سنگ صبـور

1572-96

از همان کودکی، من دعوای پدر و مادرم را شاهد بودم، آنها به جان هم می افتادند، ناسزا می گفتند، مادرم ظروف آشپزخانه را خورد می کرد و پدرم گاه با مشت و لگد به جان اش می افتاد، همیشه همسایه ها به یاری می آمدند و مادرم را با خود می بردند و پدرم را آرام می کردند، ولی درگیری آنها تمام شدنی نبود. من و برادرم بیش از همه رنج می بردیم، برادرم 6 سال بزرگتر از من بود، می دیدم که در پی فرار از خانه است، ولی امکان فرار نداشت. برادرم تا سال نهم درس خواند و بعد یکروز به بهانه دیدار پدر بزرگ مان درکرج، خانه را ترک نمود و هرگز بازنگشت.
من هرچه بزرگتر می شدم درگیری پدر و مادرم بیشتر می شد، می شنیدم که مادرم می گفت پدرم در تهران زن دیگری دارد و پدرم می گفت مادرم هنوز عاشق نامزد سابق خود است و در پی موقعیت می گردد، تا به دنبال او برود!
من وقتی سال سوم دبستان بودم، یکروز شاهد درگیری تازه ای شدم، مادرم کتری چای را به سوی پدرم پرتاب کرد و دستهای پدرم سوخت و همسایه ها او را به درمانگاه سر خیابان بردند، من درانتظار یک درگیری جدی تر بودم، اشتباه نکردم، چون ساعت 9 شب پدرم جرو بحث تازه ای را شروع کرد، مادرم به سوی زیرزمین خانه دوید و گفت با ساطور امشب سرت را می برم! من به اتاق خودم پناه بردم و پتو برسرم کشیدم تا سروصدای آنها را نشنوم، حدود یک ساعت بعد از درز در دیدم که پدرم با چاقوی خونین به سوی آشپزخانه میرود. همه وجودم می لرزید، از ترس دراتاقم را بستم زیر پتو پنهان شدم.در همان حال صداهایی می شنیدم، بعد صدای وانت پدرم را شنیدم و صدای دور شدن اش را از خانه شنیدم.
ازاتاقم بیرون آمدم، در آشپزخانه به دنبال چاقو می گشتم، فقط قطرات خونینی روی زمین دیدم، بعد به سوی زیرزمین رفتم ولی درش قفل بود، فقط جای خون روی قفل دیده می شد، از پشت در مادرم را صدا زدم، ولی هیچ صدایی نیامد. حدود ساعت 10 شب پدرم بازگشت، پرسیدم مادرم کجاست؟ با عصبانیت گفت مادرت فرار کرده، رفته پیش نامزدش! گفتم ولی صدای دعوایتان را شنیدم، گفت بله می خواست مرا بکشد، گفتم ولی دست شما چاقو دیدم، گفت ببین مادرت مرا زخمی کرد و از خانه فرار کرد بلافاصله پشت کمرش را نشان داد که جای چاقو بود وهنوز پیراهنش خونی بود. گفتم پس مادر کجاست؟ گفت بهتر است خفه بشوی و بروی تو اتاقت، به اندازه کافی مادرت آبروی ما را برده است.
من باز هم به اتاق تنهایی خود پناه بردم، تا صبح گریستم، فردا سر کلاس مدرسه، معلم مان نگران شده بود، مرا به دفتر برد، راستش هر چه پرسید چه شده؟ من از ترس پدرم گفتم هیچ هر وقت پدر و مادرم با هم دعوا می کنند، من حالم خراب می شود. ناظم مدرسه گفت ما نمی توانیم به دعوای خانوادگی شما کاری داشته باشیم ولی اگر می ترسی برو خانه فامیل، خانه پدر بزرگ، برو با کلانتری حرف بزن، گفتم حتما این کار را می کنم، ولی حقیقت را بخواهید نه تنها آنروز، بلکه همه روزها وشبهای دیگر که ازمادرم خبری نشد، دهانم را بستم، فامیل مادرم به خانه ما آمدند، پدرم بغض کرده