سنگ صبـور

1592-74

چند ماه قبل از ترک ایران، خواهرم با التماس خواست دخترش را با خود به امریکا ببرم، می گفت پدرخوانده اش تحمل او را درخانه ندارد، می ترسم کاری دستش بدهد، من سودابه دختر خواهرم را از بچگی می شناختم، دختر زیاد نرمالی نبود چون عاشق پدرش بود و با مرگ او دچار افسردگی شد. من دلم برایش می سوخت، با فریبا همسرم حرف زدم، او ابتدا قبول نکرد، ولی دو سه بار که سودابه را از نزدیک دید رضایت داد و با تهیه مدارکی، او را با خود همراه کردیم. این تغییر مکان عجیب در روحیه اش اثر گذاشته بود، بکلی از آن حالت انزوا و افسردگی خارج شده و حتی بهترین کمک و یاور من و فریبا در مورد دو دختر 6 و 11ساله مان بود و عجیب اینکه اصلا سراغی از مادرش نمی گرفت و هربار صحبتی از گذشته می شد، به بهانه ای از اتاق خارج می شد.
سرانجام به سن دیه گو آمدیم و زندگی تازه ای را شروع کردیم، سودابه بدلیل همان گذشته اش، گاه حرکات و کارهایی دور از انتظار انجام می داد، از جمله یکی دو بار در مدرسه با بچه ها درگیر شد، چون حرفهای نژادپرستانه بعضی بچه ها ، او را خشمگین می کرد. ضمن اینکه یکی از بچه های مدرسه که اصلا کانادایی بود، به سودابه توجه نشان داده و تقاضای دوستی کرده بود، ولی با من سخنی نگفته بود.
یکروز فریبا گفت دختر بزرگ مان امروز با دوست پسرش رفته سینما! من کمی جا خوردم و گفتم یعنی چه؟ گفت یعنی سودابه با دوست پسر کانادایی خود رفته سینما. ته دلم خوشحال شدم، ولی در ضمن نگران هم بودم، چون می ترسیدم حرف هایی میان شان رد و بدل بشود که دردسرآفرین باشد. خوشبختانه چنین نشد. فریبا خبر داد که سودابه سراز پا نمی شناسد چون آن پسر قهرمان کاراته مدرسه است و عاشق دخترهای شرقی، چشم و مو مشکی است.
مدتی گذشت یکبار که من دو روز برای انجام کاری بیرون شهر بودم، فریبا زنگ زد و گفت زودتر برگرد، پرسیدم چه شده؟ گفت دوست پسر سودابه را دستگیر کردند، پلیس با خود سودابه هم حرف زده، انگار مشکلی پیش آمده! من نفهمیدم چگونه برگشتم، وقتی به سراغ سودابه رفتم توضیح داد، دو پسر در مدرسه او را مسخره کرده وگفتند چرا بر نمی گردی عربستان؟ او به بروس دوست پسرش گفته، بروس هم به سراغ آنها رفته و هر دو را با مشت و لگد بیهوش کرده. هر دو را به بیمارستان بردند یکی از آنها هنوز حالش خوب نیست، پلیس بروس را به زندان انداخته و مرتب به او هم زنگ می زنند و توضیح می خواهند. من خیلی ناراحت شدم، بلافاصله با پدر ومادر بروس حرف زدم و گفتم حاضرم وکیل بگیرم و او را کمک کنم. آنها گفتند ما هم وکیل می گیریم، تا هر دو را حمایت کنیم.
روزی که وکیل وارد میدان شد، آن پسر دیگر هم حالش بهتر شد، ولی خانواده هایشان با دو وکیل شکایت خود را مطرح ساختند و قضیه جدی شد، ولی در همان حال می دیدم که سودابه در پی انتقام است، مرتب می گفت من باید آن دو پسر را تنبیه کنم، من به او هشدار دادم و گفتم تا اینجای قضیه کافی است، تو نباید وارد چنین معرکه هایی بشوی.
ظاهرا همه چیز آرام پیش میرفت تا دادگاه تشکیل شد، قاضی ژاپنی الاصل بود عادلانه قضاوت می کرد، خانواده بروس را وادار کرد نیمی از هزینه های بیمارستان آن دو نفر را بپردازند، در ضمن او را محکوم به 100 ساعت خدمات شهری و 2 سال تحت نظر پلیس بودن کرد و آن دو نفر را هم به اتهام اقدامات نژادپرستانه به کار اجباری در شهر محکوم کرد.
ما بعد از چند ماه نفسی براحت کشیدیم، ضمن اینکه بروس خواستار ازدواج با سودابه بود، ولی خانواده اش مخالف بودند من با پدر بروس حرف زدم، گفتم ما هم به چنین وصلتی راضی نیستیم، ولی باید هر دو خانواده دست به دست هم بدهیم و این وصلت را به عقب بیاندازیم، تا آنها در آینده شاید تصمیم دیگری بگیرند.
همین تصمیم ما سبب شد، بروس در یک دانشگاه در یک شهر دیگری قبول شود. ظاهرا می خواست مرتب به دیدار سودابه بیاید، ولی ممکن نشد، سودابه هم در سال آخر مدرسه وارد یک گروه خیریه شده بود و سرش گرم بود و به مرور آنها از هم دور افتادند.
تا دو سال بعد، یکروز غروب سودابه گم شد. ما به همه جا سر زدیم و هیچ نشانه ای از او نبود، فقط یک پیام تلفنی کوتاه که گفته بود من الان نمی توانم حرف بزنم، ولی به دردسر افتادم! ما با پلیس حرف زدیم، پلیس هم ضمن تلاش برای یافتن اش، به ما لیستی نشان داد که صدها دختر و زن جوان در طی یکسال گم شده بودند و درواقع برای آنها این مسئله عادی بود.
فریبا شدیدا ناراحت بود، غصه میخورد، گم شدن سودابه به یک هفته رسید، پلیس عقیده داشت احتمالا باید آن سوی مرز رفته و یا برایش حادثه ای پیش آمده است، من حتی برای ردیابی به مکزیک رفتم، عکس او را به خیلی نشان دادم، از پلیس کمک خواستم ولی هیچ خبری نشد.
روز ششم سودابه تماس گرفت، عکسی از طریق تلفن خود برایمان فرستاد و گفت از یک اتومبیل رهگذر کمک گرفتم، تلفنم را چارج کردم، ولی آنها حاضر نشدند مرا سوار کنند! ما بلافاصله به پلیس مراجعه کردیم وعاقبت سودابه را در یک منطقه کوهستانی پیدا کردیم، که بشدت ضعیف شده بود، برای فریبا گفت از سوی دو نفر چند بار مورد تجاوز قرار گرفته است. سودابه را در بیمارستان بستری کردیم و من خیلی نگرانش شدم، چون او به اندازه کافی دردسر کشیده بود.
بعد از مدتی سودابه یک کار خوب پیدا کرد و چون استعداد فراگیری زبان داشت، خیلی زود زبان اسپانیش را فرا گرفت و بدلیل سختکوشی، از سوی یک کمپانی موفق و بزرگ، مامور دفتر جدیدشان در کاستاریکا شد و به آنجا نقل مکان کرد، ما هم خوشحال بودیم و مرتب به او سر میزدیم تا خبرداد که با جوانی آشنا شده و قصد ازدواج دارد، ما صمیمانه خوشحال شدیم، گفتم برایش جشن عروسی می گیریم، که درواقع آن جشن را گرفتم و سودابه عروس شد و درهمان جا زندگی تازه خود را بنا کرد.
زن و شوهر بظاهر خوشبخت بودند، بخصوص شوهرش سخت مراقب سودابه بود و بعد از یکسال صاحب فرزندی هم شدند و کمپانی دوباره سودابه را به لس آنجلس برگرداند. شوهرش نیز با او آمد، و در یک کمپانی دیگر مشغول شد.
یکروز که من بعد از چند سال تلفن دستی گمشده ام را در چمدان لباس های قدیمی ام پیدا کردم، آنرا دوباره فعال کردم، چون در آن پیام ها و عکس هایی بود که بدنبالش بودم روزی که عکس ها را نگاه می کردم، به عکس سودابه که برایم فرستاده بود نگاه کردم درست کمی دورتر از سودابه پشت یک شاخه درخت، صورتی را دیدم که آشنا بود. صورت شوهرش رندی بود. برجای خشک شدم، نمی توانستم باور کنم. همان شب راهی لس آنجلس شدم و به بهانه ای رندی را به بیرون خانه کشاندم و ماجرا را گفتم و گریبانش را گرفتم. رندی به گریه افتاد و گفت هرکاری میخواهی با من بکن، ولی به سودابه حرفی نزن. او تازه احساس آرامش و خوشبختی می کند، من متاسفانه به تحریک یکی از دوستانم، بعد از مصرف مواد مخدر با ماسک و عینک، سودابه را دزدیده و به یک منطقه کوهستانی بردیم، بعد از دو روز پشیمان شدیم، او را نزدیک یک منطقه مسکونی پیاده کردیم و گریختیم، ولی من وجدانم ناراحت بود، او را دنبال کردم تا سرانجام نظرش را جلب کرده و با او ازدواج کردم و حالا حاضر به قبول هر عقوبتی هستم، فقط نگذارید سودابه بفهمد.
من درمانده ام که چکنم؟ با پلیس حرف بزنم؟ سودابه را در جریان بگذارم؟ سکوت کنم؟ واقعا چکنم؟

