیا برهم زدن ازدواج بهرام با نامزدش برگردن من است؟ آیا بهرام بدلیل این حادثه اصرار دارد با من وصلت کند؟ آیا او براستی دراین مدت در انتظار بوده تا شاید به او گوشه چشمی نشان بدهم؟ باور کنید در تصمیم گیری درمانده ام و نیاز به راهنمایی دارم.
ناهید - تورنتو

دکتر دانش  فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی به بانو ناهید از تورنتو(کانادا) پاسخ می دهد

با آنکه در زندگی خود با مردان متفاوتی روبرو شدید که قصد واقعی آنها، فقط خوشگذرانی بود مع الوصف به دلیل خویشتن داری و غرق نشدن در دنیای دلدادگی توانستید به موقع و درست خود را از شر افرادی که هدف اصلی زندگی شما نبوده اند رها سازید. معمولا دخترانی که بلوغ عاطفی آنها به کمال رسیده است از حول حلیم به دیگ نمی افتند و شما یکی از آنها بوده اید. نکته دیگر این است که افراد با آنکه به بلوغ عاطفی می رسند و در ازدواج کردن از خود صبر و متانت نشان می دهند در دیدارهای پیاپی و یافتن گردابهای رابطه به سنی می رسند و یا به مرحله ای از اطمینان به خود وارد میشوند که ممکن است دست به تصمیم های ناگهانی بزنند. همچنین است در مورد افرادی که کوشائی بسیار در شناسایی دیگران بکار می برند تا آنکه احساس خستگی می کنند. شما گرچه بهرام را دیده بودید و به او علاقه داشتید ولی بنظرمی رسید که پیش از تصمیم به ازدواج مدتی را با او در معاشرت باشید. درصورتی که می دیدید این احساس پس از معاشرت و شناخت بیشتر بهرام همچنان در شما پایدار مانده است با اطمینان بیشتر می توانستید به پرسش هایی که در این زمینه داشته اید بخود پاسخ دهید، اگر شما پس از تصادف متحمل مخارجی شده اید می توانید آنرا از بیمه دریافت کنید. اصولا داشتن بیمه به همین دلیل است. پرسش دیگر این است که آیا شما مسئول بهم خوردن رابطه بهرام با نامزدش شده اید؟ پاسخ این است که نه. اگر بهرام نامزدش را دوست داشت به این سادگی حاضر به جدایی از او نمی شد، چنان ازدواج هائی اصولا سرانجامی ندارد و چه بهتر که درهمان مراحل ابتدایی زن و مرد بدنبال خواسته های خود بروند. پرسش دیگر شما را پیش ازین پاسخ داده ام یعنی باید با بهرام بیشتر معاشرت کنید. اگر واقعا به او علاقه داشته باشید دیگر لازم نیست به او گوشه چشمی نشان بدهید. علاقه و عشق کار خود را می کند لازم نیست به خود فشار بیاورید. بطور کلی چه بهتر که با یک روانشناس در این زمینه به مشورت بپردازید.