سنگ صبـور

1595-55

هزاران بار آرزو کردم ایکاش حوادثی که در طی چند سال اخیر برمن گذشت، یک خواب ، یک کابوس بود و من ناگهان چشم باز کنم ببینم هیچ اتفاقی نیفتاده است.
اجازه بدهید به گذشته برگردم، به دوران مدرسه ، که دوستان مهربان و یکرنگی داشتم، مهین، ثریا، سودابه، ژاله، که هیچ چیزی جلودارمان نبود. ما حتی پسران مزاحم را هم ادب می کردیم و مدافع دیگر دخترها هم بودیم. نام ما را باند ضد پسر گذاشته بودند.
در سال سوم دبیرستان بمرور گروه ما از هم پاشید، چون ژاله و مهین با خانواده های خود راهی خارج شدند. ثریا ازدواج کرد، من و سودابه هم زیر فشار خانواده ها با مردانی که حتی از چهره شان بیزار بودیم نامزد شدیم. سودابه زودتر از من ازدواج کرد. من هم با تهدید پدرم و اینکه اگر ازدواج نکنم آبروی خانواده میرود، تن به ازدواج دادم.
شوهرم از من 34سال بزرگتر بود. قبلا 4 بار ازدواج کرده و طلاق داده بود. از همان شب های اول زندگی مشترک فهمیدم که انحراف جنسی هم دارد، مرا تا پای بیمارستان هم برد، تا پدرم فهمید و طلاقم را گرفت. تازه بعد از طلاق بود که دردسرهای من شروع شد. چون پدرم دستور داد من از خانه بیرون نروم، رفت و آمد با کسی نداشته باشم، حتی بخاطر من، حمام خانه را تعمیر و بازسازی کرد که من نیازی به حمام بیرون هم نداشته باشم.
من که احساس می کردم در زندان هستم در پی راه فرار بودم و سرانجام هم یک روز غروب، با در دست داشتن آدرس مادر بزرگم در رامسر، سوار اتوبوس شدم و به سوی شمال رفتم. در میان راه آقا و خانمی بمن شک کردند، ولی من خیلی خونسرد گفتم شنیدم شوهرم در رامسر ازدواج کرده و دارم میروم مچش را بگیرم! همین حرف من سبب شد آن خانم مرا کمک کند، تا نزدیک خانه مادربزرگم هم مرا همراهی کرد و گفت اگر نیاز به کمک داشتی بما زنگ بزن.
مادر بزرگ از دیدن من هم خوشحال شد وهم ترسید چون پدرم را می شناخت، ولی من گفتم تا پای مردن هم آمادگی دارم و نمی دانم مادر بزرگ همان شب به پدرم چه گفت که او رضایت داد من چند ماهی در رامسر بمانم.
