۱۵۷۶ - اقدام دور از انتظار مادر، تکان مان داد

1464-87

بهرام از نیویورک:

از زمانی که من به یاد می آورم، پدر و مادرم عاشق هم بودند، چون سایه ای به دنبال هم میرفتند، مادرم از یک خانواده اصیل و ثروتمند می آمد، پدرم در کار تجارت بسیار موفق بود. خودبخود شرایط زندگی ما در نهایت رفاه و آسایش بود. همیشه خانه ما پر از مهمان بود، دور و بر ما پر از فامیل و آشنا و دوست و فرزندان شان بود، که سبب سرگرمی و نشاط ما هم می شد، ما 2 برادر و 2 خواهر بودیم. بدلیل همین شلوغی ها و مهر و نوازش گوناگون، چه خالص و چه ناخالص، ما زیاد نیاز به محبت و نوازش پدر و مادر نداشتیم، خود ما هم زیاد به آنها نچسبیده و احتیاجی احساس نمی کردیم.
تا در ایران تحصیل می کردیم، زندگی مان از همه جهت کامل بود. بعد از دبیرستان مسلما نیاز به اتومبیل و استقلال مالی داشتیم، که باز هم دریغی نبود تا پدرم یکی یکی را روانه خارج کرد، تا تحصیلات دانشگاهی را در بهترین های خارج تمام کنیم. البته بخاطر اقامت بیشتر فامیل در امریکا، به نیویورک آمدیم، پدر مرتب حواله های پولی را می فرستاد، حتی به حساب هرکدام مبلغ قابل توجهی واریز کرده بود تا خیال مان راحت باشد.
برادر بزرگم خیلی زودتر از آنچه تصور میرفت، فارغ التحصیل شده و کاری را شروع کرد و پدرم برایش آپارتمانی خرید، بعد نوبت خواهران دوقلویم رسید، که آنها هم سر و سامان گرفتند و بچه دار شدند. پدر ومادر در سال حداقل سه ماه از تهران به نیویورک می آمدند و نزد ما و نوه ها می ماندند.
در این میان پدرم برای من هم آپارتمانی خرید، ولی من شانس ازدواج نداشتم، چون دو بار نامزدی به ناکامی رسید و یکبار تا آخرین مرحله ازدواج هم رفتم، ولی نامزدم تصادف کرد و از دست رفت و من تا یکسالی حال و روز خوبی نداشتم. با تشویق مادرم دوباره بخت خود را آزمودم، این بار با یک دختر اهل رومانی نامزد شدم، دختری بظاهر فهمیده و تحصیلکرده ای بود درست 3 روز به مراسم عروسی مان مانده، پلیس همه خانواده او را به اتفاق خودش دستگیر نمود و مشخص شد که آنها در بزرگترین باند خرید و فروش مواد مخدر بودند. من هم مدتها تحت بازجویی بودم، تا ثابت شد حتی روح من هم از این ماجرا خبر نداشته است. دلم بحال نامزدم سوخت، چون او هم درگیر نبود، ولی برای کم کردم جرم پدر ومادر، خود را درعملیات شان سهیم دانست. نکته مهم اینکه قبل از دستگیری، به من چیزهایی را توضیح داد ولی نگفت پای خلاف ومواد مخدر در میان است، گفت می خواهد مبلغ قابل توجهی پول نقد را که ارثیه پدر بزرگش است به حساب من و یا یکی از اعضای خانواده من واریز کند و درواقع بخود من تعلق خواهد داشت، چون نه دیگر امکان ازدواج مان عجالتا وجود دارد و نه او به این زودیها به دلایلی مرا خواهد دید! من نپذیرفتم و یکی از علل آزاد و رها کردن من همین بود، چون نامزدم برایشان توضیح کافی داده بود واینکه من هیچ چیزی دراین باره نمی دانستم.
بعد از این ماجراها، من با وجود فارغ التحصیلی، 6ماه تمام سه سفر رفتم، به ایران، ترکیه، خاوردور، اروپا، سرانجام هم به نیویورک بازگشتم، تا زندگی تازه ای را آغاز کنم. من تازه تدارک کار خود را می دیدم، که ناگهان پدرم براثر حادثه ای از دست رفت و مادرم که همه وجودش به او بستگی داشت، به بستر بیماری افتاد، یکسال تمام در افسردگی و اضطراب و انزوای کامل فرو رفت. هیچ دکتر و درمانی هم اثری نداشت در طی 3 سال ، من دورادور نگرانش بودم، تلفنی حالش را می پرسیدم، با وجود اصرار مادر ما بخاطر گرفتاری، امکان سفر به ایران و یا انتقال او در آن حال و روز را به امریکا نداشتیم. مدتی بعد برادر و خواهرانم خبر دادند که پدر همه ثروت و مایملک خود را به مادرم بخشیده، که در اصل ثروت کلانی است. ما ابتدا به شوخی و طنز از تقسیم ثروت پدر با مادر سخن گفتیم، گفت اولا ثروت زیادی نیست، بعد هم در نبود شما وعدم کمک از جانب شما، من بیشترش را خرج بیمارستان و پزشک خود کردم، حالا من توصیه می کنم شما روی پای خود بایستید، پدرتان اصرار داشت، اقلا تا 15 الی 20 سال هیچ سهمی از این ثروت به شما داده نشود، تا کاملا زندگی خود و آینده خود را با زحمت و کوشش و ابتکار خود بنا سازید. این حرف مادر برای ما سنگین بود، چون ما دلمان میخواست دراوج جوانی به آن ثروت کلان دست یابیم و آینده تازه و ایده الی را تدارک ببینیم. به همین جهت تصمیم گرفتیم، با سیاست خاص مادر را بمرور راضی کنیم.
