سنگ صبـور

1581-86

پدر ومادرم به دلیلی همه عمر خود را در ایران طی کرده و در شرایط خوب و مرفهی زندگی می کردند، حاضر به سفر به خارج نبودند و سفارش هر دو این بود، که شماها جوان هستید، امکان تحصیل و ساختن آینده خوبی را دارید، بروید خارج و در بهترین دانشگاه ها تحصیل کنید و شغل خوبی بیابید و وقتی همه چیز مرتب و ایده ال شد، ما هم برای دیدارتان به خارج می آئیم. مادرم می گفت البته هر یکی دو سال باید سری هم به ما بزنید تا دلتنگ تان نشویم.
با توجه به این سفارشات، من ونامزدم بهرام و خواهرم سیمین، آماده سفر شدیم و با اصرار پدر ومادر، من و بهرام بدون حضور پدر ومادرش که در آلمان بودند ازدواج کردیم و با تکیه به هم روی آینده را برنامه ریزی کردیم و در یک روز بارانی پائیز به اتفاق سیمین راهی ترکیه شدیم تا در آنجا ویزای امریکا بگیریم.
در استانبول دو سه دوست قدیمی داشتیم، که یا در انتظار قبول پناهندگی شان بودند و یا ازدواج کرده و مقیم شده بودند همین سبب شد، تا زمان ورود به یک کشورجدید، آنها به کمک بیایند. در یکی از پانسیون های قدیمی، من و بهرام در یک اتاق و سیمین و دو دختر جوان دیگر در اتاق مشترکی جای گرفتیم.
با اینکه امکان پناهندگی وجود داشت، من ترجیح دادم از مسیر معمولی بروم، تا بعدها امکان بازگشت به ایران و دیدار خانواده باشد، گرچه سیمین راهی برای پناهندگی پیداکرد و گفت می تواند سریعا و بدون دردسر و خرج، خود را به امریکا برساند ولی من نخواستم مخالفتی جدی بکنم چون بهرحال او تصمیم خود را گرفته بود.
یکی از روزها که قرار بود، همه بچه های پانسیون با کشتی به یک جزیره بروند، من سرما خوردم و تب کردم و با اصرار همه را راهی کردم و در آخرین لحظات بهرام را هم با آنها فرستادم تا یک روز خوشی داشته باشد. در غیبت آنها، من حسابی استراحت کردم و دارو خوردم ولی تا دوسه روزی حالم خوب نبود، از سویی احساس می کردم که بعضی خانم ها به من و بهرام یک جور خاصی نگاه می کنند. من به خودم تلقین می کردم که مسئله ای نیست من خیالاتی شده ام. تا یکروز من یکی از دوستان خود را که از ایران آمده بود، برای خرید بردم و تا بعد از ظهر با او بودم، در بازگشت از مسیر دیگری به پانسیون برگشتیم، در نیمه راه من ناگهان بهرام و سیمین را دیدم که جلوی یک رستوران ایستاده اند. از راننده تاکسی خواستم به آن سوی برود، ولی قبل از رسیدن ما، بهرام و سیمین همدیگر را بغل کرده و عاشقانه بوسیدند. من برجای خشک شدم، دوستم که متوجه حال من شد، از راننده خواست از آنجا دور شود، بعد هم به بهانه ای مرا شب به هتل خود برد تا صبح با من بیدار ماند، ولی بهرحال زندگی من از هم پاشیده بود. تصمیم گرفتم همانجا از بهرام جدا شوم، که البته او و سیمین همه چیز را حاشا کردند ولی من گفتم دیگر مهم نیست، فقط هردو از زندگی من خارج شوید.
