سنگ صبـور

1593-103

در یکی از روزهای دم کرده و دودگرفته تهران، در فرودگاه انتظار سوار شدن به هواپیما را می کشیدم، که آقایی به من نزدیک شد و گفت مسافر کجا هستید؟ گفتم استانبول، گفت یک بسته داروی گیاهی دارم لطف کنید به برادرم بدهید، او در آنجا جبران می کند، گفتم چه جبرانی؟ گفت یک شب شما را می برد گران ترین کلاب شهر! خندیدم و گفتم نیازی نیست، من بسته شما را می برم بشرط اینکه درونش را کاملا ببینم و آن آقا همه بسته را باز کرد، براستی پر از داروهای گیاهی بود و یک شماره تلفن هم پشت پاکت. من رفتم استانبول پیاده شدم، ولی آن شب به کسی زنگ نزدم. فردا عصر به آقایی بنام حشمت زنگ زدم، یک ساعت بعد پیدایش شد، مردی کوتاه قد و چاق، با سری طاس، که وقتی می خندید همه بدنش می لرزید!
بسته را به او دادم، گفت اهل کاباره و کلاب هستید؟ گفتم به خرج خودم حاضرم، گفت ساعت 8 می آیم دنبال تان. سرساعت 8 حشمت پیدایش شد، سوار بر اتومبیل اش شدم، با هم بیک کاباره رفتیم، که از لحظه ورود شاهد رقصندگان نیمه لخت و موزیک تند بودیم، بعد یکی دو تا از آن زنها، کنار ما نشستند و حشمت گفت اینها آماده هستند که با ما به هتل هم بیایند، گفتم من اهل اینگونه زنها نیستم، گفت دنبال چی می گردی؟ گفتم دختر وزن تر و تمیز دست نخورده! گفت باکره چطوره؟ خندیدم و گفتم بد نیست، ولی شما امشب چطوری دختر باکره پیدا میکنی؟ گفت از دست من همه چیز بر می آید. شما اراده کن، بعد هم ادامه داد شما با این داروها، اقلا نیم میلیون الماس فامیلی را که درون شان جاسازی شده بود برایم آوردید، شما حق دارید از من 3 تا 5 تا دختر باکره طلب کنید! من کمی گیج شده بودم، از سویی عصبانی بودم، که مرا به خطر انداخته بودند، بعد هم حیران که این آقا با این شکل و شمایل دختر باکره از کجا می آورد؟
گفتم درباره حقه دوست تان و امکان زندانی شدن خودم، بعدا حرف میزنم، ولی درمورد دختران باکره کنجکاو هستم. گفت همین امشب به وصال میرسید.
حدود ساعت 5/10 شب با هم از کاباره زدیم بیرون، با اتومبیل حشمت رفتیم، تقریبا یک ساعت دورتر از شهر، در یک منطقه ییلاقی، در خانه ای را زد. بدرون رفتیم، لحظاتی بعد کلی مشروب جلویمان گذاشتند، بعد هم دو سه دختر نوجوان با آرایش و لباس های سکسی وارد شدند، من احساس کردم خواب می بینم، چون دخترها چهره های زیبا و معصوم و در عین حال مرموزی داشتند. یکی از آنها روی پای من نشست و شروع به نوازش من کرد. من نفهمیدم چه شد، چون مشروب زیاد مستی و بی خبری، مرا بکلی از خود بیخود کرده بود. با سر وصدای موزیک و خنده از اتاق پهلویی و نور خورشید روی صورتم از جا پریدم، هنوز دو دختر روی تخت من خوابیده بودند باز هم چشمانم را مالیدم وبا خود گفتم خواب می بینم؟ ولی واقعیت داشت. حرفهای حشمت درست بود، از سویی محو زیبایی های چهره واندام آن دخترها شده بودم، از سویی بخودم نهیب می زدم خجالت بکش، این بچه ها جای نوه تو هستند.
صبحانه را با دو آقا و دو خانم و 6 دختر نوجوان و به گفته حشمت باکره دیگر خوردیم و من راه افتادم تا بروم سراغ پسرخاله ام که در استانبول منتظرم بود. ولی حشمت گفت من هنوز به تو بدهکارم، حداقل دو سه روزی اینجا بمان.
شب در اوج مستی، از حشمت پرسیدم این دخترها از کجا آمده اند؟ گفت یکی دو تا ایرانی، یکی دو تا افغانی، تاجیک و ازبک هستند، من از جا پریدم و گفتم یعنی چه؟ مگر اینها پدر ومادر ندارند؟ گفت ما اینها را باکره می خریم و بابت هر بار از مشتریان پولدار 3 هزار دلار می گیریم. تو هم درصد زحمتی که کشیده بودی می گیری، مجانی نیست.
من ازخودم بدم آمد و ساک دستی ام را برداشته و بیرون آمدم، بعد هم با تاکسی خودم را به هتل رساندم، چمدان هایم را برداشته و به سراغ پسرخاله ام فرید رفتم. حرفی از این دو روزه نزدم، سعی کردم آن ماجراها را از ذهنم پاک کنم، چون واقعا دچار عذاب وجدان شده بودم. در تمام مدت 6 ماهی که در ترکیه بودم، دیگر پا به کلاب و کاباره نگذاشتم و از کنار سایه یک زن و دختر هم رد نشدم تا سرانجام با ویزا امریکا سر از سن حوزه در آوردم، چگونه مراحل اقامتم را درست کردم خود قصه ای دارد، ولی بهرحال زندگی تازه ام را با یک کار مناسب و درآمد نسبی شروع کردم. در آنجا بود که با سیمین آشنا شدم، سیمین قبلا ازدواج کرده و صاحب دختری شده بود که همسرش سرپرستی اش را گرفته و غیبش زده و سیمین با دلی پر اندوه به امریکا آمده بود. بعد از حدود 3ماه ما به هم علاقمند شده و تصمیم به ازدواج گرفتیم، سیمین می گفت آرزویم این است که صاحب دختری بشوم و جای خالی آن دخترم را پر کنم. خوشبختانه بعد از یکسال و نیم سیمین صاحب دختری شد که مثل یک فرشته کوچولو بود، همه لحظات زندگی ما را پر کرده بود و همه آن غصه های کهنه را هم از قلب سیمین بیرون کشیده بود.
سیمین بعنوان حسابدار در یک شرکت کوچک بکار مشغول شد و دوستان و فامیل روزها از دخترمان پرستاری می کردند، من هم کارم به مرور بهتر و پردرآمدتر شد، یک آپارتمان دو خوابه خریدیم و زندگی مان را رونق دادیم. هر دو خوشحال بودیم و این خوشحالی وقتی بیشتر شد که مادر سیمین از ایران خبر داد، شوهر سابق سیمین دخترشان را در ترکیه رها کرده و رفته است و دخترک با مادر بزرگش تماس گرفته و نشانی و تلفن مادرش را طلب کرده، که 24 ساعت بعد این ارتباط برقرار شد، سیمین از شوق می رقصید و آواز می خواند. من گفتم اگر لازم باشد به ترکیه میروم و دخترش را می آورم، ولی سیمین با راهنمایی یک وکیل، از همین جا اقدام نمود و سرانجام یکروز که من سر کار بودم، سیمین تلفن کرده و گفت دارد میرود فرودگاه دخترش را که حالا خانمی شده با خود به خانه بیاورد.
من بعد از کار با کلی غذا، شیرینی و میوه و گل به خانه رفتم، مهمان مان درخواب بود، سیمین میز قشنگی چیده بود. دو سه تا از دوستان خود راهم خبرکرده بود، بعد از یک ساعت مهمان مان بیدار شده و به اتاق چسبیده به آشپزخانه آمد، من در یک لحظه برخودم لرزیدم، خدایا باورم نمی شد این مهمان تازه رسیده همان دخترک باکره 15ساله چند سال پیش بود. بدنم یخ کرد و دستهایم می لرزید، سیمین چنان هیجان دخترش را داشت که متوجه شرایط من نشد. ولی دخترش به مجرد دیدن من جا خورد و کمی عقب رفت و بعد با من دست داد، ولی در تمام مدت شام، هیچ نگاهی به من نیانداخت. سیمین مرتب می پرسید دخترم چه شده؟ چرا ناگهان در هم رفتی، دخترک که حالا حدود 20 ساله بود می گفت هیچ چیزی مهم تر از هیجان دیدار شما؟
حالا دو هفته است مهمان ما پریس زیر سقف خانه ما زندگی می کند، من همه لحظات در دلهره و ترس و شرمندگی هستم، نمیدانم چکنم؟ واقعا مستاصل شده ام. گیج و منگ هستم، شما بگوئید من چکنم؟
فرشید- سن حوزه

