سنگ صبـور

1598-46

من از جمله زنانی بودم، که همه عمر به سلامت خود به غذایی که می خوردم و به ورزش، اهمیت می دادم، بهمین جهت همیشه سرحال و خوش اندام و پرانرژی وجوان بودم، شوهر اولم جمال، با وجود فاصله سنی 8 ساله، بنظر می آمد پدر من است و همین او را در برخوردها و میان جمع ناراحت می کرد، تا آنجا که بعد از تولد اولین فرزندمان، که بعد از یک کورتاژ، دیگر فرزندی بدنیا نیاوردم، بهانه سفر دور دنیا را به میان آورد و ازمن جدا شد والبته خانه را به من بخشید. پس انداز خوبی هم برایم گذاشت ولی جدایی در سن 38 سالگی برایم سخت بود.
بعد از جدایی، کلی خواستگار و خواستار دور و برم پیدا شد، ولی من ابدا دراندیشه وصلت دوباره نبودم، تا زمانی که پسرم 7 ساله شد، به پیشنهاد پدرم به امریکا آمدم، پدرم نیز با فروش خانه و انتقال پس اندازم به امریکا، این امکان را بوجود آورد که من خانه ای زیبا و نوساز بخرم و بعد هم با کمک عمویم، یک شعبه فست فود زنجیره ای را خریدم تا درآمد ثابتی داشته باشیم.
در رفت و آمدها، من با دو سه مرد برخوردم، که اصرار به دوستی و حتی ازدواج داشتند ولی من زیر بار نمی رفتم، تا در یک عروسی با اصرار عروس که دوست قدیمی من بود با رابین آشنا شدم. که اهل آلاسکا بود، بنظر مرد آرام و موقری می آمد. و می گفت بعد از یک ازدواج نافرجام درصدد یک ازدواج همیشگی پایدار است.
آشنایی ما به یک دوستی با دوام مبدل شد و کم کم من و رابین به سفر هم میرفتیم و گاهی هم پسرم را می بردم، رابین پیشنهاد داد خانه گرانقیمت خود را بفروشم و در زمینه استاک مارکت فعال شوم، ولی من که ازاینگونه معاملات می ترسیدم، پیشنهاد داد با هم شریکی یک مجموعه آپارتمانی بخریم و اجاره بدهیم، که من بدم نیامد، گفت بزودی سرمایه اش از آلاسکا میرسد و با هم شروع می کنیم. دو سه بار هم برای دیدن مجموعه های ساختمانی رفتیم. که یکی دو تا کامرشال بود، نشان می داد قیمت اش بالاتر هم میرود، یکبار حتی رابین پیشنهاد کرد همان روز روی آن ساختمان پیشنهاد خرید بدهیم، تا سرمایه او برسد، تحقیق کردیم دیدیم حداقل 2میلیون و نیم نیاز بود، که من فقط با فروش خانه، یک میلیون و نیم داشتم، رابین گفت عجالتا با هم بخریم و بقیه اش را من از بانک وام می گیرم تا پول برسد. من هم قبول کردم، ولی درست فردای آنروز یکی از دوستان صمیمی ام تصادف کرد و به حال کوما به بیمارستان انتقال یافت، همین سبب شد کس دیگر ساختمان را بخرد. رابین خیلی ناراحت شد، ولی من گفتم نگران نباش، اوکازیون های بهتری هم می آید.
قبل از اینکه مورد تازه ای پیش آید، رابین می گفت دوست دارم با هم ازدواج کنیم، دلم یک زندگی عاشقانه آرام می خواهد و من گفتم صبر کن حال دوستم بهتر شود و بعد تصمیم می گیریم، گفت پس یک سفری ده روزه برویم جنوب مکزیک. گفتم هر وقت اراده کنی من می آیم، فقط دو سه روز زودتر به من خبر بده، که پسرم را به دوست و فامیلی بسپارم.
رابین دو هفته بعد آماده سفر شد و من هم خوشحال راه افتادم، سفر خوبی را آغاز کردیم، خیلی خوش گذشت، درست روز آخر سفرمان، یکی از کارکنان هتل، در فرصتی به من گفت هر وقت تنها شدی، من می خواهم از رازی با تو حرف بزنم، بعد شماره تلفن دستی اش را داد و رفت. من که پر از کنجکاوی شده بودم، فردا صبح که رابین در خواب بود به آن آقا زنگ زدم و در یکی از کافی شاپ ها قرار گذاشتم سر ساعت آمد و برایم توضیح داد که گول رابین را نخورید. این آقا در مدت 5 سال گذشته، حداقل با 6 زن به اینجا آمده، یکبار یکی از خانم ها گم شد، یکی به شدت کتک خورد، من احساس می کنم رابین در پی بدست آوردن ثروت زنهاست، او با ظاهر خوش و شیک خود، زنهای ثروتمند و تنها را فریب می دهد، ترا بخدا گول او را نخورید، من پریروز که در رستوران دیدم با پسرت تلفنی حرف میزنی، اشک می ریزی، دلم سوخت! بعد از جیب خودش تلفن اش را در آورد و در آن 2 عکس از رابین نشان داد که با زنهای مختلف درحال بوسیدن و شوخی کردن بودند.
این واقعیت مرا تکان داد ولی سعی کردم خونسرد باشم تا به خانه برسم. ظاهررا حفظ کردم تا برگشتیم ، فردای آنروز، رابین یک چمدان به خانه من آورد و گفت امانت نزد تو بماند، به یکی از دوستانم تعلق دارد. من دو روز به سفر میروم و بر می گردم تا بساط عروسی را راه بیاندازیم.
رامین رفت ولی دو روزبه ده روز و 3 ماه کشید، هیچ خبری از او نشد، حتی تلفن هایش قطع شد.
من از سر کنجکاوی به آن آقا در جنوب مکزیک زنگ زدم گفت رابین اینجا بود، با یک خانم دیگر آمده بود، بعد عکس شان را هم برایم فرستاد من حیران مانده بودم که چکنم؟ با خودم گفتم میروم سفر، بکلی ارتباطم را قطع می کنم. چمدان را هم به یکی از دوستانم می سپارم تا به او برگرداند. به یکی از دوستانم درباره چمدان گفتم، خیلی راحت گفت من چمدان مشکوک را به خانه نمی برم، من که می دیدم همه ارتباطات با رابین قطع شده، تصمیم گرفتم چمدان را باز کنم و ببینم درون آن چیست. چمدان قفل های عجیبی داشت، من درست دو روز با هر وسیله ای بود، نتوانستم آنرا باز کنم، در ضمن دیدن درون اش هم امکان پذیر نبود. تنها راه شکستن چمدان بود، دیدم چاره ای نیست یک شب با چکش و پیچ گوشتی به جان چمدان افتادم و بعد از یکساعت و نیم آنرا شکستم وناگهان بسته های اسکناس روی زمین پخش شد من که کمی ترسیده بودم، همه را درون یک ساک بزرگ پلاستیکی ریختم، ولی بعد که بر خود مسلط شدم، آنها را بیرون آورده و شمردم، باورم نمی شد 5 میلیون دلار پول نقد بود، از ترس پولها را زیر تشک های اتاق خواب پنهان کردم. برای اینکه بدانم پولها قلابی نیست، در دو سه حساب بانکی خود، حدود 30 هزار دلار دپازیت کردم، بعد هم چند انگشتر و گردن بند گرانقیمت خریدم، آخر هفته همه دوستانم را به لاس وگاس بردم و گفتم لاتاری ام چند صد هزار دلار برنده شده و می خواهم به شما شیرینی بدهم.
بعد از 5 ماه که من با همه ولخرجی هایم، فقط 20 هزار دلار خرج کرده ام، خبری از رابین نیست. نمی دانم چکنم؟ تصمیم گرفته ام، خانه را بفروشم. همه پولهایم را به سویس انتقال بدهم و در این سرزمین زندگی تازه ای را آغاز کنم، ولی می ترسم ناگهان سرو کله رابین پیدا شود، حالا در نظر من رابین یک آدم معمولی نیست، او ممکن است یک قاچاقچی خطرناک باشد.
راستش گیج شده ام، آیا پولها را به پلیس بدهم و خودم را کنار بکشم؟ ایا زمان تحویل پولها بگویم مبالغی را خرج کردم؟ یا واقعا پولهای بادآورده رابین را بردارم و بروم بدنبال سرنوشت تازه خودم.
سهیلا – کالیفرنیا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر
دشواریهای خانوادگی به بانو سهیلا از کالیفرنیا میدهد

