۱۵۸۸ - آن چشمـان آشنا

1464-87

پوریا از لس آنجلس:

پائیز 20 سال پیش، وقتی وارد لس آنجلس شدیم، همزمان با هشتمین سالگرد ازدواج من و شیلا بود. دو دخترمان 5 و 7 ساله بودند، هر دو به من و شیلا می چسبیدند، می ترسیدند بعد از جدایی از فامیل و آشنایان، ما هم غیب مان بزند. حق داشتند، چون دو پدر بزرگ و مادر بزرگ، کلی عمو و عمه و دیگر بستگان همیشه دوروبرشان بودند و دست نوازش برسرشان می کشیدند، کلی همبازی داشتند و زندگی راحتی که برای آنها تفاوتی نداشت در ایران باشند و یا در امریکا.
من و شیلا با عشق ازدواج کرده بودیم. هر دو برای آینده نقشه ها داشتیم، شیلا نرسینگ خوانده بود، من مهندس ساختمان بودم هر دو بعد از 6 ماه، بهترین شغل ها را پیدا کردیم، با دستمایه ایران، خانه خریدیم، آنرا پر از مبلمان و اثاثیه زیبا کردیم و در را بروی همه دوستان وآشنایان گشودیم. بطوری که در هفته حداقل 3 گروه مهمان داشتیم.
شیلا دوره های کوتاه مدت تخصصی را هم گذراند، خود بخود در یک بیمارستان معروف، با حقوق خوبی استخدام شد و بقولی خیالش از هر جهت راحت و آسوده شد، من هم در یکی از مراکز دولتی کار تازه ای گرفتم، که گاه نیاز به سفر وماموریت های اداری داشت. با من دو همکار دیگر هم می آمدند، که هر دو اهل خوشی و لذت و بی خیالی بودند. آنها مرا سرزنش می کردند اولا چرا ازدواج کردی؟ بعد هم می گفتند از زندگیت لذت ببر، زندگی کوتاه و گذر است. چشم برهم بزنی تمام میشود.
همین بی خیالی ها، وسوسه ها، مرا هم به سوی دنیای تازه ای برد، که پر از آلودگی بود، اعتیاد یکی از آنها بود. بعد هم بدلیل زنبارگی های بی حد و حساب، خیلی زود یادم رفت، همسر و دو دختر دارم، بطوری که بیشتر آخر هفته ها به بهانه ماموریت، با دوستان تازه و دنیای پر از ظاهرا لذت ولی آلوده شان غرق می شدم. طفلک شیلا سخت کار می کرد، ناچار بود، به موقع بچه ها را از کودکستان و مدرسه به خانه ببرد و بعد هم همه وقت خود را با آنها بگذراند و جبران عدم حضور مرا هم بکند.
خوشگذرانی ها و بی خوابی ها و دوستان آلوده به مواد سرانجام مرا معتاد و هرزه و آلوده کرد و شیلا روزی از من خواست دیگر پا به خانه نگذارم تا برای آینده تصمیم بگیریم، من با تشویق دوستان، از خدا خواسته، طالب طلاق شدم، شیلا علیرغم میل خودش و نگرانی در مورد بچه ها، به طلاق تن داد و مرا رها کرد، تا بقول دوستان، به دنیای آزاد و بی بندوباری ها پا بگذارم.
دوستان چون از نوجوانی با اعتیاد و زندگی آلوده همراه بودند، در اصل بلد بودند چگونه با آن کنار بیایند، ولی من بی تجربه ، خیلی زود غرق شدم، بطوری که از کار برکنار شدم و همان دوستان بلافاصله دورم را خط کشیدند و من تنها و بیکس به شغل ساده تری تن دادم، که آنهم بدلیل بی نظمی، اعتیاد، به اخراج انجامید، یکروز بخود آمدم، که در یک اتاق با یک ویتنامی زندگی می کردم، بعد هم از آنجا کارم به متل های ارزان و بی پولی و بی خانمانی کشید و یکروز خودم را درحاشیه یکی از خیابانهای دان تاون لس آنجلس، در میان «هوم لس»ها دیدم.
یک شب با یکی از آن بی خانمان ها حرف میزدم، می گفت قبلا مدیر یک کمپانی بزرگ بوده و بدلیل هوسبازیها و اعتیاد به قمار، کارش به این جا کشیده است، می گفت 5 فرزند دارد که هرکدام دارای شغل و مقامی هستند، ولی هیچکدام او را نپذیرفته اند.
من درحقیقت یک گدای خیابانی بودم، که چهره ام را هیچکس نمی شناخت، دو سه بار با چند دوست قدیمی و فامیل دور روبرو شدم، آنها مرا نشناختند، یکی دونفرشان پولی در جعبه کنارم انداختند و حتی یکروز یکی از آنها به همسرش گفت این گدای هوم لس چقدر شبیه پوریا شوهر شیلاست! من در یک لحظه تنم لرزید. خودم را در لابلای پتویی کهنه و کثیف و نیم سوخته ام پنهان کردم و ساعتها گریستم، باورم نمی شد به چنین روزی افتاده باشم.
