سنگ صبـور

1596-67

16 سال پیش بعنوان پناهنده وارد امریکا شدم، چون پدرم را در همان اولین سال انقلاب زندانی کردند. پدرم در زندان سکته مغزی کرد و رفت. مادرم که دچار شوک شده بود، دو هفته بعد با اتومبیل تصادف کرده و 20 روز در کوما بود تا رفت. من در شرایط روحی بدی، آنهم در سن 10 سالگی، به کلی منزوی شدم، دایی بزرگم مرا به خانه خود در حومه کرج برد، برایم یک معلم خصوصی گرفت و من تا پایان دوره دبیرستان را درخانه و امتحانات متفرقه گذراندم و دیپلم گرفتم، بعد در کارخانه دایی کار می کردم تا سرانجام با وجود چند خواستگار، مرا بطور قاچاق از ایران خارج کرده و به ترکیه رساند، دو سه سال در ترکیه در خانه دوست قدیمی پدرم بودم تا تقاضای پناهندگی ام قبول شد و به امریکا به خانه خاله ام پا گذاشتم در ساکرامنتو زندگی تازه من شروع شد، دلم می خواست هرچه زودتر تحصیلات خود را ادامه بدهم، خاله مهین که خود را همیشه مدیون مادرم می دانست، با همه وجود به یاری من آمده و سرانجام من به دانشگاه رفتم و رشته دندانپزشکی را پی گرفتم. برای من که سختی های زیادی کشیده بودم، هیچ چیز سخت نبود و به همین جهت هم دانشگاه را تمام کردم و هم رشته های تخصصی را دنبال نمودم و پیش بینی ام این بود که بعد از 9 سال، بعنوان یک دندانپزشک متخصص، ابتدا در یک بیمارستان بزرگ و بعد در یک کلینیک تخصصی، سپس کلینیک خود را بگشایم، ولی آشنایی با جمشید، تا حدی مسیر زندگیم را عوض کرد، جمشید می گفت در ایران مهندس ساختمان خوانده و مدارکی هم به من نشان داد به دلیل خوش سرو زبان بودن، بدلیل چهره عاشق نشان دادن، بدلیل هدایایی که مرتب برایم می آورد، سبب شد به او دل ببندم وحتی تصمیم به ازدواج بگیرم. در این میان خاله مهین مخالف بود، می گفت کمی صبر کن. ما هنوز خانواده جمشید را به درستی نمی شناسیم ما فقط می دانیم که او نیز پناهنده است و بقول خودش مدارک کامل مهندسی اش در ایران مانده و عجالتا امکان دسترسی به آنها را ندارد ولی اینروزها در یک بار شبانه کار می کند و با همه وجود می کوشد تا از همه وسوسه ها هم بدور باشد!
من می گفتم جمشید تنها امید من از عشق است، او همه وجود مرا در برگرفته و به من حسی داده، که هرگز نداشتم. درهر حال من با جمشید ازدواج کردم و از او خواستم بجای کار در بارهای شبانه، کمکم کند من به زودی کلینیک مستقل خود را باز کنم و او مدیریت آنرا بعهده بگیرد، جمشید هم پذیرفت و با بچه دارشدن من، تصمیم گرفت پرستار بچه مان باشد تا در آینده در کلینیک من شروع بکار کند.
من به دلیل سختکوشی خیلی زود به خواسته های خود رسیدم، بعد از کار در یک کلینیک بزرگ و معروف، خود یک کلینیک کوچک و سپس یک مرکز مجهز و بزرگ دایر کردم، البته دایی ها و عموهایم هرچه از پدر و مادرم به من ارث رسیده بود، برایم حواله کردند وهمان نیز کمکم کرد تا با امکانات مالی خوب، مرکز خود را بگشایم و جمشید را هم به عنوان مدیر آن بکار گماشتم.
جمشید گاه به گاه دوستان و فامیل خود را بعنوان کارمندان جدید وارد مرکز می کرد، من هم ایرادی نمی گرفتم، چون آنها بهرحال کارمند و اغلب شان هم تجربه هایی داشتند، ضمن اینکه خاله مهین همچنان به من هشدار میداد، که سعی کن از هرسویی توسط عوامل و دوستان شوهرت محاصره نشوی، چون یکروز اگر بدلیلی میان شما اختلافی بیفتد، او می تواند با عوامل خود، تو را فلج کند! من تازه بخود آمدم و از آن ببعد بجای دوستان جمشید، دوستان خودم را هم وارد میدان کردم، چون آن مرکز حداقل 30 کارمند نیاز داشت همکاران جدید بمرور به من خبر دادند که در پشت پرده بریز و بپاش هایی صورت می گیرد که شاید زیاد نرمال نباشد.
