سنگ صبـور

1589-67

من وقتی 16 ساله بودم، با فشار پدر و مادرم، بعد از دبیرستان آماده شدم تا به یکی از خواستگارانم جواب مثبت بدهم. حقیقت را بخواهید، من چون در فامیل شاهد 6 طلاق در سنین مختلف بودم، چون بارها دیده بودم که زنها از مردها کتک می خورند، به آنها ظلم میشود و اطرافیان میگویند عشق و حسادت شوهر گاه به چنین حرکاتی ختم میشود، من از هرگونه عشق و رابطه ازدواجی می ترسیدم. با وجود مقاومت 3 ساله، پدرم مرا واداشت با مردی که از من 26 سال بزرگتر بود ازدواج کنم. حمید نه چهره دلپذیری داشت و نه تحصیلات بالایی و نه برخورد خوبی، او فقط پولدار بود و دو سه خانه و دو سه مغازه داشت.
من با حمید ازدواج کردم، با او به مشهد رفتم، خانواده بسیار مذهبی و متعصبی بودند، آنها گاهی مرا وامیداشتند نماز وحشت بخوانم، خودم نمی دانستم چرا! باور کنید از رابطه جنسی با حمید فرار می کردم، ولی او دست از سرم بر نمی داشت، می دانستم که دو زن دیگر هم دارد، ولی بیشتر اوقات با من زندگی می کرد. بدون اینکه خود بخواهم، صاحب دو فرزند شدم و دیگر عشق به آن بچه ها مرا تا حدی سرگرم کرده بود سعی می کردم چاق بشوم تا شاید حمید با من کاری نداشته باشد، می گفت زن چاق دوست دارم، رژیم سختی گرفتم تا لاغر بشوم و براستی پوست و استخوان شدم، تا شاید دست از سرم بردارد، گفت زن باید مثل تو متنوع باشد!
بهانه بیماری آوردم و مدتی خلاص شدم، ولی از ته دلم آرزوی جدایی می کردم، آرزوی اینکه روزی حمید خبر بدهد، یک زن جوانتر پیدا کرده و می خواهد مرا رها کند تا یکروز شنیدم واقعا حمید عاشق یک زن موطلایی از خارج بر گشته شده است و روز وشب را با او می گذراند. یکی از دوستانم که با آن خانم آشنایی داشت بمن گفت فهیمه یک زن هزار رنگ است، مطمئن باش با حمید کاری می کند که شوهرت حاضر شود، همه چیز بتو ببخشد، که بی سروصدا طلاق بگیری، چون هر دو زن سابق اش را هم طلاق داده است و تنها مشکل تو و فرزندانش میباشد که می خواهد خیالش راحت شود.
خوشبختانه یکروز شنیدم، حمید بیشتر خانه ها و مغازه هایش را فروخته و با آن خانم به آلمان رفته است. در آن مدت به من هم زنگی نزد وحالم را نپرسید. ولی از طریق برادرش ماهانه مبلغ قابل توجهی به حساب من و بچه ها میریخت، خوشبختانه خانه را هم نقد خریده بود و مشکل قسط هم نداشت. من به مرور خودم را پیدا کردم، یک دوره کمک پزشکی و پرستاری را گذراندم و در یک کلینیک که عمویم پزشک عمومی اش بود استخدام شدم و بعد از ظهرها هم بعنوان پرستار کشیک در یک بیمارستان دولتی مشغول شدم. مادرم از بچه ها نگهداری می کرد و من شبها را کنارشان می خوابیدم و آنها را به بغل خود می فشردم.
خوشبختانه من در کارم موفق بودم، درآمدم خوب بود، حتی به خواهر کوچکم هم کمک می کردم، مرتب او را برای خرید می بردم و به او قول می دادم وقتی 20ساله شد، برایش اتومبیل می خرم و در ضمن این بار جلوی پدر و مادرم می ایستم که تو را وادار به ازدواج با مردی که دوستش نداری نکنند.
من چنان غرق کار بودم، غرق تشویق ها در محل کار، سپاس خواهرم، خوشحالی مادرم و راحتی بچه ها که هرچه آرزو می کردند برایشان فراهم می کردم. و تنها آرزویم این بود، که روزی حمید بطور غیابی طلاق مرا بدهد، خودم هم چند بار اقدام کردم، ولی چون خانواده اش از سویی وخودش حتی دورادور نامه به دادگاه می نوشتند که بزودی بر می گردد، تلاش من بی نتیجه می ماند.
در این فاصله رسول یکی از همکارانم به من دلبستگی پیدا کرده بود، از من میخواست تکلیف زندگیم را روشن کنم و با او ازدواج کنم حتی می گفت بچه ها را هم چون فرزندان خود می پذیرد.من هم به مرور به او علاقمند شده بودم، ولی چون یکی از بستگان حمید در بیمارستان مسئول بیهوشی بود سعی می کردم هیچکس از رابطه احساسی من و رسول خبردار نشود.
من با یک وکیل حرف زدم، آن وکیل با رئیس دادگاه حرف زد. او وقتی فهمید من 8 سال است از شوهرم دور هستم، نظر داد که بعنوان یک زن جوان ، نیازهایی دارم و باید تکلیف خودم را روشن کنم، همان رئیس دادگاه به آدرس خانواده حمید احضاریه ای فرستاد و 6 ماه وقت داد که اگر خود را معرفی نکند، طلاق مرا جاری کند. من خیلی خوشحال شدم، با رسول قرارو مدارها را گذاشتیم، اینکه به مجرد ازدواج کنیم مرتب با بچه ها به سفربرویم و من همه خستگی هایم را از تن بدر کنم. ماجرا را به مادرم گفتم خیلی استقبال کرد ولی پدرم بی تفاوت بود و می گفت فقط مراقب خانواده حمید باش، آدمهای انتقامجویی هستند، تا طلاق ات قطعی نشده درباره ازدواج دوم با هیچکس حرف نزن.
من حتی دو سه بار ترتیب برخورد و آشنایی رسول و بچه ها را دادم، آنها در همان چند دیدارشیفته رسول شده بودند ومرتب سراغ عمو رسول را می گرفتند. راستش قبل از اینکه جوابی از سوی حمید بیاید، بدلیل بیماری مادر رسول درکانادا، تصمیم به سفر گرفتیم و قرار شد درکانادا ازدواج کنیم من هم به مادرم وکالت دادم، قضیه طلاق را دنبال کند و من و رسول و بچه ها، بعد از 4ماه از تورنتو سر در آوردیم و بدنبال ازدواج مان، چو رسول گرین کارت داشت و برای من هم اقدام نمود.
مادر رسول براثر سرطان در بیمارستان بود، دو برادرش از پزشکان معروف در کانادا بودند، و بلافاصله مرا در یک بیمارستان معروف استخدام کردند و بچه ها هم وارد مدرسه شدند و زندگی تازه مان همه چیز با خود داشت و من تازه طعم واقعی زندگی زناشویی را می فهمیدم.
یکروز غروب که از سرکار برگشته بودم، جلوی در خانه با حمید روبرو شدم با همان چهره کریه و حرکات چندش آور، ادای عاشق ها را در می آورد، می گفت بدنبال تو همه دنیا را زیر پا گذاشته ام، گفتم ولی من شوهر دارم، در ایران تقاضای طلاق غیابی دادم، 6 ماه وقت تعیین شد، که الان دو سال و نیم گذشته، پس من و تو زن و شوهر نیستیم، حمید دست مرا گرفت و گفت ما زن و شوهر هستیم، من عاشق تو هستم، بخاطر تو آن زن را رها کردم، قبلا زنان دیگرم را هم طلاق دادم. من آن خانه را برای تو گذاشته بودم ولی تو آنرا رها کردی و آمدی خارج. ولی بدان که من هنوز شوهرت هستم.
به حمید گفتم خواهش می کنم برو یک هتل و یک جایی را بگیر، فردا با هم حرف میزنیم، گفت نگران نباش من در تورنتو حداقل ده تا دوست و فامیل دارم، فردا سر همین خیابان توی آن کافی شاپ منتظرت هستم.
آن شب تا صبح نخوابیدم، فردا که سر کار میرفتم رسول با نگرانی پرسید چه شده؟ گفتم هیچ برای یک بیمار دم مرگ ناراحتم، بعد از ظهر به سراغ حمید رفتم، گفتم از من چه می خواهی؟ گفت یا دست از این مرد بکش و با من بیا آلمان، یا بچه ها را به من بده و برو پی زندگیت. من واقعا درمانده ام که چه باید بکنم، اولا تحت هیچ شرایطی حاضر به زندگی یا بازگشت به حمید نیستم، دوم اینکه بدون بچه ها می میرم، من با این بچه ها شب و روز و سالهاست زندگی می کنم، از سویی یک وکیلی تلفنی گفت در این شرایط تو دو شوهر داری، چون حکم طلاق ات صادر نشده، باید یک کاری بکنی. واقعا من چه باید بکنم؟
پروانه – تورنتو

