۱۵۷۷ - آخرین بازمانده ذات شریف خانواده ام

1464-92

مهرانا دوست مشترک حامد و شادی ابتدا سخن گفت:
حامد و شادی، از ایران برنامه ریزی های خود را کرده بودند. آنها به نیت میلیونرشدن، خانه ای به روی تپه های ملیبو و یا بل ایر خریدن و میلیون ها دلار پس انداز داشتن، بار سفر را بسته بودند. آنها شنیده بودند در امریکا، آدم های میلیونر و میلیاردر بسیارند. آنها شنیده بودند، بسیاری از زنان و مردان ثروتمند ایرانی، در پی شکار دختران و پسران خوش چهره و اندام هستند. به همین جهت حامد و شادی نه تنها در ایران، اندام و چهره خود را ساختند، بلکه هر دو با عضلات پیچیده و بسیار متناسب، چهره ای دلپذیر، آرایشی مدرن و همچنین فراگیری زبان انگلیسی و فرانسه، چمدان های خود را بسته بودند. آنها از 7 سال پیش با هم رابطه عاشقانه داشتند، ولی یکروز به این نتیجه رسیدند، که با توجه به چهره دلنشین و اندامی شکیل و ظاهری فریبنده می توانند آینده ای طلایی برای خود بسازند به شرط اینکه در این مدت حسادت و غیرت و احساسات را کناری بیاندازند!
حامد از طریق قرعه کشی گرین کارت، راه را هموار کرد و شادی در سفر به ترکیه، یک نامزد پیدا کرد، که او را تا لس آنجلس برساند.
حامد و شادی 4 سال پیش به لس آنجلس رسیدند، حامد بلافاصله با گرین کارت خود و کمک پسرخاله هایش، کاری دست و پا کرد و شادی هم بیش از 2 ماه نتوانست نامزد مصلحتی را تحمل کند وبه حامد پیوست، تا برنامه های بزرگ خود را دنبال کنند. حامد از 7 صبح تا 4 بعد از ظهر در یک فست فود کار می کرد و شادی پرستار 4 کودک شده و دستمزدی برابر می گرفت. اولین نقشه آنها، راهیابی به مهمانی های بزرگ در لس آنجلس بود، اینکه بتوانند در این مهمانی ها، طعمه خود را به تور بیاندازند و قرارشان این بود، که در هیچ نقطه ای و برخوردی، نشانه ای از شناسایی یکدیگر ندهند.
و اما شادی در آخرین لحظات اقامت خود در امریکا، طی نامه ای برای مجله جوانان نوشته بود: مرا هرچه میخواهید خطاب کنید، ولی این اقدام من، این رویاهای پوچ و این برنامه ریزی های بی برنامه، ذهن میلیونها دختر و زن را در ایران پر کرده است. اینکه به امریکا بیایند و نامزد یا همسر یک ثروتمند بشوند و همه عمر در ناز و نعمت زندگی کنند. این رویاها به مرور به مغز پسرها هم نفوذ کرده، آنها هم برای رسیدن به هدف خود، به چهره و اندام خود می رسند، که راحت تر پیش بروند، به باشگاههای ورزشی میروند و تن به جراحی های کوچک و بزرگ میدهند و برای آنها سن و سال و چهره مردان و زنان ثروتمند اهمیتی ندارد، بلکه شماره صفرهای حساب بانکی شان مهم است.
من و حامد از بس در ایران، حسرت یک شام عاشقانه را در یک رستوران شیک خوردیم، از بس خواب اتومبیل های آخرین مدل و گرانقیمت و خانه های چند طبقه زیبا بالای تپه ها را دیدیم، خسته شدیم و با خود گفتیم تا دیر نشده باید دست بکار شویم، تا جوان و زیر 30 سال هستیم، تا امکان ساختن بدن های شکیل وعضله ای را داریم، تا قدرت دویدن و جستجو کردن و خسته نشدن را داریم، باید دست بکار بشویم.
هر دو برای گواهینامه رانندگی مان، از آدرس یک فامیل قدیمی حامد در بورلی هیلز بهره گرفتیم و در ضمن تصویر چند مدرک قلابی فوق لیسانس دانشگاه ها را هم در تلفن خود جای دادیم، تا در شرایط مناسب به رخ آدم ها بکشیم، راهیابی به پارتی بزرگان شهر، زیاد آسان نبود، ولی آنهم بدنبال دوستی با دو سه دخترخانم در دانشگاه یوسی ال ای و بهانه اینکه چگونه می توانیم مدارک دانشگاهی ایران را به امریکایی تبدیل کنیم، به مرور میسر شد و باآنها به چند مهمانی رفتیم و هر دو کوشیدیم با گرفتن بیزینس کارت ها و تلفن ها بر تعداد دوستان تازه بیافزائیم، در این رفت و آمدها، من یک عاشق دلخسته پیدا کردم، که پزشک صاحب نام و با تجربه ای بود، که همسر و 4 فرزند داشت و در پی یک عشق داغ می گشت. من در همان دو سه جلسه اول خود را عاشق نشان دادم، حتی برایش اشک هم ریختم.
آقای دکتر خیلی زود ترتیبی داد تا من در یک آپارتمان شیک با اجاره سنگینی برابر با 5 هزار دلار ساکن شوم و خود هر روز بعد از ظهرها به سراغم می آمد، با هم مشروب و غذایی می خوردیم و خوش بودیم و سر ساعت 9 شب هم به سرعت به سوی خانه میراند تا شوهر خوب همیشگی باشد.
