سنگ صبـور

1573-70

یک روز صبح از خواب بیدار شدم، احساس کردم امروز برایم حادثه خوبی اتفاق می افتد، حس خوبی بود، بعد از صبحانه، سوار بر اتوبوس به محل کارم در مرکز مونیخ رفتم، مدیر کمپانی جلوی در با من روبرو شد و گفت توهمیشه همین قدر زود سر کار می آیی؟ گفتم همه روزه زود می آیم و دیر میروم. خندید و گفت از خودم بدم آمد، که بعنوان مدیر کمپانی متوجه کارمند خوبی چون تو نشده ام. گفتم شما سرتان شلوغ است، من هم در اصل وظیفه ام را انجام می دهم. بدون مقدمه گفت امروز ظهر با من ناهار بخورید. گفتم حتما. من درست سر ساعت 5/12 در رستوران طبقه سوم بودم، الک هم آمد، از دور می دیدم، که بقیه کارمندان بخصوص منشی اش با حیرت ما را تماشا می کنند.
کلی با هم حرف زدیم، به من پیشنهاد کار مهم تری را داد و گفت دو هفته دوره مخصوص را می گذرانی و بعد شروع می کنی، از فردا سرکار قبلی ات نرو، من ترتیب دوره آموزش را میدهم.
سه ماه بعد من در یکی از بخش های مهم کمپانی کار می کردم، حقوقم دو برابر شده بود، همچنان زودتر از همه می آمدم و دیرتر از همه میرفتم، با روحیه مثبت و سازنده ای که داشتم، ارتباط کمپانی را با 5 کمپانی جدید دیگر برقرار کرده و بدون اینکه خود خبر داشته باشم، ناگهان درآمد کمپانی بالا رفت و من با چک بسیار دور از انتظار بعنوان پاداش روبرو شدم، که همان چک مرا یاری داد تا آپارتمان دلخواه خود را درست روبروی یک پارک که شبیه دریاچه بود بخرم و مادرم را که همیشه آرزوی چنین خانه ای را داشت به آنجا بردم و به او اختیار دادم هر نوع مبلمانی دلش می خواهد بخرد.
همه چیز به خوبی پیش میرفت، تا بعد از یکسال و نیم، که من بارها با الک صبحانه و ناهار خورده بودم، از من تقاضای ازدواج کرد، مسلما این آرزوی قلبی من بود، ما در نهایت عشق تن به این وصلت دادیم و من به خانه بزرگ الک در بالاترین منطقه شهر نقل مکان کردم، همزمان خواهرانم از ایران آمدند و با مادرم در آن آپارتمان زندگی تازه ای را شروع کردند. الک همه کار برای خوشحالی من می کرد، یکبار هم همه خانواده را با من همراه کرد. به یک سفر 20 روزه به ایتالیا و اسپانیا فرستاد و همه هزینه اش را از پیش پرداخت، من واقعا در برابر خانواده احساس غرور می کردم. خصوصا که پدرم ما را بخاطر یک زن بسیار جوان حدود یک سوم سن خود، رها کرد و رفت و حالا من خوشحال بودم که خانواده ام در نهایت آرامش وآسایش زندگی می کنند. تلاش من و الک برای بچه دار شدن به جایی نرسید، حتی معروف ترین پزشکان هم ما را تحت نظر گرفتند ولی جواب منفی بود، درحالیکه خواهر کوچکترم مینا بدنبال رابطه با یک جوان آلمانی حامله شد و آن جوان هم بدلیل مخالفت خانواده اش بکلی غیبش زد و خواهرم در آستانه خودکشی بود که من به او اطلاع دادم حاضرم فرزندش رابپذیرم و چون فرزند خود بزرگ کنم. مینا با شوق پذیرفت و آرام شد، من خبر را به الک دادم او هم خوشحال شد، ولی چند بار به من گفت آیا مطمئن هستی خواهر بعدا مدعی نمیشود؟ من به او اطمینان دادم و یکروز غروب در بیمارستان من نوزاد را تحویل گرفتم و با یک پرستار با تجربه به خانه بردم و به نظر خودم، هم مینا را راحت کردم و هم خودم و الک به آرزویمان رسیدیم.
به پیشنهاد الک، من مادر و دو خواهرم را روانه کانادا کردم، تا یک ماهی با برادرم بمانند و شخصا هزینه های سفرشان هم دادم، بهرحال موقعیتی بود برای مینا که خودش را دوباره پیدا کند.
من و الک دنیای تازه ای برای خود ساختیم. برای دخترک مان، مهمان زیبا و فرشته نجات بخش مان، همه چیز تهیه دیدیم و حتی با او به سفر رفتیم، الک بخشی از خانه بزرگ مان را مبدل به یک باغ بازی و تفریح بچه ها کرد و همه بچه های هم سن و سال دخترمان را از جمع همسایه ها و دوستان، همکاران به خانه می آوردیم همه گونه پذیرایی از آنها و پدر و مادرهایشان می کردیم تا درواقع دخترمان سرش گرم باشد.
من در این فاصله خواهرانم را تشویق کردم به کلاس های تخصصی بروند و بعد هم درکمپانی خودمان کاری مناسب برایشان آماده ساختم، تا یکروز مینا سراسیمه نزد من آمد و گفت دوست پسرش بازگشته و بدنبال بچه اش می گردد، من گفتم کورتاژ کردم می گوید باید پرونده پزشکی اش را به من نشان بدهی.
این خبر مرا به کلی منقلب کرد، چون اصلا انتظار چنین رویدادی را نداشتم. دوست پسر سابق خواهرم حتی کار را به شکایت کشاند و مینا ناچار شد واقعیت را بگوید و آن آقا هم طلب فرزندش را کرد. من تا آن روز، هنوز با الک حرفی نزده بودم و برای آرام کردن اوضاع با آن آقا دیداری کردم و پرسیدم چه می خواهد؟ گفت دخترش را! گفتم ولی تو امکان نگهداری از یک بچه را نداری، گفت پس 20 هزار یورو به من بدهید تا بروم زن بگیرم و بچه دار شوم!...
من علیرغم میل خودم و بدون اطلاع الک، این پول را به آن آقا دادم و یک ورقه گرفتم که هیچ ادعایی در مورد دخترش ندارد من خوشحال بودم که قضیه را حل کردم، تنها مینا و مادرم درجریان بودند، ولی الک احساس می کرد در زندگی من حادثه ای در جریان است، او بیشتر تصور می کرد خواهرانم دردسر تازه ای آفریده اند.
6 ماه گذشت، یکروز که من از سر کار به خانه برمی گشتیم، سر یک چهارراه، آن آقا بدرون اتومبیل من پریده و گفت من پول تو را پس میدهم، بچه ام را بمن بدهید، گفتم امکان ندارد، من ناچارم وکیل بگیرم و شکایت بکنم. هفته بعد آقایی با من تماس گرفت و گفت وکیل آن آقاست و می خواهد با من حرف بزند. من در یک جلسه با آنها روبرو شدم نتیجه اش این بود که اگر من 70 هزار یورو دیگر بپردازم آنها بطور رسمی و قانونی، سرپرستی آن بچه را به من میدهند. من بعد از آن ملاقات سه شب نخوابیدم و اینک از شما می پرسم براستی چکنم آیا این پول را بپردازم؟ آنها دوباره و چند باره به سراغم نمی آیند؟ آیا با الک حرف بزنم؟ واقعا چکنم؟