من دخترخاله ام را که حسابدار بود، برای رسیدگی به کار دعوت کردم، درست همان روزها، من طبق معمول و به تشویق جمشید حدود 600 دلار بلیط لاتاری خریده بودم.
روز بعد که به اتفاق جمشید صبحانه می خوردیم، جمشید روزنامه ها را نگاه می کرد، ناگهان با خواندن مطلبی شروع به جنب و جوش کرد، من پرسیدم چه شده؟ گفت اجازه بده مطمئن بشوم، خبرت می کنم و بعد هم از خانه بیرون رفت من راستش با یک تلفن از کلینیک با عجله راه افتادم و دیگر نفهمیدم ماجرای روزنامه چه بود، ولی آن شب جمشید دیر به خانه آمد و گفت راستش خبری درباره شخصی خواندم که دوست قدیمی من است، با همسرش درگیر شده و به او شلیک نموده. من باید برای کمک به او به آریزونا بروم، گفتم تا آخر هفته صبر کن، با هم میرویم گفت نه صلاح نیست تو بیایی، من امروز میروم و تا دو روز دیگر بر می گردم رفتار جمشید کاملا غیر عادی بود. ولی من هرچه سعی کردم سر در نیاوردم و جمشید هم به آریزونا رفت.
من از فردا هرچه به تلفن دستی اش زنگ میزدم جواب نمی داد، همان روز دخترخاله ام خبر داد در طی دو سال، صدها هزار دلار از درآمد شما، بصورت نقد از حساب ها خارج شده و در ظاهر برای پرداخت هزینه ها، خرج شده، ولی نشانه ای از آن هزینه های اداری نیست. من حیران مانده بودم، از سویی نگران جمشید بودم، هرچه در میان مدارک او گشتم، هیچ شماره و آدرسی ازدوستی در آریزونا پیدا نکردم، حتی همان روزنامه ای را که جمشید در دست داشت پیدا کردم ولی خبری درباره چنین شخصی نبود، ناچار شدم به پلیس زنگ بزنم و بعنوان اینکه شوهرم گم شده، پرونده ای تشکیل بدهم.
5 روز تمام من به هر دری زدم، تا با کمک یک وکیل عاقبت فهمیدم، که جمشید از امریکا خارج شده و به امریکای جنوبی رفته است! از خودم می پرسیدم چرا؟ چه دلیلی داشت جمشید چند صد هزار دلار پولی را که به خودش هم تعلق داشت از حساب های بانکی بردارد و بعد هم از امریکا خارج شود، درحالیکه می توانست در دراز مدت چندین برابر آنرا به دست آورد، چون ما آینده خوبی داشتیم و من عاشقش بودم، دخترمان به او دلبستگی داشت، کلی از دوستان و فامیل اش در کلینیک مشغول کار بودند، عجیب اینکه آنها هم حیرت زده برجای مانده بودند و می پرسیدند چرا؟ من چند ماه همچنان انتظار می کشیدم، تحقیق می کردم. تا آنجا که یک کارآگاه خصوصی استخدام کردم و بدنبال او فرستادم. نتیجه اش این شد، که بلیط هایی که من خریده بودم، یکی از بزرگترین جوایز لاتاری را برده بود و جمشید با آن پولها از امریکا گریخته بود. ولی چگونه؟ معمولا انتقال آن مبلغ پول به خارج آسان نبود.
من با اینکه غصه می خوردم، ولی بخودم قبولاندم که در انتخاب جمشید اشتباه بزرگی کردم و همان بهتر که زودتر دستش رو شد. درست 3 سال بعد حدود ساعت 9 شب من جلوی در خانه، با یک کسی روبرو شدم، که خود را درون پتویی پیچیده بود و گریه می کرد، جلو رفتم با تاسف و حیرت، جمشید را دیدم که انگار 20 سال پیر شده بود، درون پتوئی کهنه ای می لرزید و گریه می کرد.