از سویی حامد هم یک خانم زیبا و هنوز خوش اندام را که درست دوبرابر سن اش بود، در یک مهمانی پیدا کرد و بعد از ده روز، شبها به خانه اش میرفت و روزها گفته بود درحال تحصیل در دانشگاه و با خواهرش زندگی می کند، همچنان در پی شکار تازه ای بود.
من و حامد مرتب همدیگر را می دیدیم، هر دو برای ارتباط با هم، تلفن های تازه ای تهیه دیدیم، که وقتی به خانه می رفتیم، درجایی پنهان می کردیم و ارتباطی برقرار نمی شد. کم کم جرات پیدا کردیم روزها حامد به آپارتمان من می آمد و با هم بودیم، در همین روزها حامد پیشنهاد کرد من به هر طریقی شده آقای دکتر را راضی کنم، خانه ای در یک منطقه دور از خانه و کلینیک خود بنام من بخرد و همان مبلغ اجاره را قسط ماهانه بپردازد. من با آقای دکتر حرف زدم، پیشنهاد را سریعا پذیرفت و بعد از یک ماه خانه بزرگ و چند خوابه ای را در انسینو خرید و با این اقدام خود، خیال مرا راحت کرد، که پشت من ایستاده و حتی گفت در آینده نزدیک، من قصد طلاق همسرم و ازدواج با تو را دارم فقط باید کمی تحمل داشته باشی.
از سویی آن خانم برای حامد، یک اتومبیل گرانقیمت خریده بود، ولی خبری از آپارتمان و سرمایه گذاری برای آینده نبود، من به حامد گفتم یک مانور عاشقانه شاید بتواند قضیه را حل کند، اینکه حامد یکروز بغض کرده بگوید با وجود عشق عمیقی که به او دارد زندگیش دارد اینگونه بدون هدف پیش میرود، او قصد دارد برای ادامه تحصیل به نیویورک برود و با سرمایه ای که پدرش می فرستد، یک بیزینس دایر کند، ولی مرتب به دیدار آن خانم هم بیاید.
این حرف حامد، چنان آن خانم را از جدایی ترساند و اینکه دیگر دوست پسر جوان و خوش قیافه ای برای پز دادن به دوستان خود ندارد، به حامد پیشنهاد ازدواج داد و اینکه هرچه دارد با او قسمت می کند، حامد هم پذیرفت و تن به این وصلت داد و بدنبال آن پایش به مهمانی های بزرگ و آدمهای ثروتمند و خانم های زیباتر، جوانتر و ثروتمندتر کشیده شد و بعد از چند ماه به من خبر داد، لقمه چرب تری تور انداخته و قصد طلاق از آن خانم را دارد، از سویی من هم پایم را روی گردن دکتر گذاشته و گفتم عاشق اش هستم، می ترسم این عشق به ناکامی بکشد و یکروز زن دیگری دل او را ببرد و من تنها و بیکس در جامعه رها شوم. در عین حال روزی دو سه ساعت دیدار، برای عاشقی چون من کم است! دکتر گفت در شرایط کنونی دستش بسته است. گفتم پس برایم بیزینسی راه بیانداز تا روزها سرم گرم باشد. حتی ظاهرا گفتم سرمایه گذاری روی یک سالن زیبایی بکن، با هم شریک باشیم، حتی سهم مرا هم کم بگذار، که این پیشنهاد من چنان بر دکتر اثر گذاشت، که گفت برایت سرمایه گذاری می کنم، ولی بهتر است همه چیز بنام خودت باشد، وگرنه ممکن است خانواده بفهمند و رسوایی بپا شود.
من بعد از 4 ماه صاحب یک سالن زیبایی شدم، که حتی ملک آن به من تعلق داشت، نقدینه کافی در حساب کمپانی بود، که برای کارمندان و حتی یک پزشک کافی بود، همه چیز ظاهرا خوب پیش میرفت، که یکروز دکتر من وحامد را در اتاق خواب غافلگیر کرد و در مدت 48 ساعت زندگیم دچار طوفان شد. دو وکیل پرقدرت از سوی دکتر وارد معرکه شدند، همه سوابق زندگی ما و مدارک قلابی دانشگاهی رو شد و در این میان حامد برای حفظ آن خانم، مرا عامل این توطئه ها معرفی کرد، من ناچار شدم پیام های تلفنی و تکست های او را رو کنم، حامد از سویی و من از سویی از ترس زندان، دیپورت، همه آنچه صاحب شده بودیم، به آن خانم و دکتر برگرداندیم، حامد بکلی غیبش زد و شماره تلفن اش را عوض کرد. من بهرحال کارم به دیپورت کشید، چون دکتر همه مدارک گرین کارت مرا هم لغو کرد و من در آخرین لحظات که راهی ایران بودم، با دکتر روبرو شدم، یک کردیت کارت با مبلغ بالا و یک پاکت حامل چند هزار دلار به دستم داد و گفت با همه بدی ها و کلک هایت، ممنونم که به خانواده من مراجعه نکردی و مرا به جدایی و رسوایی نکشیدی، گفتم تنها بازمانده ذات خانوادگی ام، که پدر و مادر با شرفی داشتم، همین بود، که هدیه ای برای دخترک 4 ساله ات بود، که همیشه عکس هایش را در جیب لباس ات پیدا می کردم.

شادی

1464-93