۱۵۹۷ - فرهنگ فرهی: چطور روزنامه نگار و برنامه ساز رادیو، تلویزیون شدم

1597-2

1597-4

عکس روی جلد از رامین برزگر

رهروم ره می سپارم سالهاست
کار من جز رفتن پیوسته نیست
گرچه از این رنج ناکامم هنوز
جز دلی پرتاب و پائی خسته نیست
***
وین عجب تر در دل رنجور من
ره نیابد ظلمت حرمان هنوز
زنده است آن شمع جادوی امید
روشن است آن شور بی پایان هنوز
***
کیستم؟ جوینده ای فرسوده پای
زاد راهم شوق و امید و نیاز
آشنایی، نی و مقصد ناپدید
فرصتی کوتاه و راهی بس دراز
می گدازد جانم از درد طلب
آتشی دارم درون استخوان
در سکوت شام و در غوغای روز
در میان جمع و دور از مردمان

هفت، هشت ساله بودم و سال دوم دبستان که هر بعد از ظهر که بر می گشتم یکسره به تالار بزرگ آپارتمان (مهمانخانه) می رفتم که کتابخانه ی پدرم بود ودورتا دور قفسه های کتاب بود وهمان لحظه ها که من از مدرسه باز می گشتم او هم از خواب کوتاه نیمروزی بیدار می شد و بر دشکچه ای می نشست و دورتادورش کتاب بود. سه شنبه ها هم طرف های عصر دوستان نزدیک و همدل و همدم او برای گپ و گفت، مهمانش می شدند راجع به مسایل روز گفتگو می کردند و شعر می خواندند و درباره کتاب های تازه چاپ حرف می زدند و دم غروب سفره ای پهن می شد و نان و پنیر و سبزی و ماست و خیار و یکی دو نوع کوکو یا کتلت و ودکایی بود، بزرگتر که شدم پدرم مهمانانش را به من که دردانه اش بودم معرفی کرد و چون این دیدارها سالها ادامه یافت، نام بعضی ها در ذهن من ماند: ملک الشعراء بهار( که می خواست از مشهد به مجلس شورا برود و پدرم یاری اش می کرد وکیل نشد اما وزیر فرهنگ شد اما پدرم درگذشته بود و حیف) و دکتر رضازاده شفق بود و رشید یاسمی، جلال تهرانی و دو سه تای دیگر که نامشان یادم نیست. پدرم شاهنامه ای به من داد که تصویرهای رنگینش را ببینم و به من می گفت و هر روز هم تکرار می کرد که این شاهنامه با خط خوش نوشته شده در اولین فرصت که سواد خواندن پیدا کردی بخوانش و من به راهنمایی پدرم با کتاب بزرگ و بزرگتر شدم و کلمه ها برای من احترام انگیزند اما راستش را بخواهید برای من مقدس شد به این دلیل وقتی به دبیرستان رفتم، دبیرستان 15 بهمن که مواجه شد تصمیم وزارت فرهنگ و به دبیرستان ما ابلاغ شد که دو ماه دیگر در خردادماه 1324 مسابقه ای بین دبیرستان ها در تالار فرهنگ برگزار میشود و به سه روزنامه دیواری دانش آموزان لوح افتخار داده خواهد شد. من انشاهایم را با شور و شوقی می نوشتم که هر بار با تشویق معلم انشاء و دیکته روبرو می شد و یکی دو مرتبه هم دفتر انشاء مرا به اتاق مدیر برد و من از آنجا فهمیدم که یکروز وقتی زنگ صبح خورد و بچه ها صف کشیدند ناظم و دبیر انشاء آمدند و مرا صدا کردند و به بچه ها گفتند فلانی هر هفته انشاءهای خوب می نویسد و حالا از او می خواهیم انشاء آخرش را بخواند که خواندم و یک کتاب انشاء نویسی عبدالعظیم غریب به من جایزه دادند.
با این مسابقه مدیر دبیرستان صدایم کرد و گفت: و شما باید یک روزنامه ی دیواری تدارک ببینی و همکارانت را هم از میان دانش آموزان انتخاب کنی» که انتخاب کردم و روزنامه با کاریکاتور و شعر و مطلبی تاریخی و مطالب طنزآمیز و ... آماده شد و در یک دیوار باغچه دبیرستان نصب شد که بچه ها هر روز جلو آن جمع می شدند و می خواندند... تا روز مسابقه 4 روزنامه در آوردیم و روز مسابقه من وهمکاران روزنامه ی دیواری – و مدیر و ناظم و یکی دو معلم به تالار فرهنگ رفتیم و خلاصه هیئت داوران که از چند ساعت پیش به کندوکاو روزنامه های دیواری پرداخته بودند... روزنامه ی دیواری دبیرستان ناصرخسرو را اول شناختند و روزنامه های شرف و مروی را روزنامه های دوم و سوم. به این ترتیب من از مرداد 1324 پا به میدان مطبوعات گذاشتم که 74 سال گذشته است.
