۱۵۸۲ - ناگهان همه فراموشم کردند

1464-87

نامه ای از ایران:

من برای اولین بار با هوشنگ خان، یک انسان مهربان و آگاه، در سن و سال پدرم، آشنا شدم واین آشنایی به دعوت او به جشن تولد دخترش منجر شد. جشن تولد بسیار با شکوهی که در آن حدود 300 نفر حضور داشتند. وقتی انقلاب شد، من 28 ساله بودم و در دانشگاه تهران کار می کردم. یکروز هوشنگ خان زنگ زد و گفت عکسی از دوران جوانی او در مزرعه خشخاش پسرخاله اش در کرمان، اینک کار دستش داده و یکی از رقبای عشقی اش، او را به دردسر بزرگی انداخته و مدعی شده، من در دوران جوانی ام تولید کننده بالاترین میزان تریاک در ایران بوده ام! بهمین خاطر من باید به دادگاه بروم و احتمالا همه زندگیم مصادره خواهد شد و شاید خودم هم به زندان طولانی محکوم شوم. من یادم آمد که دوستی داشتم، که اخیرا در کار مبارزه با مواد مخدر فعالیت دارد، بلافاصله به او زنگ زدم و همه ماجرا را تعریف کردم، گفت خبر دارم که بعضی ها دشمنی های خصوصی خود را، اینروزها به انتقام و کینه ورزی هولناکی کشانده و حتی سبب اعدام خیلی ها شده اند. در این مورد هم چند پرونده داشتیم، که بعدا معلوم شد، متهمین بیگناه بوده اند. من همه مشخصات هوشنگ خان را به او دادم و حتی نام آن شخص توطئه گر را هم اضافه کردم. شاید باورتان نشود درست 2 روز قبل از محاکمه هوشنگ خان همان دوستم زنگ زد و گفت همه مدارک آن آقا بر مبنای دشمنی و کینه ورزی است، ما او را فرا خواندیم و من وادارش کردم اعتراف کند، بدلیل رقابت بر سر همسر فعلی دوست شما، دست به چنین انتقامی زده است.
وقتی هوشنگ خان فهمید چه خطر بزرگی را پشت سر گذاشته و من زندگیش را نجات داده ام، پیشنهاد داد به من یک آپارتمان در شمال شهر بدهد، ولی من تشکر کردم، در نهایت ادامه دوستی من و هوشنگ خان، به آشنایی بیشتر من و دخترش گیتی انجامید و کارمان به ازدواج هم کشید.
من با تشویق برادرانم با گیتی و اولین فرزندمان به نیویورک آمدیم. من که جزو اولین مهندسین کامپیوتر در ایران بودم، در نیویورک هم زود در شغل و تخصص خودم جا افتادم و صاحب خانه و زندگی مرفهی شدیم. در تمام این مدت من با هوشنگ خان در ایران در تماس بودم ویکی دو بار هم به امریکا دعوتش کردم و نهایت پذیرایی را از او کردم، بعد هم دچار سکته قلبی شد و من همچنان در تماس بودم و حتی برایش داروهای مختلف می فرستادم، درحالیکه بچه هایش چندان توجهی به او نداشتند.
وقتی برای دومین بار سکته کرد، من حتی کارم را رها کرده و به سراغش رفتم، یکی از معروف ترین متخصصین قلب، از دوستان قدیمی من بود که به بالین هوشنگ خان آمد و با دستورات تازه و یک عمل جراحی قلب باز بسیار حساس، در حقیقت او را نجات داد.
من با خیال راحت به نیویورک برگشتم ولی درست دو ماه بعد من تصادف کرده و نیمه فلج روی صندلی چرخدار افتادم و شخصی هم که مرا به آن روز انداخته بود فراری بود و هیچ خسارتی نصیب من نشد و همین گیتی و بچه ها را بر آشفت که این تصادف می توانست میلیونها دلار پول به جیب همه مان بریزد ولی من حتی در تصادف کردن هم بی عرضه هستم!
بی توجهی بچه ها و مهمتر از همه گیتی، مرا از پای انداخته بود، ولی همچنان مقاومت می کردم، بدون کمک آنها من تا حدود 40 درصد به بهبودی دست یافتم درحالیکه آنها فکر می کردند، من برای همیشه روی صندلی چرخدار می مانم، عجیب اینکه هوشنگ خان همه هفته با من در تماس بود و برایم دعا می کرد و می گفت مطمئنم روزی روی پاهای خود راه میروی.
در این فاصله پسرم در یک حادثه رانندگی سبب مرگ یک زن مسن شد، من برای کمک کردن به او، هرچه پس انداز داشتم، در اختیارش گذاشتم و حتی در نهایت بیماری واز کار افتادگی، کارهایی را قبول می کردم، تا درآمدی داشته باشم و بتوانم به پسرم یاری برسانم، گرچه برای او و مادرشان مهم نبود. من عاقبت ناچار شدم آپارتمانی را که اجاره داده بودم، تا درآمدی دائم برای همه مان باشد، فروختم و به عنوان خسارت به آن خانواده دادم، که البته پرداخت بیمه کفایت نمی کرد.