یکروز هم دو جوان معتاد و شرور، به یکی از هوم لس ها حمله بردند، من بدون توجه به عواقب آن، با آنها درگیر شدم و به آنها گفتم شما هیچ خبردارید در پشت چهره سوخته و سیاه و ژولیده این آدم ها، چه شخصیت ها، چه تحصیلات، چه سابقه خانوادگی، چه تخصص هایی خوابیده است؟ یکی از آنها گفت شما یک مشت بیکاره معتاد و مزاحم جامعه هستید، که فقط در انتقال ویروس ها و بیماریها نقش دارید، وگرنه بدرد هیچ چیزی نمی خورید، اگر ما قدرت داشتیم یک شب همه شما را آتش می زدیم، تا مردم منطقه نفسی براحت بکشند.
من با اصرار مدارک تحصیلی یکی از بی خانمان ها را از لابلای کیف شکسته اش بیرون کشیدم و جلوی آن دو جوان گذاشتم، هر دو با حیرت و شگفتی دهها بار آن مدارک را زیر و رو کردند و به چهره آن مرد خیره ماندند، یکی از آنها گفت خیلی متاسفیم، ما براستی نمی دانستیم در پشت این چهره های بظاهر مزاحم و آشفته و آلوده، چه چهره هایی با چه سوابقی خوابیده است، بعد یکی از آنها دست پیرمرد را گرفته و گفت با من بیا، من برایت نقشه ای دارم و پیرمرد با اکراه رفت و من نفهمیدم براو چه گذشت، ولی هرگز پیدایش نشد.
من درست 4 سال با چنان شرایطی زندگی می کردم. تا یکروز دختری به من نزدیک شد، به چهره ام نگاه کرد و بعد یک 20 دلاری به دستم داد و گفت چشمان شما شبیه چشمان پدرم است، پدری که سالهاست گمشده، و من دلم برایش تنگ شده است. در آن لحظه میخواستم دست دخترم را که او را شناختم، دست ژیلا را که حالا 21 ساله شده بود بگیرم و به او بگویم ژیلا من هستم پدرت، با همان چشمان آشنا، ولی هنوز زنده ام، که کاش مرده بودم. تا آمدم بخودم بجنبم، ژیلا رفته بود و من به زمین سرد دان تاون چسبیده بودم، انگار همانجا یخ زده بودم، قدرت حرکت نداشتم، یکی از همسایه های بقولی کارتنی خواب گفت چرا مات شدی؟اون دختره آشنا بود؟ گفتم دخترم بود. مرا از چشمانم شناخت، ولی به باور او من گمشده ام، همسایه جلوتر آمد و گفت بلند شو، دوباره بایست، به دخترت ثابت کن زنده ای، به او بگو که اگر همه چیزت را در طوفان بی خیالی ها از دست دادی، خوشبختانه هنوز چشمان آشنایت می درخشند و هنوز در یاد دخترت مانده است.
همان روز از جا بلند شدم، دوباره از صفر شروع کردم، بسیار سخت بود، ولی هردردسر، مشکل و درد و رنج وعذابی را به جان خریدم، از کار در یک پمپ بنزین و بعد تعمیرگاه اتومبیل شروع کردم. همانجا پشت انبارشان خوابیدم، تا جان گرفتم، بعد مدارکم را آماده کردم، به دنبال تخصص خود رفتم، آسان نبود، خیلی درها برویم بسته می شد، جواب سر بالا می شنیدم، ولی دست نمی کشیدم. تا عاقبت در یک کمپانی ژاپنی – امریکایی، کاری مناسب گرفتم و همه ابتکارات و اندیشه ها و تجربه های خود را بکار انداختم و در مدت یکسال چنان خلاقیت و توانایی و ابتکاری از خود نشان دادم، که همه مدیران کمپانی را دچار حیرت کردم، تا آنجا که بعنوان یکی از معاونین اول کمپانی برگزیده شدم. شب و روز کار می کردم، از ساعت 7 صبح تا 10 شب در دفترم بودم، تا آنجا که حتی مدیران کمپانی توصیه می کردند، کمی استراحت کنم، آنها نگران سلامت من بودند.
من خیلی زود خانه ای خریدم، همانگونه که بچه ها دوست داشتند، همه چیز را به سلیقه آنها آماده کردم. آخر هفته ها از دور شیلا را که برای خرید میرفت دنبال می کردم، بارها خواستم جلو بروم و طلب بخشش کنم، ولی جرات نکردم، تا آنروز که به یک نمایشگاه اتومبیل رفت، از دور شنیدم که دنبال دو اتومبیل نه چندان گران برای دخترها می گشت، بعد هم ناامید به خانه برگشت، من همانروز دو اتومبیل ایده ال دخترها را بنام خودشان خریدم و از آنها خواستم اتومبیل ها را به درخانه ببرند و تحویل دخترها بدهند.
من درون اتومبیل دورادور به تماشا نشسته بودم، در یک لحظه در اتومبیلم باز شد، شیلا بدرون آمد، شرمنده سرم را زیر انداختم، مهربانانه گفت من تو را سالهاست بخشیده ام و سالهاست دورادور نگاهت میکنم، در جمع هوم لس ها تا در کمپانی بزرگی که کار می کنی.حتی آنروز در نمایشگاه اتومبیل، میخواستم بدانم تا کجا میروی!
دستش را گرفتم وبوسیدم، سرم را به آغوش گرفت و بچه ها را صدا زد، بچه ها جلو آمدند و شیلا گفت پدرتان برگشته، پدرتان پیدا شده. ژیلا جلو آمد، نگاهم کرد و گفت همان چشمان آشنا! و هر دو در میان اشکهای من گم شدند.

1464-88