در همان زمان هرکدام به سهم خود، مادر را به آشیانه خود می بردیم، همه گونه پذیرایی و محبت را می کردیم، حتی با او به سفرهای مختلف میرفتیم، برایش بهترین لباس ها را می خریدیم، من برایش یک پرستار 24 ساعته استخدام کرده بودم، تا مادر یک لحظه هم تنها نباشد و در هیچ زمینه ای به دردسر و زحمت نیفتد. در مقابل برادر و دو خواهرم نیز چنین بودند. مادرم در اوج رفاه بود، شانس دیدن همه را داشت، نوه ها کنارش بودند، ولی یکی دو بار پرسید چرا در آن دو سه سال تنهایی و بیماری، سراغی از من نگرفتید؟ من حتی تا پای خودکشی هم رفتم، نیاز داشتم شما مرا نزد خود بیاورید، مرا با دیدار نوه ها و محبت خود سیراب کنید، ولی بقول پدرتان شما آنقدر در زندگی رفاه و آسایش و سرشار از پول و سرمایه بودید، که معنای بی کسی و تنهایی و بی همزبانی را نمی فهمیدید.
من البته بهانه می آوردم ، که سخت درگیر درس و مشکلات احساسی و شخصی خود بودم و بقیه هم درگیر همسر و فرزند و کار. مادرم می گفت آنروزها انسانهایی به من کمک کردند، یاورم بودند، همدم شبانه روزی ام بودند، که خود نیز گرفتار بودند از پرستار سال آخر زندگی پدرت، تا دخترخاله های تنگدست خودم، تا همسایه های قدیمی محله سپهسالار، که وقتی شنیدند بعد از مرگ پدرتان، تنها و افسرده شده ام، شب و روز بالای سرم بودند.
بعد از 3 سال پذیرایی جانانه از مادر، با خود گفتم او دیگر در مورد تقسیم ثروت پدر تصمیم می گیرد، ولی هیچ حرفی نزد و بعد به بهانه دیدار همان انسان های خوب راهی ایران شد و با وجود اصرار ما، حاضر نشد دوباره به امریکا برگردد. برادر بزرگم که به اصرار همسرش قصد خرید خانه گرانقیمتی داشت، به ما خبر داد به ایران میرود تا تکلیف این قضیه را روشن کند و اگر لازم باشد، با توجه به بیماری چند ساله مادر و سن و سال اش از طریق یک وکیل پرقدرت از جانب همه ما اقدام می کند، تا ترتیب انتقال این ثروت کلان به ما داده شود، همه خوشحال شدیم، ولی ته دلم شور میزد، احساس می کردم، در این میان چیزی گم شده است، یک اتفاقی افتاده که ما حتی پیش بینی اش را هم نمی کردیم.
برادرم بدون اطلاع مادر یک وکیل پرقدرت و با تجربه داخل ایران را استخدام نمود، همه مدارک شناسایی، تقاضای ما را هم ضمیمه کرد و اقدامات خود را آغاز کرد. یک روز صبح مادرم زنگ زد و گفت مهران برادرت برای چه مسئله ای به ایران آمده؟ چرا به خانه ما نیامده؟ گفتم من در اصل بی خبرم، ولی فکر می کنم برای تقسیم ارثیه پدر آمده باشد! مادر خندید و گفت پس آن همه پذیرایی در امریکا، برای بدست آوردن رضایت من بود؟ شما از خود نمی پرسید چرا در بیماری و تنهایی مادر سراغ اش را نگرفتیم و حالا برای بدست آوردن ثروت پدر همه مهربان و دلسوز و مسئول شدیم؟
من نگران شدم، درست یک هفته بعد مهران زنگ زد و گفت خبرهای خوبی ندارم، امشب پرواز دارم وقتی رسیدم نیویورک برایتان توضیح می دهم، تا برادرم به نیویورک برسد، انگار بر من یک سال گذشت. همان شب ورودش دور هم جمع شدیم. برادرم توضیح داد مادرمان 3 سال پیش همه ثروت پدر را میان همان ها که در آن دو سه سال تنهایی یاورش بودند تقسیم کرده و فقط یک مجموعه ساختمانی 6 یونیتی را بنام 4 نوه از برادرم و خواهرانم کرده و دو یونیت را هم برای دو فرزند احتمالی من گذاشته است. با شرمندگی به مادرم زنگ زدم، گفت این مجموعه را هم به این دلیل به نوه هایم بخشیدم، که در طی سالها و خصوصا دو سه سال اخیر نهایت عشق را به من دادند و هیچ انتظاری هم نداشتند.

1464-88