در رامسر من دوستان تازه ای پیدا کردم. برای اولین بار به کامپیوتر دست یافتم، پسردائی ام یک کامپیوتر دست چندم بمن داد. من از اینکه با این وسیله دوستان تازه ای می یافتم، سر از پا نمی شناختم. درست یادم هست 5 سال پیش بود که عمه بزرگم با پدرم حرف زد و پیشنهاد داد من با پسر عمه ام که از امریکا آمده بود نامزد شوم و در صورت پسند یکدیگر ازدوج کنیم. من خیلی زود فهمیدم مهرداد پسر عمه ام تا حدی عقب افتاده ذهنی است ولی برای من مهم نبود. از اینکه با کمک او از ایران خارج میشدم کافی بود. با خود گفتم میروم امریکا بدنبال تحصیل ولی راحت نیز خواهم بود چون درهر حال چهره مهربان و دلپذیری داشت و خیلی کم اطرافیان می فهمیدند او از نظر ذهنی کند است. من به این وصلت رضایت دادم و مهرداد هم خوشحال ترتیب عروسی ساده ای را داده، ما بعد از 3 ماه به امریکا آمدیم و در سانفرانسیسکو زندگی خود را شروع کردیم. من بدلیل اینکه زبان انگلیسی نمی دانستم و از رانندگی واهمه داشتم تقریبا خانه نشین شدم ولی بهرحال با ارتباطات فیس بوک و دیگر سوشیال مدیا، با دوستان جدیدی آشنا می شدم. مدتی بود یک زن و شوهر جوان با من دوست شده حتی مرا به خانه خود دعوت کردند. می گفتند جلسات پیشگویی دارند، حتی با عزیزان از دست رفته خود در تماس هستند، این زوج چنان مرا کنجکاو کردند که من تصمیم گرفتم به دیدارشان بروم، یک شب که مهرداد به خانه دوستی رفته بود من هم با گرفتن آدرس با تاکسی به سراغ آنها رفتم. زن و شوهری که تا آن شب فقط از طریق فیسبوک با آنها ارتباط داشتم. من جلوی ساختمان شان که در یک محلی دورافتاده بود، پیاده شدم زنگ در رازدم، آقایی گفت بفرمائید بالا، من هم با آسانسور تا طبقه چهارم رفتم، در آپارتمان شماره 409 را زدم، آقایی در را باز کرد، مرا بدرون دعوت کرد. همه جای آپارتمان تاریک بود و ناگهان شک کردم و قصد داشتم برگردم، ولی یکی از پشت پارچه ای را جلوی دهان و بینی ام گرفت و من بیهوش شدم.
وقتی چشم باز کردم، عریان روی یک تخت بودم، دو مرد هم عریان کنارم بودند من از جا پریدم گفتم من کجا هستم؟ دوستانی که مرا دعوت کردند کجا هستند؟ هر دو خندیدند وگفتند ما هستیم! من فریاد زدم لباسهایم کجاست؟ یکی از آنها گفت لباس برای چه می خواهی؟ تازه اول شب است! من فهمیدم که بدام افتاده ام. ولی راه فراری بلد نبودم مغزم کاملا از کار افتاده بود به گریه افتادم. یکی از آنها گفت می خواهی برگردی خونه؟ گفتم خواهش میکنم! دیگری لباسم را توی صورتم کوبید و گفت پاشو گورت را گم کن. من به سرعت لباس پوشیدم و کیفم را از روی مبل برداشتم آمدم بیرون یکی از مردها بدنبالم آمد و گفت اگر جایی صدایت در بیاید ما همه لحظات را فیلمبرداری کردیم آبرویت را می بریم و به همه پیام میدهیم تو بابت سکس پول گرفتی! درحالیکه پول در دستت بود فیلم گرفتیم.
تا سر خیابان دویدم، درون کیفم هنوز پولهایم بود تاکسی صدا زدم و خودم را بدرون آن انداختم و زدم زیر گریه، راننده گفت می توانم کمکتان کنم؟ گفتم متاسفانه دیگر دیر است. گفت می خواهی شما را ببرم مرکز پلیس؟ گفتم نه، مرا برسان به خانه ام.
زمانی جلو در پیاده شدم که مهرداد تازه از راه رسیده بود پرسید کجا بودی؟ چرا اینقدر آشفته ای؟ بدروغ گفتم یکی از دوستانم تصادف کرده رفتم بیمارستان بالای سرش! گفت حالش چطور بود؟ گفتم خیلی خراب، برایش اشک ریختم، دلم سوخت.
مهرداد گفت روزگار همین است، سنگدل و ویرانگر. من بلافاصله دوش گرفتم دهها بار خودم را شستم و یکسره رفتم توی رختخواب، تا صبح ده بار از خواب پریدم، هر بار کابوس دیدم که عده ای بمن حلمه بردند. به من تجاوز کردند، من با چاقو به آنها حمله کردم. مهرداد چون همیشه در خواب عمیقی فرو رفته بود و اصلا نمی فهمید بر من چه میگذرد. من بعد از دو روز که در شرایط روحی بدی بودم، حقیقت را به شوهرم گفتم، ولی او بجای دلداری و حمایت از من، خانه را ترک گفت و بعد هم تلفنی پیام داد با این حادثه من نمی توانم دیگر تو را لمس کنم. من که فکر می کردم شوهرم بدنبال شکایت میرود، به بهانه دیدار خواهرش به دالاس رفت و ماندگار شد.
