۱۵۹۳,۱۵۹۴ - ما امسال مهمانان دور از انتظاری داریم

1464-87

کریسمس و سال نو مبارک

سامان از لس آنجلس:

به دیدار پدر یکی از دوستان قدیمی ام، در یک مرکز 24 ساعته نگهداری از سالمندان رفته بودم، چهره غمگین خیلی ها دلم را به درد آورد، درحالیکه چهره شاد برخی به دلیل دیدار فرزندان و نوه هایشان، امیدوارم کرد. در حال گذر پدری بازویم را گرفت. برگشتم با یک چهره شکسته و پر از چروک ولی مهربانی روبرو شدم. پرسیدم کاری از دستم بر می آید؟ گفت ایرانی هستی؟ گفتم بله. گفت من هم ایرانی هستم، اسمم هوشنگ است 5 سال است فرزندان خود را ندیده ام، پرسیدم چرا؟ گفت چون همه شان در یکی دو ایالت دور و یا خارج از امریکا هستند. گفتم هیچ تماسی با هم ندارید؟ گفت هرچند ماه شاید هر سال یکبار برایم یک بسته شکلات می فرستند! تا وقتی همسرم زنده بود، با تکیه به هم زندگی می کردیم. ولی با رفتن او من همه امیدهایم از دست رفت. گفتم چه چیزی خوشحالت می کند، شیرینی، بستنی، لباس؟ گفت بوی فامیل، بوی خانه، غذای ایرانی و خانگی، شنیدن صدای مهربان آشنایان، هدیه ای کوچک زیر درخت کریسمس و نشستن دور میزی که از کودک و نوجوان، پدر ومادرها، دور و برم باشند، تماشای تلویزیون. کارتون ها، فیلم های عروسی، شنیدن فریاد شوق و خنده بچه ها... دلم برای اینها تنگ شده است. از سویی نگران دختر خواهرم هستم، که بدنبال طلاق از شوهرش، با دو دختر 7 و 9 ساله اش در شرایط بعد از شیمی درمانی بخاطر سرطان، بیکس و تنها مانده است. گفت تنها او بودکه گاه به دیدار من می آمد.
گفتم می توانم دعوت ات کنم کریسمس را مهمان ما باشی؟ گفت این آرزوی من است، ولی دخترخواهرم و بچه هایش چه میشوند؟ دوست امریکایی ام رابین که هیچکس را ندارد، حتی کسی به او تلفن هم نمی زند، هدیه ای هم نمی فرستد. گفتم به من وقت بده و به راهرو آمدم و به همسرم زنگ زدم و توضیح دادم، میترا همسرم همیشه قلبی مهربان داشته، گفت همه را دعوت کن، بچه هایمان هم خوشحال می شوند، گفتم 5نفر هستند، گفت عیبی ندارد، گفتم باید بپرسم، آیا چنین کاری اشکال قانونی ندارد؟ اگر مورد امرجنسی پیش آمد چکنیم؟ میترا گفت کاری که با قلبت می کنی، هیچ اشکالی ندارد. من از همین حالا خانه را برای 5 مهمان آماده می کنم، نگران نباش، من مرخصی 8 روزه دارم.
به اتاق برگشتم، هوشنگ خان با نگاهش با من حرف میزد، گفتم همه تان را به خانه خودم دعوت می کنم، همه مهمان من و همسر و بچه هایم باشید، سالهاست بچه هایم پدر بزرگ در خانه ندیده اند، می دانم خوشحال می شوند، گفت اجازه میدهی برایشان هدایایی تهیه کنم، گفتم من تهیه می کنم بنام شما می گذارم زیر درخت، گفت نه این را خودم انجام می دهم، دوباره دستم را گرفت، گفت براستی باور کنم شما چنین کاری می کنی؟ آیا دختر خواهرم و بچه هایش، دوستم رابین، همه را با من به خانه می برید؟ گفتم بله، باهمسرم حرف زدم، قدم همه تان روی چشم ما، چه هدیه ای قشنگ تر از شما در کریسمس امسال در خانه ما؟
من بغل اش کردم، پیشانی اش را بوسیدم و گفتم همین دو سه روزه به دیدارتان می آیم. در بازگشت به خانه همه تدارک پذیرایی از مهمانان جدید را دیدیم، بچه ها از شوق، هر سویی می دویدند، از چهره هوشنگ خان، از بچه های سوسن خواهرزاده اش می پرسیدند.
غروب فردا هوشنگ خان زنگ زد و گفت متاسفانه حال سوسن خراب شده و او را به بیمارستان بردند، من راضی نیستم بدون او و بچه هایش کریسمسی برگزار کنم. گفتم آدرس بده، ما به عیادت اش می رویم. من و میترا و بچه ها به عیادت سوسن رفتیم، رنگ پریده ولرزان روی تخت بود، بچه هایش دورش بودند، با دیدن ما چهره اش شگفت، دست میترا را گرفت و گفت دایی جان گفت شما چقدر مهربان هستید، چقدر لطف دارید، کاش ما چنین شانسی داشتیم، میترا گفت من مطمئنم حالت بهتر میشود، بعد پیشنهاد داد بچه هایش را به خانه خود ببریم، تا با بچه های ما باشند، اشک صورتش را خیس کرد و گفت این کار را می کنید؟ گفتیم حتما، خوشحال هم می شویم.