ازدواجهایی که امروزه انجام می گیرد اغلب بدون آگاهی کافی زن ومرد از یکدیگر است. نیاز آدمی به همزیستی با دیگری و تشکیل خانواده به ویژه برای جوانها سبب میشود که گاه ابراز علاقه های معمولی کار را به ازدواج منتهی سازد در مورد سهیلا هم پرسش های ناگفته بسیار است. هیچکس نمی داند رابین در طی چند ماه ناپدید شد در کجا زندگی می کند؟ آیا در زندان است؟ یا بدلایل ناگفته و نا مشخص در اجرای برنامه ای دیگر از همسرش دور شده است؟ نکته مهم این است که رابین اعتماد به سهیلا داشته است که توانسته است چند میلیون دلار را در اختیار او بگذارد گرچه از وجود پولها مطلبی با همسرش در میان نگذاشته است ولی میتوان فهمید که او بعلت اجبار خواسته بود در راهی که می رود لااقل پولهایش را که معلوم نیست از چه راهی بدست آورده بود در اختیار فرد قابل اطمینانی بگذارد.
فعلا چند میلیون دلار ثروت در اختیار سهیلاست. سهیلا و رابین با یکدیگر قصد ازدواج داشته اند. چمدانی که در اختیار سهیلا قرار گرفت متعلق به رامین است و سهیلا دخالتی در اینکه چگونه بدست آمده است ندارد. اینک او مورد اعتماد رابین است، بهتر است از این اعتماد سوءاستفاده نکند. بلکه به وسیله کارآگاهان ویژه در پیدا کردن افراد از حال رابین با خبر شود. اگر رابین در زندان باشد و سهیلا این پولها را در اختیار خود بگیرد و فراری شود بدون تردید رابین موضوع را تعقیب خواهد کرد. بنظر می رسد که سه ماه انتظار برای گرفتن هر تصمیمی زود است. در این زمان سهیلا بهتر است که با یک وکیل متخصص در تماس باشد و در نهایت احتیاط متوجه شود اگر با حادثه ای روبرو شود قانون درباره او چه تصمیمی خواهد گرفت؟ در ضمن با روانشناس برای پائین آوردن میزان اضطراب خود در گفت و گو باشد تا براثر ترس زندگی خود را در شرایط ناگوار قرار ندهد.