سنگ صبـور

1586-70

از اولین سالهای زندگیم، شاهد درگیری های پدر و مادرم بودم و تنها زمانی که آنها با هم رفتاری آرام داشتند، زمان حضور پدر بزرگم، یعنی پدر مادرم بود که مردی بسیار پرقدرت و در ضمن با من و خواهرم مهربان بود. هرگاه او به خانه ما می آمد، ما صاحب قشنگ ترین اسباب بازیها می شدیم. به بهترین رستوران ها میرفتیم، تقریبا به خیلی از خواسته هایمان می رسیدیم. ما در شیراز زندگی می کردیم و پدر بزرگ و مادر بزرگ مان در تهران و سرانجام با انتقال پدرم به محل کار جدیدش در تهران، ماهم به پایتخت آمدیم و در آپارتمان بزرگ پدر بزرگ ساکن شدیم و درحقیقت شانس به ما روی آورد و بیشتر روزها و حتی شبها را خانه پدر بزرگ و مادربزرگ بودیم و بهترین پذیرایی را می شدیم.
یک شب که من وخواهرم رویا در خواب بودیم با سروصدای پدر ومادر بیدار شدیم و به گوش خود شنیدیم که پدرم می گفت تو از اینکه زن جمشید نشدی حرص می خوری وهنوز شب و روز به یاد او هستی!
مادرم می گفت تو چی داری که من دلم به تو خوش باشد؟ خوش تیپ و خوش اندام هستی؟ پولدار و دست و دلبازی؟ شغل مهمی داری؟ خیلی مرد پرقدرت و ارضا کننده من هستی؟ شهرت و محبوبیت در جامعه داری؟ آینده درخشانی داری؟ تو هیچ چیز نداری! من اگر رویا و سیما را نداشتم تا حالا چند بار طلاق گرفته و رفته بودم.
من دلم بحال پدرم سوخت، که همیشه زحمت می کشید در حد توان خود، می کوشید زندگی ما راحت باشد، وقتی خسته از سر کار باز می گشت تازه ظروف را می شست، غذا می پخت و خانه را تمیز می کرد ومادرم از صبح تا شب یا تلویزیون تماشا می کرد و یا با خودش ورق بازی می کرد و یا نزد یک همسایه فالگیر میرفت و سرش را گرم می کرد.
یک شب من به پدر بزرگم گفتم چرا همیشه پدر و مادرم دعوا دارند؟ جا خورد و گفت دعوا؟ چه نوع دعوایی؟ گفتم جر و بحث و فریاد وهوار! پدر بزرگ همان شب من و رویا را در خانه خود گذاشت و به سراغ پدر ومادرم رفت، حدود ساعت 12 شب با مادرم برگشت، ما که به ظاهر خوابیده بودیم شنیدیم که پدر بزرگ می گفت اگر منتظری من طلاق تو را بگیرم، محال است تو با لباس سپید عروسی رفتی و با کفن سفید مرگ بر می گردی! تو بهتر از کامران پیدا نمی کنی. او مرد نجیب و اهل خانواده است.
پدرم بعد از مدتی یک شغل پردرآمد با توجه به تخصص خود در جزیره کیش پیدا کرد و با پدر بزرگم حرف زد و با رضایت او راهی کیش شد والبته هر دو هفته یکبار به خانه می آمد و دو روزی می ماند و دوباره میرفت، هر بار که می آمد کلی پول نقد، سوقات و اسباب بازی می آورد، مادرم ظاهرا راضی بنظر می آمد و این شغل تازه پدر سبب شد، امکان خرید یک خانه را پیدا کنند و من و رویا هم هرکدام صاحب یک اتاق مستقل شدیم و در آن دو روز بازگشت پدر هم دیگر سرو صدا و دعوایی نبود، تا اینکه یکروز که من و رویا برای خرید به بوتیک های میدان ولی عصر رفته بودیم، از دور مادر را دیدیم که با آقایی درحال خنده و شوخی است و بعد هم سوار اتومبیل آن آقا شده و به سرعت دور شدند.
