سنگ صبـور

1576-85

من 19 ساله بودم، که ایران را با پدر و مادر و خواهر کوچکترم ترک کردم، ما به آلمان رفتیم، که پدرم در آنجا تحصیل کرده بود، به مجرد ورود هم کاری مناسب پیدا کرد و ما را هم تشویق کرد که به دانشگاه برویم، ولی من به پدرم گفتم عاشق شغل مهمانداری هواپیما هستم، پدر بلافاصله امکان تحصیل مرا در این زمینه فراهم ساخت و خیلی زودتر از آنچه تصور میرفت من، بعنوان مهماندار یک خط هواپیمای معروف بکار مشغول شدم.
یک سال بعد پسرعموی پدرم به خواستگاری من آمد، هوشیار جوان تحصیلکرده و اهل خانواده بود، ولی با شغل من موافق نبود، می گفت من همه زندگیت را تامین میکنم، از این شغل دست بکش، من هر لحظه ترس سقوط هواپیما به دلم می افتد بعد هم گاه ما در هفته چند روزی از هم دور می مانیم، من هوشیار را مرد ایده الی می دیدم، ولی نمی توانستم از شغلم دست بکشم یکبار که در سفری به امریکا، با مایک یکی از خلبانان آلمانی درباره نامزدم هوشیار حرف می زدم، گفت انسانها وقتی عاشق شغل و حرفه ای هستند، باید به دنبال آن بروند و اگر همراه زندگی شان مخالفت می کند، باید بدانند که در آینده با بن بست درگیری و طلاق روبرو میشوند و بهتر اینکه درهمان قدم های اول، تکلیف قضیه را روشن کنند.
حرفهای مایک منطقی بود، من تصمیم خود را گرفتم و نامزدی ام را با هوشیار بهم زدم و بدنبال دو سه دیدار و اقامت دو روزه در امریکا و کانادا، با مایک نزدیکتر شدم، او برایم گفت ازهمسر آلمانی خود درحال جدایی است. چون همسرش به او خیانت کرده است. دوستی من و مایک جدی شد بطوری که به یک رابطه عاشقانه مبدل گردید و ما در همه سفرها، در یک اتاق هتل می رفتیم و بیشتر لحظات را با هم بودیم، ولی به توصیه مایک این رابطه را در میان همکاران پنهان نگه داشتیم و با احتیاط این عشق پیش می رفت رابطه ای که قرار بود با تمام شدن طلاق مایک، بطور جدی تری پیش برود. همچنان بلاتکلیف ماند، چون مایک می گفت همسرش به بهانه های مختلف طلاق را عقب می اندازد، تا شاید من خانه بسیار گرانقیمت خود را به او ببخشم. من گفتم اگر براستی من و تو عاشق هم هستیم، در پی یک زندگی آرام و پر از سعادت هستیم، این خانه چه نقشی در زندگی ما دارد؟ مایک ظاهرا حرف مرا تائید کرد، ولی در هرحال هرگاه به آلمان بر می گشتیم، او بیشتر وقت خود را ظاهرا با بچه هایش می گذراند من هم به سراغ پدر ومادرم می رفتم.
یکبار که من براثر اتفاق مایک و خانواده اش را در یک رستوران دیدم رفتار مایک کاملا با همسرش سرد و بی تفاوت بود و من باورم شد که آنها در آستانه جدایی هستند، ولی درهرحال آن شب مرا به همسرش معرفی کرد، همسرش نگاهی به من انداخت و گفت شما خیلی زیبا هستید، لطفا دل شوهر مرا نبرید! من خندیدم و رفتم، ولی حرفش روی من تاثیر خوبی نگذاشت و دو سه روزی درباره اش فکر می کردم.
در سفر تازه به امریکا، به پیشنهاد من، به اتفاق مایک یک آپارتمان اجاره کردیم و هزینه های هتل را که خیلی بیشتر بود برای خود برداشتیم و درواقع چون زن و شوهر در امریکا زندگی می کردیم.
در طی سفرها، من یکی دو بار متوجه شدم، مایک بسته هایی را با خود به درون هواپیما می آورد و درگوشه ای پنهان می کند، من پرسیدم ماجرای این بسته ها چیست؟ گفت داروهای نایابی است که برای دوستی به امریکا می برم، من همچنان کنجکاو بودم که بدانم آیا مایک راست می گوید؟ تا یکبار که مایک به دلیل سرماخوردگی در فرست کلاس خوابیده بود، من فرصت بازرسی یکی از آن بسته ها را پیدا کردم و درون آن قرص ها و بسته های کوچکی دیدم، که مرا دچار خشم کرد، با خود گفتم مبادا مایک درحال نقل و انتقال مواد مخدر است؟ به همین جهت راستش را به مایک گفتم خیلی خونسرد از جیب خود، چند قرص در آورد و گفت شبیه اینها بود؟ گفتم بله، گفت یکی را بخور، گفتم نیازی نیست، ولی او آنقدر اصرار کرد که من با یک نوشابه قرص را خوردم، احساس سبکی و خوشی می کردم، گفت این قرص برای آنهایی است که دیپریشن شدید دارند، در امریکا خیلی گران و کمیاب است گفتم پس آنها را برای فروش می بری؟ گفت من به سفارش دوستی آنها را می برم، پولی هم می گیرم، چون هم خودش، هم همسرش، هم برادرو مادرش، همه دیپریشن دارند. گفتم ولی اگر احیانا کسی در فرودگاه بسته را باز کند چه خواهد شد؟ خونسرد گفت شاید مرا جریمه کنند ولی اتفاق خاصی نمی افتد. خلاصه اینکه سعی کرد مرا قانع کند و بکلی از مسیر فکری ام دور سازد. که تا حدی هم موفق شد، ولی خرید ساعت های گران قیمت، گاه جواهرات عجیب و غریب، بعد هم گشایش یک حساب بانکی در امریکا، مرا دوباره دچار شک کرد، از سویی به او فشار آوردم در مورد ازدواج مان تصمیم بگیرد و او وعده می داد. تا یکروز غروب در هامبورگ، براثر اتفاق من با همسر مایک در یک فروشگاه روبرو شدم، او مرا به قهوه دعوت کرد و کلی با هم حرف زدیم و ماریا توضیح داد، که مایک هیچگاه به او وفادار نبوده، طی 10 سال گذشته، حداقل 4 دوست دختر عوض کرده و اضافه کرد که اگر من بخاطر 3 دخترم که بسیار حساس+ هستند و پدرشان را دوست دارند نبود، تا امروز طلاق گرفته بودم. ولی یکبار که قصد جدایی کردیم دختر بزرگم دست به خودکشی زد و اگر به موقع نجات اش نداده بودم، از دست رفته بود و جالب اینکه همان روز مایک با دوست دختر جدیدش به ایتالیا رفت و اصلا اهمیتی به خودکشی دخترمان نداد.
ماریا در پایان گفت من می دانم مایک اینک عاشق تو شده، ولی این عشق هم طولانی نخواهد بود. او تو را هم پشت سرمیگذارد. من همان شب مایک را به بیرون فرا خواندم، همه چیز را به او گفتم، خیلی خونسرد گفت اگر ناراحتی برو پی کار وزندگیت! بعد هم شام را نیمه کاره گذاشت و رفت. من دلم خیلی شکست، باور کنید 3 شب درست نخوابیدم، در سفر تازه به امریکا مایک بکلی خودش را از من کنار کشید و در امریکا هم گفت آپارتمان را پس میدهد!
من همه وجودم پر از انتقام است دلم می خواهد او را برجای خود بنشانم، به راحتی می توانم ماجرای آن بسته ها را با مسئولان کمپانی و یا پلیس در میان بگذارم، ولی فقط دلم برای همسر و بچه هایش می سوزد، از شما می پرسم واقعا چه باید بکنم؟

