سنگ صبـور

1591-46

به امید دخترخاله هایم به امریکا آمدم، وگرنه با قرعه کشی بردن گرین کارت، زیاد هم برایم هیجان انگیز نبود، از سویی مادرم دو سالی بود بیمار بود، پدرم می خواست بازنشسته بشود، برادرانم یکی یکی ازدواج کرده و پی کار خود رفته بودند، تنها من بودم که پناه و امید پدر و مادر بودم، وقتی علیرغم اشتیاق خودم ، در قرعه کشی برنده شدم. تنها امیدهایی که دخترخاله ها دادند، اینکه زیر پر و بال مرا می گیرند، نمی گذارند آب توی دلم تکان بخورد! مرا به امریکا کشاند. از همان هفته اول فهمیدم دخترخاله ها متاسفانه از نظر اخلاقی بکلی خراب هستند، چون هر شب برسر دوست پسرهای جدیدشان بحث داشتند که اینک کدامیک دست و دلبازترند کدام را نگه دارند، کدام را پس بزنند، چگونه بعضی ها را بهم پاس بدهند؟!
من به آنها فهماندم بدنبال کار هستم، بدنبال درآمد و پس انداز هستم. می خواهم به هر طریقی شده، پدر ومادرم را به امریکا بیاورم، ولی آنها می گفتند چرا برای خودت دردسر درست می کنی؟ ما پدر و مادر را بکلی کنار گذاشتیم که خوش باشیم، تو هم باید، به جمع ما بپیوندی و از زندگیت لذت ببری، وگرنه یکروز چشم باز می کنی و می بینی عمرت هدر رفت.
من با اینکه درظاهر اجاره اتاق نمی دادم، برای شام وناهار پولی خرج نمی کردم، ولی بهرحال پس اندازم را برای خرید خورد و خوراک و برخی نیازهای زندگی مشترک خرج می کردم. تا یکروز در روزنامه های امریکا، یک آگهی استخدام دیدم، همان روز تلفن زدم و وقت گرفتم و رفتم چون آنها بدنبال یک حسابدار می گشتند و من سابقه 4ساله داشتم با اینکه زبان انگلیسی ام زیاد خوب نبود، ولی بهرحال دل به دریا زدم و رفتم، خیلی ها آمده بودند، من هم یک پرسشنامه را پر کردم، با یک خانم مصاحبه کوچکی کردم ودرحالیکه امیدی نداشتم زمان خروج، با آقایی روبرو شدم که خودش را یکی از معاونین آن کمپانی معرفی می کرد و من حیران که چه شده جلوی من در آمده، گفت شما ایرانی هستید؟ گفتم بله، گفت من سالها پیش یک دوست دختر ایرانی داشتم، حالا بدلیل همان خاطره، حاضرم بتو کمک کنم گفتم چه کمکی؟ گفت راهنمایی ات می کنم چگونه مراحل بعدی را طی کنی.
تلفن مرا گرفت و گفت فردا تماس می گیرم، من آن شب تا صبح در فکر بودم، دو سه بار خواب آن آقا را دیدم، که مرا استخدام کرده و حتی تقاضای ازدواج کرده! خنده ام می گرفت، ولی بهرحال شب را گذراندم، فردا ساعت 10 صبح، مایک زنگ زد و گفت در کافی شاپ روبروی کمپانی مرا می بیند تا دراین باره بیشتر حرف بزنیم. من سر ساعت آنجا بودم، ده دقیقه بعد پیدایش شد.
برایم سفارش قهوه و شیرینی داد بعد همه مراحل مصاحبه بعدی را برایم گفت و من هم فردا رفتم و قبول شدم، مایک مرا به بخش خودش برد و از یک دختر اسپانیش خواست راه و چاه را به من نشان بدهد، بعد هم توصیه کرد به کلاس زبان بروم. من حیران بودم که این همه محبت و کمک چه معنایی دارد؟ ولی خیلی زود مشخص شد. چون مایک مرا به شام دعوت کرد و گفت مایل است با من دوست باشد، بعد توضیح داد تا یک ماه دیگر از همسرش جدا میشود چون همسرش الکلی شده و حاضر به ترک هم نیست و میخواهد خانه را از چنگ او در بیاورد و بفروشد و برود آلمان نزد خانواده اش، پرسیدم بچه ندارند؟ گفت یک دختر 17 ساله داریم که ترجیح میدهد با مادرش برود.
