سنگ صبـور

1580-75

وقتی در ایران بودم، حتی سیگار هم نمی کشیدم، مشروب را نمی شناختم، زندگیم در ورزش و تغذیه سالم خلاصه شده بود، آنروز که در فرودگاه تهران مادرم را برای خداحافظی بغل کردم، در گوشم گفت اگر همیشه زندگیت اینگونه سالم باشد، هیچگاه دچار دردسر و مشکل و بیماری نمی شوی، مراقب خودت باش و اسیر وسوسه های رنگارنگ خارج نشو.
با چنین روحیه ای به امریکا رسیدم، برادرم ناصر در لس آنجلس باهمسرش زندگی می کرد، ولی پیشاپیش گفته بود که آمادگی پذیرش مرا برای مدت طولانی ندارد و من هم بعبد از دو هفته، از یکی از دوستانم که یک دختر ارمنی مقیم گلندل بود کمک گرفتم. سرینا دختر بسیار مهربان وصمیمی بود، او را من از دوران دبیرستان در ایران می شناختم، او هم چون من اهل ورزش و زندگی سالم بود با مهر فراوان مرا به آپارتمان خود پذیرفت و چون من گرین کارت داشتم، برایم شغلی در همان منطقه پیدا کرد و با اصرار من همه چیز آپارتمان را با هم تقسیم کردیم و من هم خیالم راحت تر شد.
بدنبال دو دوره تخصصی سرینا ترتیبی داد من در یک کمپانی بزرگ امریکایی، بکار مشغول شوم، شوهر خواهرش در آن کمپانی مدیرکل بود و من از همان روز نخست احساس کردم، که او به من توجه خاصی دارد، ولی من به هر بهانه ای به خواهر سرینا نزدیک شده و با او هم صمیمی شدم بعد از 3 سال، سرینا با نامزدش ازدواج کرد، ولی با اصرار مرا هم به خانه بزرگ شان درمنطقه شمال گلندل کشاند و یک بخش کاملا مستقل خانه را به من داد و با قسم و التماس خواست که اجاره ای نپردازم، البته من با انواع کارها و خدمات جبران می کردم و دراین میان تنها مسئله ای که مرا آزار می داد حرفهای عاشقانه آلبرت شوهرخواهر سرینا در گوشم بود و من هر بار از او می گریختم ولی او بیشتر نزدیک می شد. شغل حساسی هم در کمپانی به من داد.
دلم نمی خواست ماجرا را به گوش سرینا برسانم چون می ترسیدم بکلی شیرازه زندگی و کارمان از هم بپاشد. من یکبار در یک پارتی بزرگ در خانه خواهر سرینا، به آلبرت گفتم در انتظار ورود نامزدم هستم! این حرف او را منقلب کرد و گفت پس بدنبال یک کار جدید باش، من هم گفتم مدتهاست بدنبال کار جدید هستم، خندید و گفت شوخی کردم، من آماده روبرو شدن با نامزدت هستم، حاضرم به او هم مثل تو و سرینا و شوهرش شغل خوبی بدهم.
من برای اینکه واقعا از مسیر زندگی آلبرت دور بشوم، به برادر یکی از دوستانم که از ایران آمده بود گفتم خودش را نامزد من معرفی کند، او هم پذیرفت و در سالگرد ازدواج آلبرت وهمسرش، من داود را به عنوان نامزدم معرفی کردم، آلبرت به او پیشنهاد کار داد و مسلما داود هم روی هوا این پیشنهاد را قاپید و دو روز بعد به سرکار آمد. من احساس می کردم آلبرت هر بار می خواهد دست و پای مرا به نوعی ببندد. تا اگر در آینده تسلیم او نشدم، به نوعی مرا آزار بدهد.
در آن شرایط سرینا خوشحال بود، فکر می کرد من واقعا نامزد کرده ام و آلبرت هم امکانات خوب شغلی برایمان فراهم ساخته است من هر بار با آدرینه خواهر سرینا روبرو می شدم احساس گناه می کردم، چون آدرینه زن بسیار مهربان نواز، با صفا، فداکار بود او همیشه خانه اش پناه مسافران تازه بود، من بارها خواستم به او بفهمانم که شوهرش، مرد وفاداری نیست، ولی ترسیدم زندگیش را درهم بریزم.
در آن روزها بود، که آلبرت در یک تصادف هولناک بیهوش به بیمارستان انتقال یافت و در تمام آن مدت من مراقب همسرش بودم وسرینا هم با من بود. تا یکروز آلبرت از بیمارستان زنگ زد و گفت من تا تو را نبینم به خانه بر نمی گردم، گفتم چرا من؟ گفت چون تو نیروبخش من هستی، تو به من انرژی میدهی، گفتم ولی من با سرینا می آیم، گفت عیبی ندارد، فقط به من سر بزن من با سرینا به عیادت اش رفتیم و او بلافاصله لباس پوشید و با من وسرینا به خانه آمد، همه حیرت کرده بودند ولی واقعا چنین بود و من درمانده بودم که چه باید بکنم.
آلبرت در بازگشت به خانه و بعد سر کارش، مرا بعنوان یکی از آسیستان های خود برگزید و حقوقم را هم دو برابر کرد. سرینا پرسید چه شده؟ گفتم راستش من هم گیج شده ام، گفت تا امروز به تو ابراز علاقه و عشق نکرده؟ به دروغ گفتم نه. من از آن روز دچار ترس شدم، با اینکه آلبرت اصرار داشت من تا دیرهنگام بمانم وحقوق بیشتری بگیرم و بارها بساط شام و مشروب را آماده کرد ولی من به بهانه نامزدم سریعا بیرون می آمدم و در این میان داود می پرسید نکند طرف عاشق تو شده؟ من توضیح دادم تقریبا چنین مسئله ای وجود دارد و من بهمین خاطر تورا بعنوان نامزد معرفی کردم، داود گفت پس بهتر است ازدواج کنیم که طرف خیالش راحت شود! گفتم ولی به این سادگی نیست، مسلم بدان آلبرت اصرار به جشن عروسی و مدارک رسمی ازدواج خواهد داشت. من به او گفتم ممکن است بزودی من برای خود شغلی در یک کمپانی دیگر پیدا کنم و بروم، داود گفت با رفتن تو کار من یکی تمام است، زود مرا رد می کند. ترا بخدا این کار را نکن و من سرگردان مانده بودم از جهتی هم آلبرت صحبت از سفر بیزینس به اتفاق من به اروپا می کرد و من اصلا قبول نمی کردم تا یکروز به سراغش رفتم و گفتم اگر اجازه بدهد، من دست از کارم بکشم و بروم. پرسید چرا؟ گفتم چون من می خواهم زندگی تو و همسر و بچه هایت صدمه ای نبیند، گفت اتفاقا اگر توبروی این ها صدمه خواهند خورد. گفتم یعنی چه؟ گفت در آن صورت من خیلی راحت آدرینه را طلاق می دهم خواهر و شوهرخواهرش را هم بیرون می کنم و میروم بدنبال هوسبازی!
گفتم بهرحال من قصد رفتن دارم، گفت بیا با من در پشت پرده دوست باش، در ضمن من از ماجرای نامزد قلابی ات هم خبر دارم او با دختر دیگری زندگی می کند و تو این حقه را زدی که من خودم را کنار بکشم. ولی یادت باشد من از تو هیچ چیز جز یک دوستی ساده نمی خواهم، حتی رابطه جنسی هم طلب نمی کنم! وگرنه من همه را از زندگی و کارم بیرون می اندازم.
من اینک درمانده ام، واقعا نمی دانم چکنم؟ اولا تحت هیچ شرایطی حاضر به دوستی ورابطه با آلبرت نیستم، ضمن اینکه دلم برای همسرش، سرینا و شوهرش می تپد که ناگهان آرامش خود را از دست بدهند واقعا در تصمیم گیری وامانده ام.

