سنگ صبـور

1597-37

ازدواج من و بیژن، از همان آغاز با مخالفت هایی روبرو بود. از سویی پدر و مادر بیژن قصد داشتند او را داماد سرخانه شریک شان بکنند و از سویی مادر من، دلش می خواست من تحصیلاتم را تا حد دانشگاه ادامه بدهم، ولی درهرحال من و بیژن ازدواج کردیم. 4 سال بعد هم با یک پسر 3ساله ایران را ترک کردیم.
هر دو عاشق فرانسه، پاریس و نیس بودیم، چون یکی دو بار هم با تور به آنجا رفته بودیم. بیژن رشته معماری خوانده بود و من در یکی از مدارس معلم بودم. در پاریس بیژن خیلی زود کار مناسبی یافت و مشغول شد، من هم در جستجوی کار خانگی بودم. مشکل اقامت مان هم خوشبختانه زود حل شد، من که در ایران زبان فرانسه را بدلیل علاقه زیاد خوانده بودم، در پاریس تکمیل کردم و با سفارش یکی از همسایه ها، در یک کودکستان بکار پرداختم، حوصله و صبر و مهربانی و توجه عمیق و سختکاری کاری من سبب شد، خیلی زود مسئولیت آن کودکستان را به من بسپارند. درضمن یکی دو تا ازخانواده ها هم بعد از ظهرها مرا به طور خصوصی، پرستار بچه های خود کردند، من درآمدم خیلی زودتر از آنچه تصور میکردم بالا رفت. به دلیل معلول بودن یکی از بچه ها، تلاش شبانه روزی من برای یافتن راه حلی جهت براه انداختن او، سرانجام به نتیجه رسید و با مطالعه شیوه های مختلف، یکروز در میان حیرت اطرافیان دخترک بدون صندلی چرخدار شروع به راه رفتن کرد. من این اقدام را از خواندن دو سه کتاب و دیدن دو سه فیلم انجام دادم و در اصل یک معجزه بود! خانواده چنان خوشحال شدند که همان هفته جشنی گرفتند. پدر خانواده به پاداش این اقدام من، یک آپارتمان بسیار شیک مبله، بدون هیچ اجاره ای در اختیار ما گذاشت که خود کمک بزرگی بود.
بیژن هم سخت کار می کرد و هر دو فقط شب ها زمان شام همدیگر را می دیدیم، البته من زیاد خوشحال نبودم، چون دلم نمی خواست زندگی عاشقانه ما آنگونه در کار سخت غرق شود، 3 سال بعد، آن خانواده، در نهایت سخاوت، آن آپارتمان را بنام من کردند و خود برای زندگی به نیس رفتند و من فرصت یافتم به زندگیم برسم و دوباره رفت و آمدها شروع شد، دوستان قدیمی را پیدا کردیم. در جمع آن دوستان نامزد سابق بیژن هم بود که شوهر کرده بود، ولی من خوب می فهمیدم که او هنوز به بیژن توجه دارد، در هر محفل و مجلس، به طریقی خود را نزدیک بیژن میرساند که کنارش باشد، دو سه بار در جشن ها، با هر کلکی بود با بیژن رقصید. من به بیژن هشدار دادم، او گفت نگران نباش، من اگر از بنفشه خوشم می آمد با او ازدواج می کردم، پس این حرکات او را جدی نگیر. البته بنفشه زن سکسی و آشوبگری بود، در تمام محافل دوستان، به هر بهانه ای شده بود به میان سالن میرفت و می رقصید، با همه شوخی میکرد و بعضی از مردهای آشنا را بدنبال خود می کشید و همین مرا نگران می کرد.
بعد از یکسال و نیم، بنفشه بدلیل تصمیم شوهرش برای کوچ به امریکا، بکلی اخلاق اش بهم ریخت، آنها مرتب دعوا داشتند تا یکروز خبردار شدیم، آنها از هم جدا شدند و بنفشه در آپارتمانی که شوهرش خریده بود در پاریس ماند و صاحب آن شد و شوهرش به سوی امریکا پرواز کرد.
