سنگ صبـور

1585-62

2 سال بود بدنبال دختری بودم، که با ایده ال های من مطابقت کند، لاغراندام و بلند قامت باشد، پوست روشن و چشمان نافذی داشته باشد، در لباس پوشیدن احتیاط کند، تا حدی خجالتی باشد. تحصیلات اش نه درحد دکترا، ولی مناسب باشد، خانواده اش اصیل باشد! شاید با خود بگوئید یک صد سالی باید صبر کنی تا چنین دختری پیدا شود. ولی عجیب است اگر بگویم درهمان برخورد اول با ماندانا شیفته او شدم، تقریبا همه آن خصوصیات را داشت و به گفته خواهرم فوق لیسانس روانشناسی و از یک خانواده اصیل و محترم بود.
شبی که او را دیدم، شب تولد خواهرم بود، هر چه سعی کردم سر صحبت را با ماندانا باز کنم، نشد و حتی فرار کرد، از سیمین خواهرم پرسیدم چرا این دختر از دست من فرار می کند؟ گفت فکر می کنم نامزد دارد، ولی خبر دارم که دچار اختلاف نظرهایی شده اند بنابراین صبر کن. من خبرت می کنم. من 3 ماه انتظار کشیدم تا سیمین خبر داد ماندانا نامزدیش را بهم زد. سیمین بلافاصله ترتیبی داد که وقتی ایندو در یک رستوران مشغول غذا خوردن بودند، من اتفاقی آنها را دیدم و بعد هم به من تعارف کردند، من هم از خدا خواسته کنارشان نشستم، سفارش کلی مشروب و میوه و دسر دادم، بعد هم از آنها خواستم مهمان من باشند. اینگونه به ماندانا نزدیک شدم، زمان خوبی بود، از زیر زبانش کشیدم که نامزدش بسیار حسود و توطئه گر علیه همکاران خود بوده و این مسئله ماندانا را آزار می داده و سبب بهم خوردن نامزدی شان شده، درحالیکه پدرش بدلیل دوستی دیرینه با پدر نامزدش سخت دلخور می شود و بکلی با دخترش قهر می کند.
من چنان از هر جهت ماندانا را محاصره کرده و همه عشقم را به پایش ریختم، که کم کم به من دلبستگی پیدا کرد، و یکروز گفت اصلا فکر نمی کردم روزی دوباره به مردی این چنین علاقمند بشوم. من فرصت را برای خواستگاری مناسب دیدم، ماندانا هم پذیرفت و خیلی زودتر از آنچه تصور میرفت زندگی مشترک ما آغاز شد، هر دو بچه می خواستیم، ولی ناگهان ماندانا دچارنوعی بیماری مرموزی شد. مرتب لاغر می شد، بارها تحت آزمایش و عکسبرداری قرار گرفت، تیروئیدش را بارها کنترل کردند ولی هیچ دکتری نفهمید براستی چرا ماندانا لاغر میشود.
یک دوست قدیمی گفت پزشکی در پاناما کلنیک بزرگی دارد و معمولا افرادی را که ناگهان چاق و یا لاغر میشوند معالجه می کنند. من و ماندانا از کارمان مرخصی گرفتیم و به پاناما رفتیم، حدود یک ماه در آنجا تحت معالجه بود، تا حدود زیادی حالش بهتر شد تا آنجا که ما جشن گرفتیم و در تدارک بازگشت بودیم، که دوباره حال ماندانا خراب شد و همان حالات دوباره عود کرد آن پزشک هم در شیوه درمان خود واماند و گفت دیگر کاری از دستم بر نمی آید. ما نا امید برگشتیم. ماندانا یک شب خواب حضرت مسیح و حضرت موسی را دید، از فردا راهی کلیسا و کنیسا شد، شب و روز خود را در این دو معبدگاه می گذراند. عجیب اینکه معجزه شد، حال ماندانا بکلی خوب شد، حتی پزشکان نیز در او هیج نشانه ای از آن ناراحتی ندیدند. ماندانا حدود 20 پاوند وزن اضافه کرد و با انرژی سر کارش بازگشت، ولی در این مدت بکلی قدرت بارداری خود را از دست داده بود، گرچه برای من سلامت خودش مهم بود بارها با هم حرف زدیم و گفتیم هرگاه آمادگی پیدا کردیم، بچه ای را به فرزندی خود می پذیریم، چون فرزند واقعی خود بزرگ می کنیم.
در این مدت که ماندانا لاغر شده بود مرتب می گفت بینی اش بزرگ بود، حالا بزرگتر شده و میخواهد برای جراحی زیبایی بینی برود. من هم مخالفتی نکردم، از سویی خواهرم سیمین هم بدنبال جراحی بینی بود. هر دو برنامه ریزی کردند و در یک روز تن به عمل دادند.
نکته جالب اینکه هر دو با یک سفر 20 روزه شوهران خود را از دیدن چهره تازه شان محروم کردند! من خوشحال بودم که ماندانا بعد از آن دوره بیماری و زجرهایی که کشید، اینک با سیمین به سفر دلخواه خود پاریس و ونیز می روند، در ضمن با چهره دلپذیرتری بر می گردند من و شوهر سیمین هم فرصتی پیدا کردیم و با هم سری به لاس وگاس زدیم، دو سه روزی ماندیم و در روز پنجم سفرمان که البته در راه بودیم، ماندانا زنگ زد و گفت همان بلایی که سر من آمد، اینک سر سیمین آمده، در این مدت بکلی از غذا افتاده و مرتب لاغر میشود. این خبر بهمن شوهر سیمین را نگران روانه سفر کرد، من هم خیلی ناراحت بودم. چون آن دوره بیماری ماندانا، ما را تا پای جنون برده بود من مرتب دعا می کردم، واقعا آن بلا سر سیمین نیاید، بعد از چند روز بهمن زنگ زد و خبر داد که یک ویروس که احتمالا در میوه های نشسته و خاک آلود یک مزرعه بوده، سیمین را به آن روز انداخته که خوشبختانه رو به بهبودی است. من با شنیدن این خبرها خوشحال شدم، ولی وقتی بمن گفت نکته مهم اینکه این دو دوست قدیمی کاملا کپی هم شده اند، انگار از یک کارخانه درآمده اند! من مفهوم حرفهای او را نفهمیدم، ولی روزی که به فرودگاه رفتم تا آنها را به خانه بیاورم، متوجه واقعیت عجیبی شدم، ماندانا شبیه سیمین شده بود، جراحی بینی و صورتش طوری بود که انگار سیبی را از وسط دو نیم کرده ای!
آن روز کلی خندیدیم، بعد هم دو سه روزی درباره اش حرف زدیم، ولی من کم کم با یک واقعیت تلخ روبرو شدم من که عاشق صورت ماندانا بودم، اولا با این عمل جراحی بکلی صورتش تغییر کرده بود، گاه او را غریبه می دیدم، شاید هم او را سیمین می دیدم و همین مرا اذیت می کرد.
دو سه بار خواستم ماجرا را با ماندانا در میان بگذارم ولی ترسیدم ناراحت بشود، همچنان سکوت کردم و به انتظار ماندم، درحالیکه هر روز بیشتر از ماناندا دور می شدم. زمان رابطه زناشویی مان، من اصرار داشتم چراغ اتاق خواب کاملا خاموش باشد تا من فقط صدای آشنای او را بشنوم و به چهره اش نگاه نکنم.
یکبار که ماندانا عاشقانه مرا می بوسید، بی اختیار او را پس زدم و بشدت ناراحت شد و گفت چه شده؟ از من بدت می آید عاشق کس دیگری شدی؟ من عصبانی شدم و گفتم من هیچگاه به تو خیانت نمی کنم، من همیشه عاشق تو بودم، ولی راستش را بخواهی من یک مشکل بزرگ دارم، گفت چرا توضیح نمی دهی؟
گفتم حقیقت این است که تو بعد از عمل جراحی صورت و بینی، کاملا برای من غریبه شده ای. من انگار با زن دیگری روبرو هستم، فقط صدای تو را می شناسم و بمن میگوید که تو هستی.
پیش بینی من درست بود، ماندانا به شدت ناراحت شد و همان شب به خانه سیمین رفت و دو سه روزی آنجا ماند تا یک شب زنگ زد و گفت من فهمیدم که تو بدلیل شباهت من به سیمین، از من فراری هستی، درواقع نمی خواهی مرا بعنوان همسرت بپذیری، از من واقعا چه توقعی داری؟ من چه باید بکنم؟
من اینک از شما می پرسم، واقعا چه باید بکنم؟ از ماندانا بخواهم تن به عمل جراحی تازه ای بدهد و بکلی چهره اش را تغییر بدهد؟ اگر چنین کند و تازه خطری هم نداشته باشد، او را با چهره تازه می پذیرم؟ درمانده ام، گیج شده ام، در تصمیم گیری به بن بست رسیده ام.
مازیار- کالیفرنیا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی به آقای مازیار از کالیفرنیا پاسخ میدهد.