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی درمانگر دشواریهای خانوادگی

به آقای فرشید از سن خوزه پاسخ میدهد

یک مرد دنیا دیده گرچه ظاهرا برای کمک به همنوع خود می تواند اقدام کند ولی عمل او نبایست با قانون و اخلاق هماهنگ نباشد. پذیرش یک بسته از فردی ناشناس و بیان تلویحی آن آقا که وقتی به ترکیه رسیدید آن آقایی که گیرنده دارو است به جبران خدمتی که به او کرده اید می پردازد زمینه ی خیرخواهی شما را به طبقه خدمت برای دستمزد کاهش داد. مطلب دیگر اینکه تصور شما از اینکه به دختران خردسال بپردازید این واقعیت را روشن می کند که درهرحال این اندیشه همواره با شما بوده است و معلوم نیست در آینده هم نخواهید به کودکان آسیب برسانید. اقدام شما و درحال مستی می تواند یک مورد دادگاهی در کودک آزاری به حساب بیاید و حتی سبب زندانی شدن شما بشود. مطلب مهم این است که آیا پس از دیدن دخترخوانده خود چگونه میتوانید این سر بزرگ را نگهدارید و چه پیامدهائی را در دیدار روزانه با پردیس در اندیشه بپرورانید؟
پردیس در این سن توانایی قانونی برای توسل به مراکز قانونی دارد شما بهتر است با روانشناسی که در زمینه درمان افراد کودک آزار تجربه دارد به روان درمانی بپردازید. مردانی که احساس جنسی خود را از افراد همسن و سال به رابطه با کودکان به ویژه افراد پائین هیجده سال انتقال می دهند بیمار روانی اند و اگر تحت درمان قرار نگیرند می توانند حتی برای فرزندان خود خطرناک باشند.
نکته دیگر رابطه شماست با همسرتان ...آیا همسر شما پیش از ازدواج از چگونگی روابط شما خبر داشته است؟ آیا توجه به دختران خردسال را در گفت وگوهای ابتدایی با همسر خود مطرح کرده بودید.
تا این سر بزرگ در میان است شما نمی توانید صمیمیت لازم را با همسر خود داشته باشید. با روانشناس به گفت و گو بنشینید و پس از روان درمانی برای خود و همسرتان روشن کنید که شرایط امروز شما آیا با دیروز تغییر کرده است یا نه؟