۱۵۸۶ - همسرم مرا از خانه خودم بیرون کرد

1464-87

شاهرخ از کالیفرنیا:

بعد از 30 سال دوری، به دیدار خانواده به ایران رفتم، لحظات شیرین و پر هیجانی بود، از همان نخستین روزها، « فرزانه» همسایه مادرم، که دختر خوش سر و زبان و زیبایی بود، دور و برمن می چرخید و مرتب درباره امریکا و شرایط تحصیلی می پرسید.
من در هفته دوم به تشویق خواهرانم، با فرزانه به سینما و رستوران رفتم و فرزانه از همان روزاول این رابطه دستم را فشرد وصورتم را به بهانه های مختلف بوسید. حرفهایی که میزد برای مردی چون من دلنشین بود، اینکه چقدر خوش بو هستی! چقدر از سر و رویت شخصیت می ریزد! چه لحن صدای دلنشینی داری! درست مثل نمایندگان مجلس امریکا قدم میزنی! همین حرفها مرا واداشت، از او ستایش کنم، اینکه چقدر صورت زیبا و اندام شکیلی داری! چقدر بنظر نجیب و اصیل می آئی! چه خنده های جذابی داری! بعد از یک هفته در فرصت های پیش آمده، همدیگر را بوسیدیم و من که اصلا قصد ازدواج نداشتم، ابدا به اینکه بعد از ازدواج نافرجام 10 سال پیش و ناپدید شدن همسر سابق و دختر 16 ساله ام دوباره به زنی دل ببندم و بعد به تشکیل دوباره خانواده فکر کنم نمی اندیشیدم و حالا می دیدم اسیر یک دختر شیطون و زیبا و سکسی و جذاب شده ام.
فرزانه برایم توضیح داد تا پای ورود به دانشگاه و رشته پزشکی رفتم، حتی قبول شدم، ولی بدلیل جدایی ناگهانی پدر و مادرم، بعد هم ازدواج دوباره پدر و رها کردن همه ما یعنی مادر و 3 خواهر و یک برادرم، همه نقشه هایم بر باد رفت. همیشه در رویاهایم می دیدم در امریکا مشغول تحصیل هستم و یک کلینیک بزرگ باز کرده ام و به جراحی آدمهای نیازمند مشغولم.
به فرزانه گفتم من درحد توان خود می کوشم، تو را به همه آرزوهایت برسانم، چون می دانم تو دختر حق شناس و با معرفتی هستی، تو هم روزی، بهترین زندگی را برای من می سازی. این رد و بدل کردن ها ادامه یافت، تا من یکروز خودم را در لباس دامادی دیدم و فرزانه عروس من شد. من خیلی زودتر از آنچه تصور میرفت، فرزانه را به امریکا آوردم و بعد از سالها دوباره خانه قشنگی برای خود ساختم و همه زوایای خانه را به دلخواه فرزانه تنظیم و تزئین کردم و از سویی ترتیب تحصیل فرزانه را در دانشگاه دادم، برایش دو معلم خصوصی گرفتم، همه امکانات را برای سرعت بخشیدن به ادامه تحصیلی اش فراهم ساختم وحتی یک مستخدم و آشپز شبانه روزی هم در خدمتش گذاشتم.
فرزانه می گفت وقتی تحصیلاتم تمام شد و مشغول کار و گشایش کلینیک شدم، دیگر اجازه نمی دهم سخت کار کنی، تو باید فقط مدیریت کارها را بعهده بگیری و در آن زمان صاحب دو فرزند هم بشویم، من به تماشای شما بنشینم و از زندگی لذت ببرم.
سرانجام تحصیلات فرزانه تمام شد، درحالیکه من شوق آینده او را داشتم، برای گذراندن دوره های تخصصی مدتی به ایالت دیگر رفت و من مرتب به سراغش می رفتم و در همان روزها بودکه دلتنگی هایش شروع شد. می گفت هر شب خواب مادر وخواهران و برادرم را می بینم. که در فراق من اشک می ریزند، خواب می بینم مادرم سخت بیمار و بستری است، به شدت نگرانم، آنها واقعا در ایران تنها مانده اند. من پیشنهاد کردم برای ویزایشان اقدام کنم، فرزانه چنان خوشحال شد که مرا بغل کرده و بوسید و گفت ترا بخدا این کار را می کنی؟ گفتم با همه وجود آماده ام، بعد هم با یک وکیل حرف زدم، گفت آسان نیست، ولی راه های عجیبی پیشنهاد داد که بنظرم امکان پذیر بود، اقدامات وکیل و خرج کردن های من شروع شد، حتی به وکیلی در ترکیه نیز با کردیت حواله می فرستادم، به وکیلی در ابوظبی هم می رسیدم. تا بعد از 11 ماه یکی یکی اعضای خانواه از راه رسیدند، فقط برادرش در ترکیه گیر کرده بود، همه نگران و گریان بودند، من تصمیم گرفتم شخصا به ترکیه بروم و برادر فرزانه را به هر طریقی شده با خود بیاورم. به این سفر رفتم، 20 روز ماندم، تا راهی پیدا کرده و حمید برادرش را با خود به امریکا آوردم و شب ورودش خانواده جشن گرفتند و فرزانه صورت مرا از بوسه خیس کرد و گفت تو مرا به همه آرزوهایم رساندی.