ورود بچه های سوسن به خانه، هیاهویی بپا کرد، بچه ها مثل پرنده به هر سویی می دویدند، هرچه داشتند با آنها قسمت می کردند، آنها را به اتاق های خود برده بودند، صدای خنده و شادی شان زیر سقف خانه پیچیده بود.
وقتی به هوشنگ خان خبر دادیم بچه های سوسن خانه ما هستند، بسیار خوشحال شد، گفت این بهترین کریسمس برای بچه هاست، آنها سالها بود در اتاق نیمه تاریک آپارتمان شان، پرستار مادرشان بودند. حالا احساس می کنند فامیل و آشنایی دارند. من با مسئولان آن مرکز حرف زدم، با پر کردن مدارکی، زودتر از کریسمس، هوشنگ خان و رابین را که با ناباوری ما را نگاه می کرد و می گفت درباره ایرانیان بسیار شنیده بودم، ولی باورم نمی شد چنین قلب بزرگی داشته باشند را به خانه بردیم.
ورود هوشنگ خان و رابین خانه ما را رنگی تازه زد، بچه ها چپ و راست به سراغ شان می رفتند، درباره فیلم ها و سریال های دلخواهشان می پرسیدند و بعد از چند دهه، من صدای کارتون تام و جری را که مورد علاقه هوشنگ خان بود شنیدم، از دور به چهره هوشنگ خان نگاه می کردم مثل بچه ها پر از شادی بود، گونه هایش سرخ شده بود، مرتب بچه ها را بغل می کرد و از هر جیب خود یک هدیه کوچک در می آورد و به آنها می داد و درباره سریال ها و فیلم ها بحث می کرد.
بچه ها با اصرار 4 نفره در یکی از اتاق ها جای گرفتند و هوشنگ خان و رابین را به اتاق دیگری بردند، همه امکانات را برایشان فراهم ساختند تا راحت باشند، پسرم حتی تلفن دستی اش را شبها کنار هوشنگ خان می گذاشت تا اگر موردی پیش آمد، ما را خبر کند.
عجیب اینکه در تمام آن روزها و شب ها، هیچ خبری از فرزندان هوشنگ خان نبود، من دو سه بار به آن مرکز هم زنگ زدم، تا اگر بسته ای و پیامی، نامه ای برای هوشنگ خان رسید، بروم بیاورم، ولی واقعا خبری نبود، گرچه او مرتب می پرسید شاید بچه ها برایم هدیه بفرستند شاید تماس بگیرند. ما می گفتیم شما امسال آنقدر دور وبرتان شلوغ است، که به آنها نمی رسید وهوشنگ خان از ته دل می خندید و می گفت راست می گوئید، من امسال برای آنها وقت ندارم!
در این فاصله من و میترا و بچه ها مرتب به سوسن سر می زدیم، عجیب اینکه حالش رو به بهبودی بود، حتی پزشکان و پرستاران هم می گفتند معجزه کریسمس است چون او بطور معجزه آسایی حالش رو به سلامت می رود و همه دستگاه ها را هم قطع کردند. سوسن روی تخت نشست بچه ها را بغل کرد و بوسید، در آستانه کریسمس، در شلوغی دلپذیر خانه ما، که پر از چهره های مهربان و شاد بود، میترا با بیمارستان در تماس بود، تا امکان انتقال سوسن را به خانه بپرسد و دیشب خبر داد، تحت شرایط احتیاط آمیزی، این اجازه را گرفته و سوسن را فردا به خانه می آورد.
بچه های سوسن که گاه به یاد مادر می افتادند، غمگین گوشه ای ساکت می ماندند، امروز بعد از ظهر وقتی زنگ در خانه را زدند، همه ساکت و کنجکاو چشم به در دوختند و در میان چشمان حیرت زده همه شان، میترا با سوسن وارد شد. صدای جیغ بچه ها، خانه را پر کرد و بچه ها در آغوش مادر گم شدند. در یک لحظه من هوشنگ خان را دیدم که با چشمان پر از اشک به سوی من و میترا می آید، تا ما را بعنوان سپاس به آغوش بکشد، من رابین را هم به جمع اضافه کردم و با خودم گفتم آیا زیباتر از این لحظات هم در دنیا وجود دارد؟

1464-88