من این برخورد و آشنایی را به فال نیک گرفتم ولی با دخترخاله ها حرف نزدم، چون حدسم این بود که آنها بلافاصله به فکر این می افتند که او را از چنگ من در آورند.
رابطه من و مایک جدی شد، من مجذوب مهربانی ها و احساسات پرشور او شده بودم، بعد از 6ماه برایم آپارتمان کوچک مستقلی اجاره کرد و من از دخترخاله ها جدا شدم، همه کنجکاو بودند، که من چگونه اینگونه سریع جان گرفتم، کار خوب و درآمد خوب، بعد هم یک نامزد خوب نصیبم شد! با وجود اصرار آنها، من به رفت و آمد و نزدیکی آنها با مایک رضایت ندادم. مایک بعد از ظهرها بعد از کار به آپارتمان من می آمد چون من هر روز برایش انواع غذاهای ایرانی می پختم، فضای دلپذیر برایش فراهم می کردم، در این فاصله با مادرم حرف زدم، خیلی خوشحال شد و مرتب می گفت خدا کند عمرم کفاف بدهد خوشبختی تو را از نزدیک به بینم از سویی مایک با کمک یک وکیل امکانات دریافت گرین کارت برای پدر و مادرم را فراهم کرد و گفت در این فاصله ترتیب سفرشان را هم میدهم، تا تو راحت و خوشحال باشی.
من گاه با خودم می گفتم آیا خواب می بینم؟ آیا این همه خوشبختی واقعیت دارد؟ آیا من روزی با مایک ازدواج می کنم و با او تشکیل یک زندگی زناشویی عاشقانه را میدهم؟ آیا روزی بچه دار می شویم و مادرم به همه آرزوهایش می رسد؟
برخلاف انتظار من، این رابطه عاشقانه به 3 سال کشید، ولی هنوز از جدایی مایک وهمسرش و سفر او به آلمان خبری نبود ضمن اینکه مایک حتی حاضر نبود یک آخر هفته را هم با من به سفر بیاید. می گفت نمی خواهد تردید و شک دخترش را برانگیزد من هم صبر پیشه کرده بودم، ولی می دانستم که مایک واقعا عاشق من است. من هم عاشق او بودم.
مایک از طریق یک کمپانی دیگر که با برادرش داشت، بعنوان اسپانسر برای پدر ومادرم تقاضای ویزا کرده بود، قرار این بود که آنها بزودی به ترکیه بروند و بعد ترتیب سفرشان داده شود. من هم سراز پا نمی شناختم، تا یکروز که تازه از سر کار برگشته بودم. با خانمی روبرو شدم که با دست های لرزان سیگار می کشید و با دیدن من به گریه افتاد و گفت تو مایک را از دست من در آوردی؟ من هاج وواج مانده بودم، حتی قدرت سخن گفتن هم نداشتم، آن خانم روبرویم ایستاد و گفت 3 سال است تو مایک را از من گرفته ای. من مشروب می خوردم ولی تو درواقع مرا الکلی کردی! حالا هم اگر دست نکشی خودم را می کشم، بله جلوی همین آپارتمان خودم را آتش میزنم. من نمی دانستم چکنم، سرانجام به او گفتم می خواهی با هم توی آن کافی شاپ روبرویی حرف بزنیم؟ گفت بله برویم حرف بزنیم، ولی میخواهیم چه بگوئیم؟ اینکه دست می کشی و میروی؟ یا من خودم را نابود کنم تا شما بهم برسید؟
با هم به آن کافی شاپ رفتیم، در تمام مدت سوفی اشک می ریخت و ازمن می خواست خودم را کنار بکشم، من از او وقت خواستم حتی دو سه روز تصمیم بگیرم و او خداحافظی کرد و رفت. ساعتی بعد مایک از راه رسید و من همه چیز را برایش گفتم. عصبانی شد و گفت همین فردا طلاقش میدهم، گفتم من راضی نمیشوم، من دلم نمی آید زندگی تو را از هم بپاشم، من احساس می کنم همسرت عاشقانه تو را دوست دارد، او حتی حاضر است بمیرد ولی از تو جدا نشود. مایک مرا ترک کرد و گفت برای من جدایی از سوفی آسان است، تو تصمیم بگیر تو با من همراه میشوی و یا کنار می کشی!