من به مرور برای خواهران و برادر فرزانه، کار و کسبی راه انداختم، حتی برایشان سرمایه گذاری کردم و به حساب این گذاشتم که برای خانواده همسرم، برای نزدیک ترین فامیل خودم سرمایه گذاری می کنم و مدتی بعد هم کلینیک مجهزی برای فرزانه باز کردم، که میلیون دلاری بود. در همان روزها مادرش دچار سکته مغزی شد، من که برایشان بیمه هم گرفته بودم، پا به پای او همه مراحل بیمارستان را طی کرده و برای راحتی خیال فرزانه، مادرش را با یک پرستار شبانه روزی به خانه آوردم و یک بخش از خانه را به او اختصاص دادم و دیگر قسمت ها هم در اختیار بقیه اعضای خانواده بود. بطوری که وقتی دو خواهرم از ایران آمدند، در خانه جایی برای اقامت شان نبود، من به فرزانه پیشنهاد کردم برادرش مدتی اتاقی اجاره کند. من کمکش می کنم، تا خواهرانم سرگردان هتل ها نشوند، فرزانه با اکراه پذیرفت، ولی رفتاری که او و خانواده اش با خواهران من می کردند، دور از انتظار من بود، تا آنجا که من به فرزانه اعتراض کردم، گفت تا روزی که خانواده من سر و سامان نگرفتند، بهتر بود از جمع خانواده خود کسی را مهمان نمی کردی!
برای من پذیرش چنین سخنی از سوی فرزانه، که من حدود 11 سال همه زندگی خود را به پای او و خانواده اش ریخته بودم، سنگین بود. به او گفتم خانواده من هم سهمی از زندگی من دارند، فرزانه گفت فکر می کنی این همه سال من شب و روز تعریف تو را کردم، تو را با نمایندگان مجلس و ستاره گان سینما مقایسه کردم، شخصیت تو را استثنایی معرفی نمودم، تو را خوش بوترین مرد نام بردم، به راستی حق ات بود؟ من یک چشمک بزنم، صدها مرد جلوی من صف می بندند، همین که تا امروز با تو ماندم، تو را از خانه نراندم، بتو نگفتم هیچ کدام از آن امتیازات را نداشتی، کافی نیست؟!
من هاج وواج مانده بودم، بحال بهت زده، به بهانه دیدار دوستی به سانفرانسیسکو رفتم، وقتی برگشتم چمدان لباس ها و اثاثیه و مدارک در گاراژ خانه کنار اتومبیلم بود، فرزانه خیلی راحت گفت من تقاضای طلاق کردم. چون تحمل ات را ندارم، خواهرانت را هم به هتل روانه کردم. این برخورد خیلی برایم سنگین بود، خصوصا که در جریان بودم، او همه هزینه های زندگی مان را، حتی هزینه های کلینیک را از حساب مشترک مان بر می دارد. همه درآمد خود را بصورت نقد، در صندوق امانات بانک می گذارد و یکبار که من فهمیدم گفت برای روز مبادا، برای زمان جنگ جهانی سوم، باید از همین حالا به فکر بود!
من دل شکسته و خوردشده، به هتل محل اقامت خواهرانم رفتم، هر دو ازینکه سبب آشنایی و ازدواج من و فرزانه شدند، شرمنده بودند، ولی من به آنها قول دادم زمان قدرت نمایی ماهم میرسد، فقط کمی صبر کنید.
من وکیل با تجربه ای گرفتم، نه تنها مسئله طلاق را، بلکه برداشت های فرزانه از حساب مشترک مان را بابت همه هزینه ها، از جمله کلینیک پیگیری کردم و آن روز که از چند سوی، از سوی بورد پزشکی، از سوی اداره مالیات، از سوی دادگاه طلاق و ادعاهای من، فرزانه پشت میز محاکمه نشست، رنگ و رویش پریده بود، دستهایش می لرزید. من دلم نمی خواست او به دردسر بزرگی بیفتد، ولی خلاف هایش، او را به سویی برده بود، که دست من نبود.
فرزانه همه مجوزهای پزشکی خود را از دست داد، همه پس اندازهای نقدی خود را به اداره مالیات داد، حکم طلاق اش را هم گرفت و من خانه پر از خاطره های بظاهر خوبم را، فروختم، تا سهمی هم به او بدهم، تا بتواند از خانواده اش نگهداری کند.
روزی که اثاثیه اش را می برد، جلوی درخانه گفت من در حق تو خیلی ظلم کردم، فقط مرا ببخش...

1464-88