۱۵۷۳ - تا به شهریار برسم، از تونل های تاریک گذر کردم

1464-87

از زبان دکترپریسا:

برای نخستین بار، که من شهریار را دیدم، در عروسی خاله ام بود. من براثر بی احتیاطی، نزدیک بود، از بالکن سقوط کنم، که شهریار جان خودش را به خطر انداخت و مرا میان زمین و هوا گرفت، من نجات یافتم، ولی شهریاردچار پارگی تاندون شانه اش شد. من بعدا به عیادت او در بیمارستان رفتم، شهریار در اصل پسر دایه بچه های خاله ام بود و خودبخود از دیدگاه فامیل ما، شایستگی دوستی با مرا نداشت، ولی من وقتی به مرور با خصوصیات اخلاقی او آشنا شدم، به او دل بستم. او نیز از همان روزهای نخست به گفته خودش عاشق من شده بود، ولی از ابراز آن واهمه داشت.
من و شهریار در پنهان همدیگر را می دیدیم و یکی دو بار هم پدرو برادرم به من هشدار دادند، که شنیدیم با شهریار دیدار داشتی، لطفا آبروی فامیل را حفظ کن! تو با پسر دایه خاله جان، از زمین تا آسمان فاصله داری. ما هیچ نقطه مشترکی با آنها نداریم، پس خودت را کنار بکش، قبل از آنکه ما از شهریار بخواهیم، حتی از این شهر برود.
بزرگ بینی ها، خودخواهی ها، غرور بیجای خانواده مرا آزار می داد. متاسفانه قدرت مقابله با آنها را نداشتم، همه تلاشم این بود تحصیلاتم را در دانشگاه ادامه بدهم، شهریار در رشته کامپیوتر در دانشگاه درس می خواند. من می دیدم، که او شبها تا دیرهنگام کار می کند تا هم هزینه تحصیلی و هم هزینه زندگی مادرش را تامین کند.
یکروز که درخانه دوستی غذای مانده ای خورده بودم، در دانشگاه ناگهان دچار مسمومیت شدم و بلافاصله از شهریار کمک خواستم، چون برادرانم نه تنها اهمیتی نداند، بلکه باخنده گفتند مگه پا نداری، خودت برو بیمارستان.
شهریار مرا با اتومبیل درهم شکسته خود به بیمارستان برد، گرچه در نیمه راه تصادف کرد و به شدت مجروح شد، ولی مرا در هرحال به بیمارستان رساند. من سه روز بعد فهمیدم شهریار از ناحیه صورت به شدت آسیب دیده است. مادرش به من خبر داد صورت دلنشین پسرش به کلی ویران شده است. من آنروز هیچ نفهمیدم، ولی وقتی با او روبرو شدم، دیدم که نیمی از صورت او به کلی از فرم خارج شده و پزشکان توصیه کرده بودند، هرچه زودتر تن به دو عمل جراحی بدهد، تا صورت خود را حداقل تا 40 درصد ترمیم کند.
خبر وقتی به گوش پدر و برادرانم رسید، خوشحال شدند، حتی برادر بزرگم گفت دیدی که چه برسر شهریار آمد؟ با آن صورت درب و داغون، دیگر باید در تاریکی زندگی کند، تو هم لطفا خودت را کنار بکش و اینقدر تحت تأثیر جوانمردی های شهریار قرار نگیر.
این حادثه مرا بیشتر به شهریار نزدیک کرد، ما به راستی عاشق هم بودیم، برای من مهم نبود، که چه برسر شهریار آمده، من ساعتها کنارش می نشستم و به صدای گرم و مهربانش گوش می دادم، او خیلی سعی می کرد من بطور واضح و نزدیک صورتش را نبینم، ولی من برخلاف نظرش، او را عاشقانه می بوسیدم، ما روابط مان چون یک زن و شوهر بود، قصد داشتیم بعد از یکی دو سال، خیلی بی سروصدا ایران را ترک کنیم و در سرزمین دیگر ازدواج کنیم. یکروز صبح که بیدار شدم، پیامی از شهریار گرفتم، اینکه من عاشق و دیوانه تو هستم، من سعادت و آینده تو را می خواهم. دلم نمی آید با چنین شرایطی آینده و سرنوشت تو را ویران کنم، می دانم خواستگاران فراوانی داری، می دانم که هرچه به من نزدیک بشوی، از خانواده دور میشوی، من خوب می فهمم که پدر ومادرت عاشق تو هستند، برادرانت واقعا تو را دوست دارند، آنها آرزوهای قشنگی برای آینده تو دارند و من حق ندارم این آرزوها را از آنها بگیرم و تو را زندانی عشق خود بکنم، تو پرنده آزادی هستی، که باید پرواز کنی، تو آینده زیبایی در پیش داری، که با وجود من سیاه و تاریک می شود. مرا ببخش، که بدون خداحافظی حضوری، بدون بوسه وداع تو را ترک می کنم. من همه عمر عاشق تو می مانم، من همه عمر قلبم را بروی هر عشق و احساسی می بندم، من همه عمر تو را ازدور تماشا می کنم و دعایت می کنم. قسم ات می دهم به دنبال من نیا، به دنبال سرنوشت خود برو.