ژوبین- سن دیه گو

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به آقای ژوبین از سن دیه گو پاسخ میدهد

به دلیل اصرار خواهر دختر او را با وجود مخالفت همسر به خانه پذیرفتید ولی همانگونه که اشاره کرده اید. سودابه بدلیل افسردگی و احساس بی پناهی که زائیده افسردگی است مرتب به ایجاد دشواری برای خود و دیگران پرداخت. آشنایی او با بروس بخودی خود طبیعی جلوه می کند ولی اینکه از بروس خواست که به تنبیه دو جوانی که به او توهین کرده بودند بپردازد ماجرای دیگری است که می بایست به وسیله مسئولین مدرسه حل و فصل میشد.
ماجرای فرار سودابه هنوز به درستی روشن نیست و همانگونه که اشاره کرده اید او پس از ربوده شدن و بستری شدن در بیمارستان تغییر روش میدهد به یادگیری زبان می پردازد و دوباره در همان محل سابق به کار می پردازد.
سودابه پس از شروع کار و انتقال به کاستاریکا ازدواج کرد و ظاهرا خوشبخت زندگی می کند ولی شما در تلفن قدیمی خود دیده اید که شوهر سودابه یکی از همان جوانهائیست که پیش از آن در ماجرای فرار سودابه دست داشته است. سخن شما با رندی به اینجا رسیده است که رندی اعتراف به خطا دارد و شما نمی دانید در برابر این واقعیت باید چه روشی را در پیش بگیرید.
بنظر من درهرحال این زن و شوهر با هم زندگی خوبی دارند و دخالت شما جز آنکه سودابه را به گذشته ها باز گرداند نتیجه ای ندارد. سودابه پس از هیجده سالگی این حق را دارد که برای خود تصمیم بگیرد. اگر واقعا قصد یاری رسانیدن به خواهرزاده خود دارید او را تشویق کنید با روانشناس حرف بزند. این کمکی است که میتواند به نتیجه مثبت ختم شود.