دلبسته ی کتاب بودم، پول های «توجیبی» ام را جمع می کردم و 15 روز یکبار به کتابفروشی ترقی در خیابان شاه آباد می رفتم و با کتاب های روز به وسیله بیژن ترقی آشنا می شدم و دو سه کتاب می خریدم... با این علاقه و دلبستگی به خواندن کتاب اعتیاد پیدا کرده بودم... یک معلم ورزش در دبیرستان بود که همسایه ما بود در کوچه روحی و مادرش هم با مادر من آمد و شدی داشت او بتدریج از انشاهای من تعریف می کرد و روزهایی که به مدرسه می آمد مرا هم با خود از خانه همراه میکرد یک شب جمعه هم مرا به دیدن فیلمی به یک کلوب در خیابان فردوسی برد، در آنجا جوانها را می دیدم درحال کتاب خواندن و گپ و گفت می دیدم و شور و حالی بود که مرا بر می انگیخت... دو سه مرتبه ی دیگر هم به کتابخانه رفتم و کتابی به امانت گرفتم و به تدریج فهمیدم این کلوب جوانان هوادار حزب سازمان جوانان حزب توده است دو سه ماه منهم به آنها پیوستم، فیلم می دیدیم و کتاب می خواندیم و گفتگو می کردیم و حال خوشی داشتیم... سخن را کوتاه کنم در تظاهرات موضعی در شاه آباد و خیابان نادری شرکت می کردیم و شعار می دادیم... و بازداشت می شدیم و آزاد می شدیم اما یک بار مرا مطابق معمول به زندان کلانتری نبردند و بردند به زندان موقت زیر شهربانی ... که دو سه روز نگه ام داشتند... من کم کم شروع کردم به مقاله نویسی در روزنامه ای به مدیریت یک دکان معاملات ملکی به نام «رنج و گنج» و بعد روزنامه ی نهیب آزادی و ... که تیراژی نداشت و اصلا کسی نمی فهمید من نویسنده ام بعد روزنامه کیهان ستونی داشت بنام: «یادداشت روز» مقاله ای نوشتم و پست کردم... هر روز کیهان را می خریدم و نگاه می کردم خبری از مقاله نبود سه چهار روز گذشته بود که دیدم مقاله ام چاپ شده، کیف کردم... دوباره مقاله ای نوشتم آن هم در همان ستون چاپ شد... یک روز مادرم گفت: « یه آقایی تلفن کرد گفت از روزنامه کیهان تلفن می کنه و با تو کار داره و شماره تلفنی برات گذاشته» با عجله تلفن کردم اسم تلفن کننده «درویش» بود گفت آدرس شما را می خواستم چون صد تومان برای دو مقاله تان طلبکارید» آدرس دادم و چند روز بعد دستمزدم رسید، این بیشترین پولی بود که من تا آن روز داشتم....
خلاصه کنم بالاخره کار هواداری من از سازمان جوانان حزب توده به زندانم کشاند آن هم زندان قزل قلعه... و گرچه وحشت و ترس وجودم را تسخیر کرده بود اما سرانجام این چهار پنج ماه زندان مرا سر عقل آورد. با دو سه تن از اعضای کمیته مرکزی و بلندپایگان حزب و سازمان جوانان هم بند بودم و به تدریج با آنها نزدیک شدم و به خلق و خو و رفتارشان و اختلافاتی که با هم داشتند پی بردم و چنان از آنها بدم آمد و گفتم عجب سالهائی را تباه کردم در حوزه های حزبی بود که شرکت می کردم می پرسیدند در این هفته چه خواندید؟ وقتی می گفتم ژان پل سارتر چهره در هم می کشیدند و می گفتند از این ببعد جز کتاب هایی که ما به شما می دهیم حق خواندن کتاب دیگری ندارید... اینجا هم که زعمای حزب را می بینم که چه درگیریها با هم دارند... در زندان با مردی آشنا شدم که رئیس «کمیته اعدام حزب» بود و دوستانی که سابقه عضویت در حزب داشتند چه ستایش ها از او می کردند که زیر پای خرابکاران حزبی را از هستی خالی می کند و سرشان را می کند... و من حیرت زده می ماندم بالاخره بعد از چهار ماه از زندان آزاد شدم... وقتی به خانه پدر ومادر همسرم (گلور) رفتم که داماد سرخانه بودم گفتند... گلوریا در بیمارستان است! نیوشا قدم به هستی نهاده بود و حالاما سه نفر بودیم...