علیرغم میل خودم او را به درون بردم، قبل از آنکه کسی بفهمد، او را به حمام فرستادم، لباس های ترو تمیزی به تن اش کردم، ولی باورم نمی شد این موجود نحیف، لاغر و شکسته و لرزان جمشید سرحال و پرانرژی و خوش چهره باشد.
دستم را گرفته بود و اشک می ریخت و التماس می کرد او را ببخشم، می گفت اشتباه کردم، بدام یک مشت قاچاقچی افتادم، قول داده بودند، پولهایم را به بانک های امریکای جنوبی انتقال بدهند، ظاهرا هم این نقل و انتقال انجام شد، ولی همه چیز قلابی و دروغین بود، مرا معتاد کردند، زندانی کردند، شکنجه دادند و من عاقبت گریختم و خودم را به اینجا رساندم، فقط مرا ببخش، حتی اگر مرا نمی پذیری.
من برای اینکه کسی جمشید را با این وضعیت نبیند، او را در یک هتل جای دادم. ولی با خودم می جنگم که چکنم؟ واقعا باید او را ببخشم یا او را بکلی از زندگیم خارج کنم؟ یا اورا به پلیس بسپارم؟ چکنم؟
شمیم - ساکرامنتو

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو شمیم از ساکرامنتو پاسخ میدهد

زمانی که زندگی زناشویی فقط بدلیل احساس خوب نه اندیشه ی درست آغازمیشود می تواند گاه چنین حوادثی را بدنبال داشته باشد. اگر توجه کنید جمشید برای نزدیک شدن به شما با آنکه در بار شبانه مشغول کار بود خود را یک مهندس فارغ التحصیل دانشگاه در ایران معرفی کرد بهتراست بدانیم که مهندسینی که از ایران فارغ التحصیل می شوند دربازارهای امریکا پس از دریافت «جواز کار» بسیار خوب پذیرفته میشوند.
نکته دیگری که در گفت و گو با خاله خود پی بردید این بود که جمشید از بستگان خود در کلینیک شما استفاده می کند. این بخودی خود نمی توانست اشکال داشته باشد ولی باید دید که افرادی را که او به کار گماشته است حتی در این زمان چه نقش هائی را در دستگاه اداری شما بازی می کنند؟ بعبارت دیگر جمشید حتی زمانی که مرتکب دزدی و خیانتکاری نشده بود با چنین اندیشه ای در کنار شما زندگی میکرد و پس از آنکه برنده ی لاتاری شدید با بقیه پولهائی که از حساب مشترک کمپانی خارج کرده بود به شما و فرزندش پشت کرد. فراموش نکنیم او همه ی اینکارها را ظاهرا در زمانی انجام داد که نه اعتیاد داشت و نه بیمار بنظر می رسید.
بهرصورت او از خانواده اش فاصله گرفت و با پولهایی که به دست آورده بود زندگی دیگری را در کنار قاچاقچیان براه انداخت و طبیعی است که رابطه با چنان افرادی چه عواقبی را میتواند بدنبال داشته باشد.
اینک پس از سه چهار سال جمشید را نالان و معتاد وبی پول درکنارخود می بینید. او را در هتلی جای داده اید و نمی دانید که باید او را به پلیس بسپارید و یا او را از زندگی خود خارج کنید و یا او را ببخشید.
اگر میخواهید او را ببخشید بهتر است اینکار را بخاطر خودتان و کودکی که دارید انجام بدهید یعنی بخشش به معنی آن نیست که با او زندگی کنید. دوم آنکه شکایت شما از او چیزی نیست که دلتان بخواهد آنرا انجام دهید بدلیل آنکه اگر از او شکایت داشتید او را در هتل جای نمی دادید. تازه چنین شکایتی ثروت از دست داده را باز نمی گرداند. ولی اگر واقعا می خواهید به او کمک کنید باید به درمان او بپردازید. این مرد بیمار است. معتاد است و میتواند تحت تاثیر بیماری همان برنامه پیشین را با شما بکار ببرد. او را درمان کنید ولی زندگی با چنین مردی همواره یک ریسک بسیار بزرگ است. با کمک روانشناس پس از روان درمانی و ترک اعتیاد، با احتیاط کامل تصمیم بگیرید.