من چنان سرگشته و مضطرب بودم که تصمیم گرفتم به ایران برگردم، چمدان بستم و به عمه جان هم خبر دادم، ولی قبل از بازگشت به لس آنجلس رفتم تا با دخترخاله ها و عمه هایم دیدار کنم شاید کمی آرام شوم.
از هفته قبل مهرداد برگشته پشیمان است می خواهد که من برگردم، ولی من سرگشته و گیج هستم، نمیدانم چکنم؟ آیا زندگی با مهرداد با توجه به افکارش صحیح است؟ دوباره مرا خوار و کوچک نمیکند؟ آیا من باید بدنبال شکایتی از آن دو شیطان سنگدل بروم ؟ آیا شکایتم به جایی میرسد؟ آیا شکایت من سبب خشم و عکس العمل مهرداد نمیشود؟ واقعا چکنم؟

نسترن – لس آنجلس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو نسترن از سانفرانسیسکو پاسخ میدهد

زندگی پرماجرائی را تجربه کرده اید. گذر از یک زندگی نابسامان با مردی که سی و چهار سال از شما بزرگتر بود و چندین بار هم از همسران خود جدا شده بود پیش زمینه ی ناگواری را بوجود آورد که پیامدهای دیگری را بدنبال داشت. شما مدتی پس از طلاق از همسر هم نتوانستید با آرامش زندگی راحتی داشته باشید. این بار "پدر" که می بایست درکنار شما بایستد خود ایجاد کننده فشار و اندوهی شد که نتوانید با او زندگی کنید و بالنتیجه به مادربزرگ خود پناه بردید. این پیشامدها سبب شد که برای فرار از موقعیت موجود، پسرعمه خود که از نظر پرورش دارای دشواری بود ازدواج کنید. این پذیرش را بیشتر برای زندگی در فضای تازه و ورود به امریکا انجام دادید.
مسئله ای که اینک با آن روبرو هستید بیشتر معلول نداشتن آگاهی از ویژگیهائیست که رسانه های الکترونیکی برای مردم ایجاد کرده اند. شما ظاهرا با افرادی در فیس بوک آشنا شده اید. نقش زن و مردی که ظاهرا با آنها در ارتباط بوده اید نشان از وقایعی میدهد که کم و بیش در جریان است. میگوئید با این افراد بدلیل تنهائی و هم سخنی به گفت و گو پرداخته اید و آنان نقش یاری کننده ای در مسائل مربوط به مشکلات فردی به شما نشان داده و سبب شده اند که بدیدار آنها بروید ولی بمحض ورود به خانه آنان واقعیت آنچه بوده اند را تجربه کرده اید. آنان به این وسیله دامهائی بر سر راه افرادی که "بی گدار به آب میزنند" گسترده اند و شما که مورد تجاوز قرار گرفته اید زمانیکه موضوع را با شوهر خود در میان گذاشته اید، بجای پشتیبانی با قهر و تقاضای جدایی او روبرو شده اید. آنچه در این لحظه بهتر است که انجام دهید اینست که نخست به پلیس و سازمانهای قضائی در این مورد شکایت کنید. موضوع رفتار مهرداد را بهتر است که در حضور روانشناس حل کنید. مهرداد بعلت محدودیت های ذهنی تنها راه حلی را که در نظر گرفته است جدائی است. او نیاز به این دارد که در جلسات روان درمانی از تمام دلایلی که این وضع را بوجود آورده است آگاه شود و سپس تصمیم بگیرد.