1597-5

و خط دیگری از زندگانی من دیدار تصادفی ام بود با احمد شاملو . من با مادرم در یک خانه ی اجاره ای زندگی می کردیم... دوستانی هم داشتم که هفته ای یکی دو بار، در کافه رستورانی بنام فیروز نزدیک چهارراه مخبرالدوله در خیابان سعدی همدیگر را ملاقات می کردیم. تا آنجا که یادم هست سیروس طاهباز بود اهل ادبیات و فرهنگ و دانشجوی دانشکده پزشکی، بیژن جلالی بود که گهگاه شعر می ساخت، طالب زاده بود اهل موسیقی و هنرجوی هنرستان موسیقی. در یکی از روزها که به پاتوق همیشگی مان رفته بودیم که معمولا مردی متشخص و با سواد هم می آمد و یک راگو که غذای اختصاصی کافه فیروز بود میخورد... و کم کم با او که سر حرفمان واشد معلوم شد از مدیران راه آهن است و برادر استاد مینوی معروف، طرف های غروب مردی نسبتا جوان آمد و آن طرف رستوران نشست، و یک چائی ترکی سفارش داد (چائی در لیوان)... و بعد از چند دقیقه که حرفهای گروه ما را استراق سمع می کرد در بحث ما که در مسایل ادبی و فرهنگی بود شرکت کرد: اهل شعر و نویسندگی به نظر می آمد بحث که گرم شد صندلی اش را روی کف سیمانی رستوران با صدائی بلند کشید و به جمع ما پیوست و از همان اول با آن مرد راه آهنی جدل می کرد که مرد را خسته کرد تا آنجا که حساب رستوران را داد و ناراحت وعصبی رستوران را ترک کرد حالا دو ساعتی از نشستن ما گذشته بود که مرد تازه وارد که دیگر عضوی شده بود از جمع ما گفت که من کتابی تالیف کرده ام به نام «آهنگ های فراموش شده» حاوی شعر و ادب. که ما از آن بی خبر بودیم حال یک به یک از جمع ما خداحافظی کردند و رفتند اما آن مرد که خود را احمد شاملو معرفی کرده بود نشسته بود و بنظر نمی آمد که قصد رفتن دارد. از من پرسید خانه ی شما کجاست؟ گفتم همین نزدیکی است پشت دانشسرای عالی. گفت من با زنم دعوام شده و او مرا با جنجال از خانه انداخت بیرون... ومرا سرگردان کرده که با اتوبوس آمدم این طرفها... حالا نه جای خوابیدن دارم نه پول ک به یک مسافرخانه ای بروم، می توانی مرا امشب به خانه تان ببری؟ نمی دانستم درجواب او چه بگویم درواقع مایل نبودم یعنی راستی نمی توانستم او را به خانه مان ببرم مادرم تازه از کربلا برگشته بود و اما نمی دانستم جواب آقای شاملو را چه بگویم! بالاخره به او گفتم مادرم یک زن مذهبی ست، که گفت لابد حال خواب است من فقط برای چند ساعت می آیم... رستوران هم داشت تعطیل می شد صندلی ها را روی هم چیده بودند... و فقط منتظر بودند ما برویم خلاصه رفتیم با خواهرم روابط بسیار دوستانه ای داشتم اتاقش بلافاصله بعد از در ورودی خانه بود و پنجره ای رو به خیابان داشت یکی دو ضربه به شیشه ی پنجره زدم و با صدای آهسته او را صدا کردم آمد در را باز کرد ماجرا را گفتم... گفت او را بیاور به اتاق من، من هم می آیم به اتاق تو... شایدم او صبح زود برود و مادرم خبرنشود...