این پیام مرا بیمار و بستری کرد، به دنبال شهریار رفتم هیچ جا نبود، مادرش اشک می ریخت وهیچ رد پا ونشانه ای از او نداشت. من با همه خانواده جنگیدم، همه با خونسردی گفتند ما نقشی نداشتیم، او یک جوانمرد و با انصاف بود، که نمی خواست زندگی تو را خراب کند. من نمی دانستم که از شهریار حامله ام. این مسئله مرا دچار وحشت کرد چند بار تصمیم به خودکشی گرفتم، ولی همزمان رامین یکی از همکلاسی های سابقم که شب و روز بدنبال من بود، با مادرش به خواستگاری من آمد، پدرم درهمان برخورد اول او را پسندید، ولی من در طی یک جلسه خصوصی، همه اسرار زندگیم را برای رامین گفتم، خیلی جا خورد، ولی با اشکهای من اشک ریخت و گفت فقط به من بگو چگونه کمک ات کنم. گفتم با من ازدواج کن، من به آنها خواهم گفت که قبلا با هم رابطه داشتیم، گفت نیازی نیست و من بعد از ازدواج بلافاصله با تو به لندن میروم در آنجا همه چیز را روبراه می کنم، بعد هم ادامه داد، من آماده ام بعد از تولد فرزندت، تو را طلاق بدهم. من نمی خواهم زیر سایه مرد دیگری زندگی کنیم.
رامین یک انسان واقعی بود، قلبش به اندازه اقیانوس بود، من شرمنده شدم، پیشانی اش را بوسیدم و تشکر کردم و درست 20 روز بعد ما ازدواج کردیم و یک ماه بعد که من کم کم حاملگی ام رو می شد، به لندن رفتیم، در لندن دخترم به دنیا آمد و رامین با طرح نقشه ای، خود را گناهکار نشان داد و گفت نمی تواند از اولین عشق زندگی اش دست بکشد، ناچار تن به طلاق میدهد.
این رویدادها مرا سرگشته کرده بود، نمی دانستم آینده ام چه میشود، ولی رامین کمکم کرد تحصیلاتم را در رشته پزشکی دنبال کنم، بعد هم من کمک اش کردم تا دختر دلخواهی بیابد، بعد رسما جدا شدیم و خود شاهد عروسی اش شدم، عروس بسیار مهربان و فهمیده ای که پرستار روزانه دخترم شد. من شب و روز درس می خواندم، پدر برایم ماهانه ای می فرستاد، رامین هم کمکم می کرد و من در طی 8 سال و براستی نفهمیدم زندگیم چگونه گذشت. یکروز به خود آمدم، که در بیمارستان بزرگ یک دانشگاه مشغول بودم ودر ضمن دوره تخصصی جراحی زیبایی را می گذراندم ودخترم قد کشیده بود و از آرایش موها و صورتم ایراد می گرفت و راهنمایی ام می کرد!
در تمام مدت تحصیل، به دنبال شهریار بودم، همه اروپا را در پی او بودم، در امریکا دوستانم پیگیر بودند، ولی انگار شهریار قطره ای در دریا شده بود.
4 سال بعد من سرانجام رد پای شهریار را پیدا کردم، او در هاوایی، در یک کمپانی بزرگ کار می کرد. یک همکلاسی قدیمی ام او را پیدا کرد، ثریا برایم گفت که شهریار چون تارک دنیاها، در کار و آپارتمان کوچک خود خلاصه شده است و از چهره اش گفت که همچنان نیاز به جراحی و ترمیم دارد، ولی برای او مهم نیست، برای او یک قاب عکس که چهره ام در آن جای دارد، نقطه امیدش است. به ثریا و شوهرش که درواقع تنها دوستان شهریار بودند، فشار آوردم، او را به جراحی صورتش تشویق کنند و بعد از 4 ماه خبر دادند، که شهریار قرار است تا دو ماه دیگر تحت عمل قرار گیرد. من از طریق هیئت پزشکی بیمارستان درلندن، با بیمارستانی که قرار بود شهریار جراحی شود، تماس گرفتم، آنها همه ماجرای پشت پرده زندگی مرا برای تیم پزشکی بازگو کردند و آنها رضایت دادند، تا من و یکی از پروفسورهای بیمارستان، در آن عمل جراحی، همراهی شان کنیم و من که یک هفته خواب به چشمانم نیامده بود، خود را به آن بیمارستان رساندم و در روز جراحی، با لباس مخصوص، صورت پوشیده و کاملا غریبه، در همه مراحل عمل شرکت کرده و آخرین ابتکارات و تخصص های خود را هم بکار گرفتم و سرانجام روزی که شهریار چشم گشود و چهره اش را بعد از عمل جراحی دید، من روبرویش ایستاده بودم وصورتم از اشک خیس بود. قبل از آنکه شهریار حرفی بزند، او را در آغوش خود گرفتم و گفتم سفری دراز بود، ولی پایان قشنگی داشت و هق هق گریه اش همه را از اتاق بیرون راند.

1464-88