۱۵۸۹ - استـاد علی مسعـودی

1589-2

1589-3

1589-5

هر بار که به تماشای تابلوهای زیبا استادعلی مسعودی ایستادم، مات شدم، در هرگوشه تابلوها، آن نقش آفرینی شگفت انگیز، قصه ها، پیام و رازها نهفته دیدم، در لابلای هر رنگ تابلو، موسیقی و رقص، خنده، شادی، اشک و اندوه را با هم دیدم، هیچ تابلوئی از این استاد مسلم نقاش نمی بینید که با خود اسراری نداشته باشد.
یکبار که چند تابلویش در دانشگاهی در جنوب کالیفرنیا در معرض دید دانشجویان هنر گذاشته شد، من شاهد بودم، که این جوانان تشنه هنر، چگونه در تابلوهای استاد غرق شده اند، حتی سخن نمی گفتند، بدنبال خالق تابلوها بودند و علی مسعودی فروتنانه، با آن چهره همیشه دلپذیر و با آن لبخند پرمعنا، کناری ایستاده بود و به این هنرمندان فردا نگاه می کرد.
هر بار که شانس دیدار استاد دست داد، بهر طریقی بود، به تماشای چند اثر جاودانه اش ایستادم، نیازی به تفسیر و تعبیر نداشت، خود تابلوها، خود تصاویر، رنگها که انگار از دل تاریخ برآمده و زنده جلویم ایستاده اند و با من حرف میزدند خریداران بسیاری برای تابلوهایش که سرانجام بروی وب سایت اش جای گرفت پیدا شد، ولی استاد هنوز رضایت به فروش آن تابلوها، که هرکدام قصه بخشی از زندگی پرفراز و نشیب اوست نمی دهد. به جرات کمتر کسی را در دنیای سیاست و در دنیای قلم سراغ داریم که زندگیش اینگونه با حوادث گوناگون و فراز و نشیب دور از انتظار همراه باشد.
علی مسعودی، استاد علی مسعودی را آسان و گذرا نگاه نکنید، چون در پشت این چهره که همیشه محکم و استوار بوده، حوادثی گذشته که هرکدام از آنها یک فیلم سینمایی است، قصه مبارزات سیاسی اش، قصه فعالیت های مطبوعاتی اش، قصه فرار بزرگ اش از ایران، سرزمینی که با همه وجود عاشق اش بوده و هست، قصه دور ماندن از مرشد همیشگی اش دکتر محمد مصدق، که دیگر مادر شبیه او نزائید، قصه پشت سر گذاشتن همه دوران کودکی، نوجوانی اش، چرا که هنوز جوان بود، که از زادگاهش دور شد.
علی مسعودی را آسان نگاه نکنید، در پشت این چهره مستحکم و مبارز سیاسی، یک قلب مهربان، یک احساس هنری شگفت انگیز خوابیده است تابلوهایش با شما می گوید که علی مسعودی چه شخصیتی دارد، همانگونه که در کتاب های عریان و بی رتوش و تکان دهنده اش به شما می گوید چه شخصیتی دارد و هیچکس نمی داند در پشت این چهره جدی و استوار چه طنزی نهفته است، که می تواند شما را ساعتها بخنداند و خود حتی یک لحظه نخندد. خیلی بندرت حاضر میشود درباره خود حرف بزند و این بار هم با خواهش ما اشاره ای به زندگی خود دارد.
..... از چهارده سالگی در روزنامه باختر امروز که ناشرش دکتر حسین فاطمی بود و در کنار دبیرستانم بود بکار تصحیح مشغول شدم ساعت کارم چهار بعد از ظهر بود تا ده شب. و در کنار این کار در روزنامه ی آرمان ملت هم، هم قلم میزدم هم به امور چاپ آن میرسیدم.
بعد از سال 1332 برای همراهی با روزنامه راه مصدق دو سال و هفت ماه بازداشت با موزیک ! بودم و بعد از آن با شروع مجله بانوان به اطلاعات آمدم و با انتشار مجله جوانان سربیری هنری را که مرسوم نبود پایه گذاشتم تا خوانندگان با رغبت بیشتری صفحات مجله را تماشا کنند و از آشفتگی و هرج و مرج شکل و شمایل به در بیایند.
ناسیونالیسم و ملی گرائی شد همدم و یار و غارم و نهضت ملی شدن صنعت نفت و تداوم مبارزه هیچ گاه از من جدا نشد.
نقاشی را از روزی که قلمی و کاغذی بدستم رسید شروع کردم تا بجایی که کارهایم به جز در تعداد محدودی از نشریاتی که منتشر میشد نبود.