اما خلاصه کنم که آقای شاملو برخلاف قولی که داده بود اصلا قصد رفتن نداشت... و دیرهنگام از خواب برخاست و آمد و با (من و خواهر ومادرم) نشست به صبحانه خوردن و با عزت و احترام مبالغه آمیز با مادرم برخورد کردن خلاصه در آن خانه ماندنی شد منهم به یکی از دوستان خواهرم دل باخته بودم و گهگاه که با او در کافه نادری دیدار می کردم شاملو هم همراه من بود خلاصه کار من بیکار با دوست دخترم به ازدواج کشید و من 18، 19 ساله بودم و او به قدری صبور بود که نابخردی های مرا می بخشید و تحمل می کرد و پدر و مادر نازنینش را متقاعد کرده بود که مرا به عنوان «دامادسرخانه» بپذیرند و چه شخصیت های بزرگوار و اهل تساهل و مدارا بودند و با من چنان با مهر و علاقه برخورد کردند که گویی فرزند دیگرشان از سفری دوردست به خانه برگشته است. حالا شاملو مانده بود و مادر من در آن خانه که باید از او پذیرایی می کرد و شاملو هم مرد آداب دانی نبود و شبها عرق خورده و گاه مست و پاتیل به خانه می آمد و همسرم (گلوریا) که از ماجرا آگاهی یافته بود زمینه را با وجود سه خواهر دانشجو و یک برادر به گونه ای ساخت که آنها موافقت کردند شاملو هم به خانه شان بیاید... دیگر چه بنویسم؟ شاملو اینجا هم چنان می زیست که گوئی در خانه پدر ومادر وخواهرها و برادرش زندگی می کند که اگر آنجا هم بود نمی توانست این جور زندگی کند. سیگار می کشید وبه افراط، یک بار هم با ته سیگار لحاف خوابش را آتش زد که اگر دیر جنبیده بودند خانه به کام شعله های سرکش فرو می رفت. و زنش که از او آن موقع دو فرزند داشت نمی دانم چطور فهمیده بود او در این خانه زندگی می کند هر روز می آمد و از جلو خانه چنان هو و جنجالی راه می انداخت که همسایه ها که دهها سال آنها را می شناختند و صداشان هم نمی شنیدند حیرت زده می شدند.
بگذریم کودتا شد و من به این احتمال که برای دستگیری ام می آیند، حال آنکه آن چند سال پیش از زندان که در آمدم «عطای حزب را به لقایش بخشیده بودم» از اینرو به خانه ی صبحی آن قصه گوی مترقی و شریف و به درخواست خود او که هر روز درکافه قنادی فردوسی در خیابان اسلامبول می دیدمش به خانه ی او رفتم و به او گفتم که دوستی ام همراه من است و چه با بزرگواری او را هم پذیرفت و...
زندگی من و شاملو می تواند با ذکر رویدادها و ماجراهای آن زندگی، یک رمان پرحادثه به قلم «احمد محمود» باشد اما من اینک به فصلی از این زندگی می پردازم که بر می گردد به سال 1353 که احمد شاملو یکی از برجسته ترین و پرآوازه ترین شاعران آن روزگار بود با مجموعه شعرهای متعدد که من از شاملو خواستم شب شعری بگذارد در «انجمن فرهنگی ایران و امریکا» که من با استودیو سیار «صدا و سیما» شعرهایی را که میخواند ضبط و ثبت کنم... و این حادثه ی بزرگ فرهنگی رخ داد و چه موفقیت آمیز.