فریبا- گلندل

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی به بانو فریبا از گلندل پاسخ میدهد

در دوستی با سرینا توانستید توسط شوهر خواهر او شغل بگیرید ولی پس از گرفتن شغل دیدید که آلبرت به شما حرفهای عاشقانه می زند. می گوئید از او می گریختید واوخود را بیشتر به شما نزدیک میکرد و برای راضی کردن شما شغل جدیدی را در اختیارتان گذاشت ولی اینکار فایده ای نداشت چون رفتاری که با آلبرت داشتید هرگز او احساس نومیدی از این رابطه نداشت. می گوئید موضوع نامزد را پیش کشیدید آلبرت حتی به او هم کار داد، حتی به سرینا هم نگفتید که آلبرت مزاحم شماست و نامزد ندارید. بعد مسئله بیمارستان رفتن آلبرت پیش آمد. او به شما زنگ زد که به دیدارش بروید. برای دیدار شرط گذاشتید یعنی اگر سرینا با من باشد حاضرم به بیمارستان بیایم، وقتی به بیمارستان رفتید او لباسهای خود را به تن کرد و هر سه با هم به خانه آمدند واین موضوع همه را شگفت زده کرد.
این رفتار سبب شد که آلبرت شغل بهتری یعنی معاونت خود را به شما پیشنهاد بدهد و حقوقتان را دو برابر کند. وقتی سرینا از شما پرسید چه شده؟ به او دروغ گفتید! گیج نشده بودید می دیدید به خواسته های مردی که چشم به سوی شما دارد با رفتار امیدبخش می توانید شغل بهتر و موقعیت ثابت تر و پول بیشتر به دست آورید. آلبرت حتی شام و شراب هم در محیط کار فراهم کرد ولی میگوئید که لب به آن نزدید و از محیط کار خارج شدید، تا جائی که آلبرت پس از آنهمه خدمت به شما فشار آورد و در آن هنگام اجبار پیدا کردید که منفی بودن پاسخ خود را به او بفهمانید. یعنی گفتید که میخواهم از کار دست بکشم او هم تهدید کرد تمام افرادی را که بخاطر شما استخدام کرده بود از کار برکنار خواهد کرد، حالا میگوئید از شما جز یک دوستی ساده چیزی انتظار ندارد. تا اینجای داستان و کجدار و مریز بودن رابطه را میتوان تشخیص داد ولی اینکه میگوئید درمانده ام که چکنم؟ با این جمله که میگوئید با هیچ شرایطی حاضر به دوستی و رابطه با آلبرت نیستم همخوانی ندارد! اگر واقعا می دانید که با آلبرت نمی خواهید دوست باشید به هیچوجه سر درگمی ندارید! ولی زمانی که یک «دل» میگوید «برو» و دل دیگر میگوید بیا، این مشکلات هم بوجود می آید. با روانشناس صحبت کنید. برای شما روشن میشود که این رابطه فقط از سوی آلبرت یکسویه نبوده است.