به آنها می گفت پری فرار کرده و من می دانستم آخرش میرود به دنبال اون پسره! زن گنده خجالت نکشید، با دو بچه رفت به دنبال دلش! نمی دانم چرا باورم نمی شد مادرم این چنین آسان فرار کرده باشد من با خودم می جنگیدم که پدرم او را کشته ودرجایی دفن کرده است گاه به خودم می گفتم شاید پدرم راست می گوید مادرم هوسباز است! هرچه بود، چاقوی خونین در دست پدرم و بعد هم وانت ساعتها از خانه دور شدن، نشانه های خوبی نبود.
پدرم از آن ببعد با من خیلی مهربان شده بود، مرا با خودش به سینما می برد، برایم لباس می خرید، تا یکروز خانمی را به خانه آورد و گفت مهنازجان، من با این خانم ازدواج کردم، او میتواند مادر تو باشد، چون بهرحال مادرت رفته بدنبال هوس هایش. رویا زن کینه جو و بهانه گیری بود، او مرا به یک کلفت شبانه روزی مبدل کرده بود و آن علاقه موقت پدرم را هم از من گرفت، بطوری که پدرم حتی به من نیم نگاهی هم نمی انداخت.
آنها صاحب دو فرزند شدند، که در اصل زحمت من چند برابر شد، من از ساعت 6 صبح بیدار می شدم، همه کارهای خانه، پرستاری و تمیزکردن بچه ها و تهیه صبحانه را برگردن می گرفتم، بعد از مدرسه هم بلافاصله باید دست بکار می شدم.
وقتی دیپلم گرفتم، تصمیم قطعی ام این بود که خانه را ترک کنم شغلی دست و پا نمایم و دور پدرم و همسرش را خط بکشم. ولی به دلیل بیماری پدرم یکسالی ماندم، ولی سرانجام من آن خانه لعنتی را ترک کردم و بعد از سالها دیگر کابوس چاقوی خونین پدر و شکنجه های نامادری را شاهد نبودم. خوشبختانه بعد از دو سال با آقایی که سیتی زن امریکا بود ازدواج کردم و با او به آریزونا آمدم وزندگی تازه ای را پایه گذاشتم که از دیدگاه من زندگی بهشتی بود.
من گاه به گاه به پدرم زنگ می زدم، چند بار هم برایش حواله نقدی فرستادم تا خبردار شدم همسرش بچه ها را برداشته و به سوئد رفته و پدرم نیز به دلیل دو سکته قلبی، در تنهاترین شرایط زندگی می کند و مرتب التماس می کرد او را به امریکا بیاورم، ولی من دلم راضی نمی شد.
دو سال بعد یکروز که جشن تولد شوهرم را برپا داشته بودیم، زنگ زدند، پدرم را در آستانه در دیدم که روی صندلی چرخدار به دیدار من آمده است پرسیدم چگونه آمدی؟ گفت رفتم گرجستان، خیلی راحت به من ویزا دادند.
بهرحال پدرم مهمان خانه ما شد من سعی کردم برای معالجه اش علیرغم میل باطنی ام کاری بکنم، البته شوهرم مرا تشویق می کرد، بعد از 2 سال تا یک شب که با پدرم تنها بودم گفتم پدر اعتراف کن که مادرم را کشتی؟ پدرم به گریه افتاد و از روی صندلی اش روی زمین غلتید و دچار شوک قلبی شد، او را به بیمارستان رساندیم، خوشبختانه تا آنموقع برایش گرین کارت گرفته بودم و مشکلی نداشتم. اینک یک ماه است در خانه بستری است، ولی من تحمل او را ندارم، بارها تصمیم گرفتم ماجرا را به پلیس بگویم، ولی با خود گفتم آنها از من شاهد و مدرک می خواهند، بارها تصمیم گرفتم او را به فرودگاه ببرم و روانه اش کنم، حقیقت را بخواهید سردرگم مانده ام که چکنم شما بگوئید چکنم؟

مهناز- آریزونا