به دنبال جدایی، من از آن جمع هم خارج شدم، در منطقه دیگری، با دو سه خانم هم خانه شدم ودر آنجا با یک خانواده مقیم امریکا آشنا شدم و برای چنین سفری راهنمایی خواستم. خانم خانواده گفت توی چشمان تو یک غم بزرگی است، برایم توضیح بده ماجرا چیست؟
من قصه زندگیم را برایش گفتم، مهرک خیلی ناراحت شد، گفت من کمکت می کنم، بعد جلسه ای با شوهرش گذاشت، او هم درجریان قرار گرفت. آنها گفتند ما به ترکیه آمدیم تا با مادران مان حرف بزنیم یکی از آنها را بعنوان پرستار بچه هایمان به امریکا ببریم، ولی هر دو گرفتار دیگر نوه هایشان و پدربزرگ ها هستند، امیر شوهر مهرک گفت آیا تو حاضری برای مدت کوتاهی ما را یاری بدهی، در عوض ما برایت ویزا می گیریم. حتی تا پای گرین کارت هم با تو می مانیم، گفتم من چه وظیفه ای دارم، گفتند ما 4 بچه که شامل دو پسر دوقلو و دو دختر دوقلو داریم که به یک پرستار دلسوز نیاز دارند، خودمان هم در کنارشان خواهیم بود. من گفتم اجازه بدهید در مدتی که اینجا هستید، من پرستاری بچه ها را بکنم، هم فال است و هم تماشا! آنها پذیرفتند و من از همان شب پرستاری بچه ها را شروع کردم و در مدت یک هفته عاشق آنها شدم و گفتم حتی حاضرم بدون هیچ توقعی از آنها پرستاری کنم.
اینگونه من 4ماه بعد در امریکا بودم، در خانه بزرگ مهرک و امیر در یک محله بسیار زیبا و امن، که من در رویاهایم می دیدم، آنها به مرور مرا تشویق به ادامه تحصیل کردند، من بدنبال رشته دامپزشکی رفتم، چون عاشق حیوانات بودم، دوره زیاد طولانی نبود، ولی من چون می خواستم در زمینه جراحی هم تخصص بگیرم، بعد از ظهرها ادامه تحصیل دادم، چون برای خود هدف داشتم با جدیت و سختکوشی پیش میرفتم، در عین حال بچه ها با من بزرگ می شدند، من مادر دوم آنها بودم وآنها عشق بزرگ من، چون هر چهار تا را دوست داشتم. هر کدام خصوصیات ویژه خود را داشتند وگاه شبها تا دیروقت مرا در اتاق خود نگه می داشتند. روزی که من فارغ التحصیل شدم، بچه ها به دبستان میرفتند، در ضمن دورا دور پدر و مادرم خوشحال بودند و برایم آرزوی خوشبختی می کردند و هیچکس از سیمین و بهرام خبری نداشت. من هم هیچ میلی به اینکه بدانم چه می کنند و کجا هستند نداشتم.
من در همان فضای کاری خودم با یک مهندس اهل کانادا آشنا شدم، که کارمان به ازدواج کشید و خانه ای خریدیم و من عاقبت کلینیک خود را باز کردم و بیشتر تکیه کارم روی بچه ها بود و همین بطور غیرمنتظره ای برایم درآمد بالا را سبب شد و ترتیبی دادم پدر ومادرم به امریکا آمدند 6 ماه مهمان من بودند و خوشحال بازگشتند.
یکروز که از سر کار بازگشتم، جلوی خانه با سیمین روبرو شدم، باورم نمی شد، سیمین لاغر و تکیده و شکسته، فقط گفت اجازه میدهی بیایم توی خانه، قول میدهم مزاحمت نشوم، من او را ناز کردم و او را به یک اتاق مبله، که معمولا برای مهمان ناخوانده بود راهنمایی کردم، به درون رفت و در راهم بست و خوابید! در عین حال من کاملا جا خورده بودم اصلا انتظار او را نداشتم، ولی بنظرم آمد سیمین پیر شده، شکسته است ولی اصلا دلم نمی خواست با او حرف بزنم، برای اینکه باب سخن و ارتباط را باز نکنم، نامه ای برایش نوشتم که اگر غذا بخواهد در یخچال اتاق بغلی پیدا می کند، پشت اتاقش حمام ووسایل اش آماده است. فقط به من اطلاع بدهد چه زمانی خانه را ترک می کند. شوهرم را در جریان گذاشتم، گفت سخت نگیر، غیر مستقیم کمک اش کن، با این شرایط هم رهایش نکن.