یکروز که خانواده گذر از این دردسر بزرگ را جشن گرفته بودند، من دورادور می دیدم، که گیتی در آغوش دوستان من می رقصد وقهقهه اش به آسمان میرود و حتی نیم نگاهی هم به من ندارد، یکبار که از کنارم رد شد، گفتم عزیزم حداقل ملاحظه آبروی مرا هم بکن، خیلی راحت گفت از تو دیگر بعنوان یک مرد چیزی باقی نمانده. من که نمی توانم عمرم را به پای یک مرد تمام شده بگذارم. من باید از زندگیم لذت ببرم، خوشبختانه تو دوستان مهربانی داری، همه شان به من میرسند، جای خالی تو را پر می کنند. از اینها گذشته می توانی از پرستار دولتی هم بهره بگیری، حرفهای نیشدار گیتی دلم را شکست. با خودم گفتم من در زندگی گیتی و بچه ها زیادی هستم، من باید فکری بحال خودم بکنم. یک شب همه دور هم بودند و من در اتاقم با تنهایی هایم خلوت کرده بودم، تصمیم نهایی را گرفتم، اینکه از آن خانه بروم و فردا صبح به گیتی گفتم با دوستی حرف زدم، من از آخر هفته میروم با آن آقا هم اتاق می شوم، خندید و گفت بالاخره عاقل شدی؟ واقعا حضورت در این خانه، سبب افسردگی همه ما میشود. این حرفها، آن حرکات، آن نیش زبان ها به اندازه کافی مرا شکسته بود.
به آن دوست قدیمی پناه بردم، در یک آپارتمان قدیمی، زندگی تازه ای را شروع کردم. آن دوست حداقل در هفته 5 بار مرا برای فیزیکال تراپی و معالجات دیگر می برد و می آورد. تا یک شب هوشنگ خان زنگ زد و گفت دیشب خواب ات را دیدم، که وسط یک بیابان تنها راه میروی، گفتم حقیقت دارد کاملا تنها شده ام، به خانه دوستی پناه آورده ام، همه رهایم کردند و تنها خوشحالی ام این است که بمرور امکان راه رفتن پیدا کرده ام.
کمی سکوت کرد و گفت حاضری سری به ایران بزنی؟ گفتم دلم خیلی برایتان تنگ شده، ولی بدلیل معالجات همه روزه کمی برایم سخت است، گفت نگران نباش همه امکانات درمانی در اینجا هم هست. من دوستان زیادی دارم، همه حاضرند کمک کنند. همین دو سه روز آینده راه بیفت، برایت بلیط می فرستم. من کاملا گیج شده بودم، هوشنگ خان، محبت ها و جوانمردی هایش را می شناختم، ولی اصرار پیاپی و اینکه هرچه زودتر بروم، مرا گیج کرده بود 8 روز بعد من در فرودگاه تهران، با هوشنگ خان و دو سه دوست نزدیکش روبرو شدم، آنها مرا در بر گرفتند و به خانه بردند، بعد از چند سال احساس می کردم دورم پر از چهره های مهربان است، دوستم دارند، به من احترام می گذارند. از من پذیرایی می کنند و هیچ نیش زبان و متلکی به گوش نمی رسد. در طی یک هفته هوشنگ خان همه گونه امکانات پزشکی و درمانی و رفاهی را برای من تهیه دید، بطوری که اصلا احساس نمی کردم از آن همه امکانات در امریکا دورم. بعد از آن یکروز هوشنگ خان مرا به دفتر اسناد رسمی برد و مرا واداشت بیش از 50 سند را امضاء کنم و دوستانش هم امضاءها را تائید کردند می پرسیدم ماجرا چیست؟ می گفت بعدا توضیح می دهم، که البته خیلی زود فهمیدم هوشنگ خان همه ثروت و مایملک خود را بجز یک مجموعه آپارتمانی 5 یونیتی، به من بخشیده و حتی نقدینه بانکی خود را هم به حساب من واریز کرده است، پرسیدم چرا؟ گفت تو در تاریک ترین لحظات زندگی بداد من رسیدی، تو مرا به کنار خانواده ات بردی، تو صبورانه همه رفتار وحرکات ظالمانه آنها را تحمل کردی و من درواقع از جانب تو آن مجموعه آپارتمانی را به گیتی و بچه هایتان و پسرم بخشیدم.
همه ماجرا در طی دو هفته به گوش گیتی و بچه ها رسید، یک شب که با هوشنگ خان به تماشای یک سریال محبوب اش مشغول بودیم گیتی و بچه ها زنگ زدند و گفتند پدرجان، عزیز، مهربان منتظرت هستیم، دلمان تنگ شده، کی برمی گردی؟ بجای من هوشنگ خان جواب داد! که به زودی بر می گردم، نه به سوی شما، بلکه به سوی یارانی که در تنگناها مرا از یاد بردند. از دور مات آن همه جوانمردی و مهربانی و صفا هوشنگ خان شده بودم و صدای مهربانش در گوشم پیچید: حق تو بیشتر از اینهاست.

1464-88