1589-7

1589-6

اولین کتابی که در شانزده سالگی نوشتم، هرگز بعلت عدم بودجه ای برای چاپ آن با اینکه خبر چاپش را داده بودم چاپ نشد.
ولی توانستم در راه روزنامه نگاری شکل و روی مطبوعات را عوض کنم.
من بعد از انقلابی که در ایران اتفاق افتاد با اینکه همه رفقای هم زندانم صاحب شغل و مقام اجرائی شدند، مرا که احساسات شدید ناسیونالیستی و گرایش به دموکراسی داشتم از ایران به خارج که همین شهر کوچک کنار لوس آنجلس است کوچ دادند و در راه آرزوهایم نوشتم، نوشتم، و با صداقت تمام در برنامه های تلویزیونی خارج از بغض و تنگ نظری بر تفسیروقایع سرزمینم پرداختم.
حاصل این 38 سال در تبعید دهها بلکه صدها تابلوی نقاشی بود که کشیدم ولی هرگز برای فروش و نمایش آنرا نگذاشتم وامروز همدم من و هم صحبت من در این غربت هستند البته و صد البته در تصمیم ترتیب دادن نمایشگاهی هستم که به همت مجله جوانان در سالی که در آن هستیم کاری بکنیم.
کتاب اول من را خوانده اید، کتاب دومم در لابلای تاریخ حرکت می کند، در آن از دروغ های معمول خبری نیست و سعی کرده ام که این دوره سخت روزگار را باز کنم.
کتاب اول خلخانه، کتاب دوم امیرخان نامه، و سومین که در راه است از آغاز نهضت مشروطه تا تسلط دیکتاتوری اعم از رنگارنگیش و شدت و ضعفش صحبت رفته مستندات من خاطرات و نوشته های پدرم که پایه گذار حزب دمکرات بعد از محمدعلی شاه بود و مردانی که رنج نفی بلد و تبعید را چشیده بودند است. در این کتاب و هر دو کتابم روشن کردن چراغی در کوره راههای تاریخ معاصر ایران است که متاسفانه به آن کسی نپرداخته مقدمه کتاب امیرخان خیلی نزدیک به واقعیت زندگی همه جوانانی است که ته کفششان سوراخ بود و باران و برف بلای یخ زدگی انگشتانشان بود.
آنچه در کشورم جا گذاشتم فقط خانه ای بود که پنج سال تمام با دست خود تزئینش کردم، همه زندگی عاطفی خانواده ای بود که آنجا ماند.
درخانه من نمیدانم چه کسی زندگی می کند، من فکر می کنم از تیره همان مجاهدین روز یکشنبه تاریخ مشروطیت است.
پدرم بسیاری از تصدیق های اجتهادی که ملاهای تحصیل کرده با آن ادعای امامت کردند را امضا کرد. او نماینده جامعه دانشگاهی مدرسه فیضیه بود که حکم دانشگاه را داشت.
پدرم اولین کتاب رمان تاریخی را که نوشته جرجی زیدان بود را در سال 1275 ترجمه کرد، او هم می نوشت و ترجمه میکرد ولی کتاب «مطول» اش را باید هرکس که دکترای ادبیات می خواند حتما در دانشگاه باید بخواند.

1589-9

1589-8

1589-4