من با سیمین حرف نمی زدم، ولی امکانات راحتی اش را فراهم می ساختم و بهرحال روزها او را در خانه تنها می گذاشتم و میرفتم تا یکروز که برگشتیم، او را زخمی و نیمه بیهوش توی اتاقش پیدا کردم، پلیس و آمبولانس خبر کردم، او را به بیمارستان بردم و فهمیدم بهرام به دلیل اعتیاد به موجود خطرناکی تبدیل شده و ضمن اینکه سیمین را هم معتاد کرده او را در تمام این سالها شکنجه داده است. همه ماجرا را با پلیس در میان گذاشتم، ولی راستش نمی خواستم خود را وارد یک ماجرای خطرناک و ناخواسته بکنم، اصلا به من ربطی نداشت شوهرم در مدت یک هفته گذشته اصرار دارد که پشت سیمین بایستم، شوهرش را به قانون بسپارم، او به اندازه کافی خلاف و جرم کرده که یا مدتها در زندان بماند و یا دیپورت شود. من درمانده ام که چکنم؟ سنگدل نیستم، ولی وقتی یاد آن روزها می افتم همه وجودم پر از کینه میشود و در این میان شوهرم جلوی من ایستاده و من نمی دانم آیا می توانم سیمین را ببخشم؟ آیا این اقدام عقلانی است؟ او در آینده ضربه دیگری به من نمی زند؟
مهشید- کالیفرنیا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی درمانگر دشواریهای خانوادگی به بانو مهشید ازکالیفرنیا پاسخ میدهد

داستان ارتباط سیمین با بهرام بطور مسلم ناگهان اتفاق نیافتاده است. او خواهر شماست و بدون تردید در طی هفته ها معاشرت بهرام و او از یک مرحله جدی کار را به عشقبازی در خیابان رسانیده اند. پرسش این است آیا در تمام مدتی که میان ایندو احساس دوستانه و نشانه های دیگری از رابطه ای که فراسوی رابطه یک خواهر همسر با شوهر باشد، وجود نداشته است که شما بی اعتنا و ناآگاه مانده باشید یا فقط یکروز آنهم برحسب اتفاق آندو را در خیابان غافلگیر کردید!
رابطه با خواهر همسر را بارها و بارها در همین مجله مورد بررسی قرار داده ایم. دلیلش فراوانی چنین روابطی است که ظاهرا خواهرانه و برادرانه آغاز میشود و پس از مدتی گرفتاری بدنبال دارد و خانواده ها را از هم می پاشد. خوشبختانه شما دارای فرزند نبوده اید و توانستید خود را از یک رابطه نا بسامان نجات دهید و در آغاز جوانی با مرد دلخواه زندگی تازه ای تشکیل دهید. آنچه اینک شما را نگران کرده است دیدار خواهری است که ناخواسته او را به خانه خود پذیرفته اید؟... لاغری خواهرمیتواند درمان زیادی داشته باشد و شما مسئول آن نیستید. آنچه در این زمان بهتر است که بیاموزید این است که به خود و احساس واقعی خود اهمیت بدهید. شما از یکسو از خواهر خود خشمگین هستید و حاظر نیستید با او حرف بزنید ولی برای او نامه می نویسید! به این عمل چه می گوئید؟ از همین لحظه که او را پذیرفته اید و از هم اکنون بین شما و شوهرتان برسر اینکه چه رفتاری باید با او داشته باشید تفاوت نظر وجود دارد. این خواهر هنوز وارد زندگی شما نشده اختلاف را با خود آورده است. بنظر من خیلی زودتر با روانشناس ورزیده ای صحبت کنید و اگر لازم شد خواهر خود را به درمان بسپارید. ضرب المثل فارسی را بیاد بیاورید که «مار در آستین پروردن مهربانی نیست».