شب من و رویا مادر را زیر سئوال گرفتیم که آن آقا کی بود، مادر بکلی حاشا کرد، ولی وقتی ما همه خصوصیات آن آقا را گفتیم کمی جا خورد، گفت شوهر یکی از دوستانم بود. گفتیم چرا آنقدر به او چسبیده بودی، گفت قصه اش دراز است و در یک فرصت مناسب برایتان تعریف می کنم، اتفاقا دو ماه بعد باز آنها را با هم در یک منطقه تفریحی در کرج دیدیم، مادر امکان فرار پیدا نکرد جلو آمد و گفت ایشان شوهر دوستم ژاله است ما اتفاقی همدیگر را دیدیم، اما آن آقا درحالیکه به ما دست داد مرا به طرز عجیبی بغل کرده وگفت من تو را از کودکی به یاد دارم، تو مثل دختر خودم هستی، بعد پیشانی مرا بوسید و رفت. نوع بغل کردن اش برای من عجیب بود، احساس بدی نکردم ولی سردر گم ماندم. این بار من مادرم را رها نکردم و مرتب از او پرسیدم ماجرای این آقا چیه؟ مادرم برای نخستین بار گفت ایشان همان جمشیدخان هستند که قرار بود با هم ازدواج کنیم ولی پدر بزرگت مخالفت کرد و جمشید از سر لجبازی با یکی از دوستان من وصلت کرد، ولی ما همچنان دلبسته هم ماندیم هرکدام زندگی دیگری را شروع کردیم وحتی سالها همدیگر را نمی دیدیم تا دوسه سال اخیر، جمشید با همسرش به تهران آمده و اخیرا هم تصمیم به سفر دارند. من که کاملا جا خورده بودم، اسم جمشید را یک شب از زبان پدرم در میان دعواهایشان شنیده بودم و حالا تازه می فهمیدم ماجرا از چه قرار است. 2 ماه بعد مادرم پا را در یک کفش کرد که ما هم باید برویم خارج، پدرم راضی نبود، همزمان پدر بزرگم سکته کرد و به بیمارستان انتقال یافت و مادرم از فرصت استفاده کرد و پدرم را وادار به فروش خانه و سفر به ترکیه کرد که از آنجا راهی امریکا بشویم.
وقتی به ترکیه رسیدیم، پدرم از طریق دوستان خود، دعوت نامه هایی گرفت و با همان ها، ما ویزای موقت امریکا را گرفتیم. درون هواپیما که به سوی نیویورک می آمدیم که مادرم برای اولین بار اعتراف کرد و گفت راستش را بخواهید من یکبار سالها پیش تقاضای طلاق کردم و مدت یک ماه از پدرتان دور افتادم، به سراغ جمشید رفتم و یک هفته با او بودم، وقتی برگشتم حامله بودم، بعد به من اشاره کرد و گفت تو را حامله بودم. گفتم یعنی زمانی که هنوز همسر پدرم بودی؟! گفت ما تقریبا جدا شده بودیم، حتی من تقاضای طلاق هم رسما داده بودم ولی هنوز تا موافقت پدرت جوابی به من ندادند، بعد هم پدرت با خواهش و التماس به سراغم آمد و پدرم را خبر کرد و مسئله طلاق منتفی شد. گفتم بهرحال شما هنوز زن پدرم بودی، گفت هرطور که می خواهی حساب کن، من پدرت را دوست نداشتم، من می خواستم با جمشید فرار کنم گفتم حالا هم بدنبال جمشید داری می روی خارج! گفت من به جمشید کاری ندارم، از زندگی در ایران خسته شده بودم، آینده شما را تاریک می دیدم، گفتم ولی زمان درستی دست به این کار نزدی، چون پدر بزرگ به تو احتیاج داشت، گفت پیرمرد اگر دوباره چشم باز می کرد مرا خانه نشین می کرد، با خواهش رویا من دیگر حرف نزدم ولی به بهانه ای درون هواپیما به سراغ پدرم رفتم او را بغل کردم و بوسیدم درحالیکه حالا می دانستم او پدر واقعی من نیست.