راستش من درمانده ام، عاشق مایک هستم، به پدر و مادرم هزاران امید داده ام، مایک درحال تهیه ویزاست، همه چیز بروفق مراد من پیش میرفت ولی اینک دچار سرگشتگی روحی شده ام، هر بار به آن زن فکر می کنم ترجیح میدهم خودم را کنار بکشم، ولی بعد چکنم؟ از کار بیکار میشوم همه موقعیت های خوب زندگیم برباد میرود، پدر و مادرم همچنان سرگردان می مانند. واقعا چکنم؟
مهرک - سانفرانسیسکو

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی ودرمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو مهرک از سانفرانسیسکو پاسخ میدهد

دشواری از همان لحظه نخست می توانست برای همه روشن باشد. مردی که متاهل است همسری دارد که مشروب میخورد و بعلت اعتیاد شوهرش از او ناراضی است. در کمپانی خود دختری را می بیند که او را بیاد دوست قبلی اش می اندازد. احتمالا آن دختر ایرانی هم بلد بود غذاهای ایرانی بپزد و به سفره مایک رونق بدهد. بنابراین مایک از راه می رسد و محرومیت امروز را در ترازوی زندگی پر از نشاط خود با دختر ایرانی می سنجد و در این سنجش احساس می کند که می خواهد با شما رابطه دوستانه داشته باشد. مایک اگر میگفت من دلم برای همسرم می سوزد و یا حاضرم که او را درمان کنم و به زندگی معمولی باز گردانم شاید شما دچار تردید می شدید. بنابراین رابطه عاشقانه را با شما به مدت 3 سال ادامه داد و شما دیدید زمان می گذرد و ممکن است طلاق همسر وازدواج شما هیچوقت جامه عمل بخود نگیرد به همین دلیل به مایک اعتراض کردید ولی مایک مسئله دختر هفده ساله اش را که امروز باید بیست ساله باشد پیش کشید. اغلب مردهای متاهل نه از پسران خود بلکه از دختران خود خیلی خجالت می کشند. مایک توانایی آنرا نداشت که حتی به دخترش بگوید که شما را دوست دارد و میخواهد بقیه عمرش را با شما بگذراند. او اینکار را نکرد تا همسرش از راه رسید و از شما تقاضای کمک کرد وحتی تهدید کرد که خودکشی خواهد کرد. این ماجرا از سه سال پیش هر لحظه ممکن بود به گونه ای اتفاق بیافتد.
پرسش این است که شما در تمام مدت این سه سال با این دشواری روبرو بوده اید. چه عاملی سبب شده است که امروز همسر مایک را مسئله زندگی خود میدانید؟ همه چیز به منوال سابق پیش میرود ولی همسر مایک در برابر شما ایستاده است تا شوهر خود را به زندگی با خود راضی کند. بنظر می رسد که این دشواری در جلسات روان درمانی می تواند حل شود.
شما نمی توانید هم غصه دار همسر مایک باشید و هم بخواهید با مایک زندگی کنید. مایک مسئول زندگی خود است شما با او بنشینید و درحضور روانشناس آنچه را که از صمیم قلب طالب آن هستید بیان کنید. کار شما با تصمیم گرفتن و به یکسو رفتن حل می شود.