کتایون- آلمان

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی ودرمانگر دشواریهای خانوادگی به بانو کتایون از آلمان پاسخ میدهد

در رابطه با هوشیار که جوان دانش آموخته ای بود و بدلیل پیوند خانوادگی او را به خوبی می شناختید چون احساس عشق به «پرواز» را بیش از عشق به او می دانستید با مایک دوستی ایجاد کردید، تا اینجا می توان فهمید که بدون عشق کافی آدمی نمی تواند شرایط یک زندگی خانوادگی را برای خود فراهم سازد. اما دشواری در این است که عشق مفهوم گسترده تری از یک احساس زودگذر دارد. زمانی که مایک برای شما توضیح داد که هوشیار نمی تواند شوهر خوبی باشد بهیچوجه ازینکه بقول شما هوشیار مردی است اهل خانواده خبر نداشت. بهیچوجه نمیشد تصور کرد که آیا او که عاشق شماست با شغل شما تا چه اندازه همراه و سازگار خواهد بود. مایک توانست نخست هوشیار را از رابطه خارج کند و سپس خود به آنچه میخواهد برسد. شما را با خود همراه ساخت تا در برنامه قاچاق مواد و داروهائی که از نظر استفاده باید تحت نظر روانپزشک انجام گیرد شرکت داشته باشید. پشتیبانی شما از او و ایجاد آرامش و آسایشی که برای یک مرد مردم ستیز فراهم کردید سبب شد که او برای خود سرمایه ای آنهم غیرقانونی بدست آورد و اینک که به شما نیازی نیست رهائی خود را به مرحله عمل در آورد.
آنچه همسر مایک با شما در میان گذاشت حکایت ازآن دارد که مایک بدلیل پروازهای مکرر در هر کشور برای خود «همسری» فراهم دیده است. در اینجا عشق مفهوم خود را از دست میدهد، آنچه هست عشق نیست ولی همکاری بمنظور رسیدن به هدف وجود دارد. آنکه در این میان این شرایط را بوجود آورده است کسی است که اینک راه جدایی از شما را انتخاب کرده است.
در این زمان بجای آنکه به انتقام فکر کنید بهتر است با کمک روانشناس به روان درمانی بپردازید، بهتر است برای شما روشن شود که چگونه در اعمال خلاف مایک شرکت کرده اید؟ آیا احساس گناه و یا پشیمانی ازین رابطه در شما بوجود آمده بود یا نه؟ و بطور کلی با این دشواری چگونه سازگار بوده اید. این جلسات نه فقط در زندگی امروز بلکه برای فردایی که در پیش دارید بسیار کارساز و موثر خواهد بود.