وقتی به نیویورک رسیدیم، پدرم با همه نیرو بدنبال کار و سر و سامان دادن به زندگی ما رفت، یک آپارتمان 3 خوابه خرید، یک رستوران مدیترانه ای باز کرد، چون زبان انگلیسی اش خوب بود، کارش زود گرفت، ولی متاسفانه بعد از یکسال و نیم، مادرم به پدرم گفت قصد طلاق دارد، پدرم واقعا ناراحت شد، دلش شکست، چون همه کار کرده بود که مادرم را خوشحال کند، زندگیش را درایران آتش زد، تا به خواسته مادرم جامه عمل بپوشاند.
من با مادرم حرف زدم، گفت من میخواهم بعد از طلاق با جمشید ازدواج کنم! این بار من قد علم کردم و فریاد زدم پس من همه ماجراها را به پدرم می گویم، همه فامیل را در ایران و در اینجا خبر می کنم و در ضمن من از جمشیدخان طبق قوانین امریکا شکایت می کنم و حق وحقوق خود را طلب می کنم.
مادرم به شدت ترسید، گفت نمی خواهم همه چیز به هم بریزد، عیبی ندارد من همچنان با پدرت می مانم ولی خواهش می کنم به زندگی من کاری نداشته باشید. من می خواهم جمشید را مرتب ببینم، ولی از پدرت جدا نمی شوم.
حالا من از شما می پرسم آیا این زندگی پایدار می ماند؟ آیا من باید به مادرم اجازه بدهم اینگونه دوگانه زندگی کند؟ حقیقت را به پدرم بگویم؟ واقعا چه کنم؟
سیما – نیویورک

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو سیما از نیویورک پاسخ می دهد.

در اکثر موارد عشق های نافرجام پیامدهایی بدنبال دارد ولی در زندگی مادر شما و پدرتان ماجرا بگونه دیگری خودنمایی کرده است. ظاهرا بنظر میرسد که مادر عاشق جمشید بوده ولی مشخص است که در هرحال مادر آمادگی برای ازدواج و بچه دار شدن نداشته است. خیلی ها ممکن است بخواهند ازدواج نکنند و از زندگی خود بیشتر در رابطه با دیگران بهره مند بشوند ولی مادر شما ترجیح داده است که دارای همسر باشد و دارای فرزند بشود. زمانی که آدمی خود را در شرایط ازدواج ونگهداری از دو فرزند قرار میدهد آنوقت ارحجحیت های زندگی خود بخود تغییر می کند. آنچه مادر شما کرده است این بود که این تغییرات را پذیرا نشد و همچنان به زندگی ایام تجرد ادامه داد.
آنچه استدلال کرده اید برای فرزندانی که میدانند پدر و مادر(باید) با یکدیگر صمیمی و صادق باشند نمی تواند دلیل قانع کننده ای باشد. از سوی دیگر شما نمی دانید که آیا جمشید تنها عشق مادر شما بوده است یا افرادی هم بوده اند که شما از آن بی خبر هستید.
بنظر می رسد که نگهداشت این اسرار برای شما دشوار و نوع رفتار مادر با پدرتان غیرعادلانه است اگر پرسش شما این باشد که آیا مادر باید از پدرتان جدا شود یا نه؟ پاسخ من این است که جدایی او لااقل به شما این موضوع را می فهماند که نباید با یک دست دو هندوانه برداشت. از سوی دیگر اگر زنی پس از سالها هنوز می اندیشد که در زندگی شکست خورده است بهتر است برود و به ببیند آیا ازدواج تازه چه معنی و مفهومی برای او خواهد داشت. بهتر است در این مورد با افراد خانواده به روانشناس مراجعه کنید و در آنجا درباره تصمیم جدایی مادر برنامه ای تنظیم کنید که پدر در این ماجرا آسیب کمتری به بیند.