«فرهنگ و من»

دکتر دانش فروغی

چند سالی است که او را استاد می خوانم گرچه او از جوانی استاد بود. فرهنگ را همه می شناسند و درباره اش می نویسند. دشوار است که بتوان درباره او حرف تازه زد چون نویسندگان و شاعران وهمه ی آنها که دست اندرکار ادبیات و جریانات اجتماعی هستند زندگی او را میدانند. سالها برنامه ریز رادیو و تلویزیون، سردبیری، نویسندگی، داشتن امتیاز مجله، نقد ادبی و اجتماعی او را از یک نویسنده «روزنامه» ممتاز می کند.
وقتی نخستین باراو را دیدم سردبیر آژنگ هفته بود. بنظرم در دهه ی بیست زندگی بود.امروز می اندیشم که او هفتاد سال برای مردم نوشته است. بدون استراحت! هرگز از وقت نوشتن «کِش» نرفته است!... آن هنگام خیلی جوان بود. موهای زرد و چهره روشن وقامت افراشته، دهانی پر از داستان و شگفتی ها، مغزی پر از اندیشه بکر، دلی مالامال از همدلی با مردم و لبخندی سخاوتمندانه داشت. مرد شادی بود... بنظر من او آقای زندگی بود.
سالها گذشت. درمهاجرت به امریکا دوباره روزگار ما را در کنار یکدیگر قرار داد. تا با هم بنویسیم...این بار مطالب هر دوی ما ازجنس دیگر بود. تارو پودش با گذشته ها تفاوت داشت. در این شهر دو فرسایش پیاپی زندگی، آشکارا آن شادی و پویایی را از او گرفت.
«فرسایش» توانست خمیده اش کند ولی اثری در اندیشه و توان آن مغز پرجوش نداشت. امروز مردم ما فقط او را که سردبیری و امتیاز مجلات را بعهده داشته و برنامه ریز تلویزیون و تاریخ گشای مردان بزرگ سرزمین ما بوده است تنها یک نویسنده نمی شناسند بلکه فهمیده اند که هر برنامه تلویزیونی که ارائه میدهد ساعتها زمان به صرف پژوهش در شعر و موسیقی وآوای هنرمندان می کند تا بیننده آن اثر را متفاوت بیابد. اینک او شاید بیش از سی سال است در مجله جوانان قلم می زند تا شش ماه قبل فاصله منزل را تا مجله همواره پیاده طی می کرد. به این نکته توجه باید داشت که عشق می تواند با آدمی حتی در لحظات بیماری و تبداری چه کند؟... می بینیم که او همچنان با دستهای لرزان، اندیشه های ادیبانه را بازتاب می دهد. دوشنبه ها که به دفتر «جوانان» می آیم... به استاد درود می گویم. با هم می نشینیم، گاه یک چای قند پهلو با هم می نوشیم، گاه بیاد گذشته و روزگاران پیش آنچه را که بیاد می آوریم تکرار می کنیم.
سه هفته پیش که به دفتر مجله آمدم... استاد در اتاقش نبود. وقتی از او پرسیدم، پاسخ شنیدیم که بالا رفتن از پلکان برایش دشوار است»... ولی هفته ی بعد که صندلی خالی او در من احساس بیماری اش را بوجود آورد فهمیدم که بعلت زمین خوردگی در منزل بستری است.
چقدر دیدن آن صندلی خالی تاثرآور بود. مردی که امروز می بینیم مردی است با موهای سفید و یکدست و چهره ای که آژنگ های سالخوردگی در آن گویاست، اما اندیشه ی خلاق و آفرینش بحث های تازه سبب شده است که آن دستها، با همه ی لرزشی که دارد نوازش بر کاغذ سفید را فراموش نکند....

آقای زندگی عمرت دراز باد.

1597-9

1597-7