این حادثه سبب نگرانی زنان جمع ما شد چون بنفشه حالا مجرد وبی پروا، طنازی هایش شروع شده بود و بنظر می آمد قصد کشاندن مردها را سایه وار بدنبال خود دارد. من فرصتی یافتم، حدود یک ماه برای مرخصی و نفسی تازه کردن، با بیژن به کانادا به خانه خواهرانم رفتم، سفرخوبی بود. خیلی خوش گذشت. ولی احساس می کردم تلفن های مشکوکی به بیژن میشود، سیما خواهر بزرگم می گفت مراقب باش اینروزها شوهردزدی رسم شده است!
تا در کانادا بودیم، من رد پای کسی را از تلفن ها پیدا نکردم، تا برگشتیم. درست شب بعد سر وکله بنفشه پیدا شد از راه که رسید هر دوی ما را بغل کرده و گفت دلم برایتان خیلی تنگ شده بود و در ضمن گفت فردا شب خانه ما پارتی است یادتان نرود، زودتر بیائید.
بهرحال ما رفتیم بنفشه دو سه بار با اصرار با بیژن رقصید، اطرافیان هم متوجه شده بودند. من تصمیم گرفتم رفت و آمد با بنفشه را محدود کنم و این کار را تا آنجا ادامه دادم، که بنفشه صدایش در آمد و گفت چرا مرا از زندگی تان خط زده ای؟ من گفتم راستش ما گرفتار کار هستیم. امکان حضور در همه مهمانی ها را نداریم.
درست 3 ماه بعد یکی از دوستانم تلفن کرد و ضمن صحبت هایش گفت شوهرت را نزدیک خانه بنفشه دیدم، گفتم امکان ندارد، گفت ولی از دور دیدم خانمی را سوار اتومبیل خود کرد، ولی چون دور بود، تشخیص ندادم. من همان شب از بیژن پرسیدم، گفت من در آن ساعت و روز در خانه بودم، این دیگر چه ماجرایی است؟ گفتم من از بنفشه نفرت دارم، نمی خواهم دیگر در جمع ما دیده شود، گفت شاید دیگران بخواهند با او رفت و آمد کنند، من گفتم در این شرایط من با آن دیگران هم قطع رابطه می کنم.
یک ماه بعد دوست دیگری زنگ زد و گفت فکر می کنم یک مردی چون شوهرت را دیدم که از ساختمان محل اقامت بنفشه بیرون می آمد. من که کاملا جا خورده بودم، زمان و روزش را پرسیدم، همان شب به بیژن گفتم، دوباره حاشا کرد ولی وقتی من به دروغ گفتم من خودم به چشم خودم دیدم، حتی یکی از دوستانم گفته عکس تو را با بنفشه گرفته دیگر جای حاشا نیست، واقعا چه خبر است؟
گفت حقیقت را بخواهی مدتی بود زنگ میزد، پیله کرده بود، من رفتم تا با او جدی حرف بزنم، به او بگویم که دست از سر زندگی ما بردارد. من که می دانستم بیژن اعتقاد مذهبی محکمی دارد، در ضمن به مادرش نیز علاقه عمیقی دارد او را به همه مقدسات و به مادرش قسم دادم حقیقت را به من بگوید، بیژن علیرغم میل خودش در نهایت درماندگی اعتراف کرد دو بار با بنفشه رابطه داشته است. ولی قسم خورد بکلی دور او را خط کشیده و حتی به او پیام داده از زندگی ما بیرون برود.
من خیلی عصبانی شدم، در یک لحظه به فکر طلاق افتادم، ولی با خودم گفتم درست یکروز بعد از طلاق ایندو به سراغ هم میروند، پس من باید انتقام بگیرم، بدون اینکه عکس العمل شدیدی نشان بدهم، گفتم باید ثابت کنی به من وفادار هستی، گفت ثابت می کنم.
دو سه هفته بعد بخاطر سالگرد ازدواج مان، من دوستان را دعوت کردم، که درمیان شان بنفشه هم بود، درحالیکه خودش تعجب کرده بود، ولی با یک لباس سکسی و یک هدیه گرانقیمت آمد.