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو پروانه از تورنتو پاسخ میدهد

زندگی با حمید که با فشار پدر انجام گرفت تلخی های چند ساله را به شما تحمیل کرد با احساس عاشقی حمید و تنوع طلبی هایش رو به سوی رهایی داشتید یعنی پس از مسافرت حمید به آلمان و فراموشی بچه هائی که در سنین کودکی به پدر خود نیازمند بودند رسول را انتخاب کردید زیرا او را مردی دیدید که نه تنها می تواند شوهری دلسوز باشد بلکه رابطه اش با کودکان به گونه ایست که میتوان او را پدری مهربان دانست. همه ی این شناسایی ها در ازدواج با رسول به اثبات رسید ولی پس از سالها بی خبری ناگهان حمید را در تورنتو روبروی خود دیدید. او تکنیک پیشین خود را در نرم کردن دل زنهایی که انتخاب می کرد دوباره درباره شما بکار برد و اینک میگوید اگر با او مصالحه نکنید فرزندان را در اختیار خود می گیرد بدلیل اینکه دادگاه هنوز حکم غیابی صادر نکرده است.
در اینجا چند مسئله قابل ذکر است. یکم آنکه او نمی تواند فرزندانی را که اینگونه بدون پدر بزرگ کرده اید از شما بگیرد و اینکار نه قانونی است و نه اخلاقی و نه بصلاح کودکان. دوم آنکه اگر دادگاهی پس از 2 سال ونیم هنوز حکم طلاق را بی دلیل صادر نکرده است باید آن قاضی را مسئول دانست و از او شکایت کرد که چرا وقتی همه ی الزامات یک طلاق بطور قانونی قابل انجام بوده است او در کار خود کوتاهی کرده است.
اما پرسش من از شما این است که با همه ی نشان دادن علاقه به رسول هنوز در برابر حمید که سابقه ی روش زندگی و بی توجهی او را نسبت به عواطف خود می دانید او را محرم خود ندانسته اید؟... وراجع به چنین مطلب مهمی پرده پوشی می کنید؟ اگر با روانشناس در تماس باشید او براساس واقعیت آنچه به او می گفتید شاید بتواند بطور موثری به شما یاری برساند. در ضمن فراموش نکنید که فرزندان شما نیز در چنین موقعیتی ممکن است به «مشاور» نیاز داشته باشند.