با ماندانا آشنا شدید و ازدواج کردید و یک دوره بسیار سخت از بیماریهای او را پشت سر گذاشتید و ماندانا با توسل به جراحی از خود چهره دیگری ساخت و شما آن چهره دیگر را دوست ندارید. پیش از آنکه بخواهم راجع به جراحی ماندانا اظهارنظر کنم روی سخنم با شماست. آنچه مسلم است این است که ماندانا با یک عمل جراحی ساده نمی تواند آنقدر تغییر شکل بدهد که شما چراغ اتاق خواب را خاموش کنید. این رفتار نشاندهنده آن است که شما به تنها چیزی که توجه داشته اید همان چهره ی ماندانا بوده است. اخلاق و شخصیت و سایر ویژگیهای او در شما اثری نداشته است و به همین دلیل با همسر خود در کشمکش هستید که به چهره سابق برگردد. اگر واقعا به ماندانا علاقه داشتید حاضر نمی شدید یک بار دیگر او را وادار به جراحی کنید.
مسئله ای که شاید مهم جلوه کند این است که ماندانا گاه لاغر و گاه متعادل بوده است. تردیدی نیست که پس از ارزیابی جسمانی می بایست روشن میشد که دلیل لاغری چیست؟ مگر آنکه ماندانا برای جلب توجه بیشتر به گونه ای دچارناهنجاریهای غذایی باشد و (انورکسیا) او را تا آن حد لاغر کرده باشد. توجه او به دین و رفتن به کلیسا می تواند دلیل اعتقاد او به باورهایش باشد و در مورد او بخوبی کار کرده است. با این همه بهتر است که از ماندانا یک ارزیابی کامل جسمانی – روانی بعمل آید تا روشن شود که او ناگهان دچار اعتقاد میشود یا از کودکی دارای باورهای مذهبی بوده است؟ و در عین حال شما بهتر است اساس رابطه را برپایه عشق قرار بدهید متاسفانه وقتی عشق و علاقه در کار نباشد بهانه جویی کار خود را می کند و زندگی زن و شوهر سخت میشود.
با روانشناس در این مورد به گفت و گو بنشینید و ببینید واقعا بیکدیگردلبستگی دارید یا بهانه جویی می کنید؟