سپیده - مونیخ

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر
دشواری های خانوادگی به بانو سپیده از مونیخ پاسخ میدهد

یک بیت شعر فارسی کاملا عملی را که انجام شده است توجیه می کند: «خشت اول چون نهد معمار کج- تا ثریا می رود دیوار کج» معنی اش این است که آدمی درکارهائی که انجام میدهد لااقل باید به دو جنبه قانونی و اخلاقی بودن آن هم توجه داشته باشد. در تمام کشورهای جهان برای فرزند خواندگی قوانینی وجود دارد که اگر افراد طبق آن قانون رفتار کنند ازمشکلات آینده خود کم خواهند کرد حتی زمانی که پای افراد خانوده در میان است بهتر است جنبه های قانونی در نظر گرفته شود. بسیار دیده شده است که خیلی از افراد یک خانواده بسبب جریانات مادی با یکدیگر به نزاغ پرداخته اند و کاری را که از ابتدا می بایست به صورت قانونی انجام دهند درانتهای کار خود را با مشکل بزرگتر روبرو ساخته اند. در هرحال اینک شما می بینید که پذیرش خواهر و رهاسازی او از نگهداری فرزندش که تحت پوشش مالی پدر قرار نداشته است نتوانسته است خواسته های قلبی شما را برای مادر شدن و «الک» را برای پدر شدن برآورده سازد. «پدر» که پس از آگاهی از اینکه پدر خواهد بود راه فرار در پیش گرفت، اینک بدون آنکه فرزند خود را دیده و نسبت به او مهری در دل داشته باشد راه تازه ای برای پولدار شدن در پیش گرفته است. بنظر می رسد راهی را که در پیش گرفته بودید در نگهداری از فرزندی که پرورش میدهید موثر نیست و می پرسید که چه باید کرد؟ بنظر می رسد که نخستین اقدام شما آگاه کردن الک است ازحادثه ای که اتفاق افتاده است. تمام ماجرا را بدون کم و کاست برایش بازگو کنید. اقدام دیگر شما دراین است که با کمک یک وکیل با تجربه ثابت کنید که در لحظات حساس زندگی کودک «مادر» واقعی این کودک را در اختیار شما قرار داده است.
نکته مهمی که در این حادثه نا گفته باقی مانده است این است که آیا تاکنون برای گرفتن هویت (شناسنامه) اصلی این کودک اقدام شده است یا نه؟. اینها مطالبی است که با کمک وکیل از کم و کیف آن با خبر می شوید. پرسشی که مطرح کرده اید بیشتر جنبه قانونی دارد و بحث مربوط به چگونگی احساس شما و الک بهتر است درجلسات روانشناسی مورد بررسی قرارگیرد.