من یک معجون که از یک زن کولی فالگیر گرفته بودم و عقیده داشت برای همیشه عشق را در قلب آندو می کشد، در خانه پنهان داشتم، آن شب درون لیوان مشروب بیژن و بنفشه ریختم و تا آخر شب هم عکس العملی به بنفشه نشان ندادم. در نیمه های جشن، بیژن گفت سرگیجه دارد، به اتاق دیگری رفت تا استراحتی بکند، بنفشه هم زودتر از حد معمول جشن را ترک کرد. از فردا بیژن از سرگیجه و بعد فراموشی حرف میزد، تا آنجا که دو سه بار در راه بازگشت به خانه گم شد. به پزشک مراجعه کردیم، گفتند آلزایمر نیست ولی یک چیزی شبیه به آن است، من کاملا احساس کردم به آن معجون ربط دارد، از آن شب به بعد بنفشه بکلی از جمع ما دور شد و من خبرش را از ایران گرفتم، که به شدت افسرده و مضطرب در یک حالت شبیه پارکینسون با مادرش زندگی می کند.
من اینک چند ماه است دچار عذاب وجدان شده ام و نمیدانم چکنم. بیژن تقریبا خانه نشین شده، من شب ها کابوس می بینم. و جرات ندارم با هیچکس حرف بزنم، حتی جرات مراجعه به روانشناس را هم ندارم، از شما می پرسم چکنم؟ واقعیت را به بیژن بگویم؟ آیا اثری دارد؟ سکوت کنم، و دنبال معالجه شوهرم را بگیرم؟ اگر واقعا این مسئله به آن معجون ربط دارد؟ شما بگوئید چکنم؟
نیلوفر- پاریس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو نیلوفر از پاریس پاسخ میدهد

احساس و نیازهای مشترک سبب شد که به بیژن پاسخ بله بدهید و با او ازدواج کنید. درمیان دوستان خود نمونه هایی از ضعف مردان و دلبری بانوان در ربایش قلب شوهران را می دیدید. «خواهر» مرتب به شما سفارش می کرد که مواظب باش! این پند را چگونه تعبیر و تفسیر می کنید؟ آیا فقط منظور خواهرتان این بود که زنان دیگر می توانند برای شما ایجاد دشواری کنند یا آنکه در شما رفتاری دیده بود که احساس می کرد (مثلا گونه ای اعتماد و آزاد اندیشی) در شما در حد تعادل نیست؟ و یا اینکه بیژن را مردی میدید که میتواند در فرصت مناسب به شما خیانت کند؟
آنچه از شرح زندگی شما نتیجه گیری میشود این است که پیامهای «هشدار» را از دوستان و آشنایان بسیار شنیدید. هر یک بگونه ای به شما گفتند که بیژن و بنفشه احتمالا با یکدیگر رابطه دارند. مردم نمی توانند «خود رابطه را» در یک آپارتمان تنها به بینند! فقط اشخاص را در خیابان و رستوران می بینند و از خود می پرسند که آیا این دیدار به چه منظوری صورت گرفته است.
بالاخره فشار اطرافیان سبب شد که یکبار با شوهر خود صریح تر از گذشته حرف بزنید و نتیجه بگیرید که او و بنفشه با هم در رابطه اند ابتدا بفکر طلاق ولی بعدا بفکر انتقام افتادید و با کمک فالگیری خواستید که او به شما راه حلی بیاموزد که هم بیژن دیگر خیانت نکند و از کرده پشیمان شود و هم تنبیه شود تا شما از دیدن او احساس آرامش کنید. در زمان حاضر همه ی اندیشه شما در این است که آیا به بیژن یاری برسانید یا نه؟ پاسخ من این است که ابتدا از طریق قانون آن فالگیر را که شما را به انجام یک عمل «جنایی» تشویق کرد تحت تعقیب قرار دهید و خود با وکیل زبردستی صحبت کنید که بتواند ثابت کند منظور شما از اجرای برنامه «خانواده درمانی» فالگیر آسیب رسانی به شوهر نبوده است و در عین حال از هم اکنون با کمک پزشکان متخصص روشن کنید که آیا چنین داروئی آیا وجود دارد؟ و اگر دارد امید به درمان تا چه اندازه موفقیت آمیز است. از سوی دیگر با روانشناس برای کاهش بار احساس گناه خود در تماس باشید.