سنگ صبـور

1599-48

شاید باور نکنید ولی من وقتی ایران را ترک کردم، یکبار به سینما نرفته بودم، معنای کنسرت را نمیدانستم، ولی با صدای خیلی ازخوانندگان ایرانی و اروپائی آشنا بودم، چون زمان آشپزی و بقول مادرم کلفتی درخانه بزرگ یک فامیل ثروتمند، لحظاتی به تماشای تلویزیون می نشستم، چون آنها همه کانال های تلویزیونی خارج را هم در خانه داشتند. توی محله مان در شهباز جنوبی و توی فامیل ودوستان، من بعنوان یک کلفت شناخته شده بودم، به همین جهت آرزو داشتم روزی ایران را ترک کنم و به یک سرزمین تازه بروم، سرزمینی که مردم آن مرا بعنوان یک دختر جوان بشناسند و مراهم چون بقیه تحویل بگیرند. زمانی که شنیدم آن خانواده برای همیشه راهی خارج هستند، از دخترشان خواستم مرا هم با خود ببرند، او با مادرش حرف زد و مادرش گفت تا ترکیه مشکلی نداریم، ولی بعد خودت باید برای ویزا اقدام کنی، چون ما سریعا به انگلیس می رویم.
من پذیرفتم و بعد با کمک آنها گذرنامه گرفتم پدرم هم رضایت داد و من با آنها ایران را ترک نمودم، در آنکارا حدود 20 روز در خدمت شان بودم، بعد آنها راهی شدند و من تنها ماندم، گرچه دوستانی پیدا کرده وحتی در یک رستوران عربی هم مشغول شدم و امیدهایی برای سفر به اروپا وجود داشت.
من در آنکارا با دنیای تازه ای آشنا شدم، با دوستان جدید به خرید رفتم، سالن سینما را دیدم، زمزمه های عاشقانه را شنیدم و تازه فهمیدم من دختر خوش اندام و خوش صورتی هستم، برای اولین بار آرایش کردم، موهایم را مرتب کردم و سرانجام سرو کله یک دوست پسر پیدا شد و من طعم اولین بوسه ها را چشیدم.
وحید جوانی که درصدد سفر به امریکا بود، می گفت حاضرم مدتی سفرم را به عقب بیاندازم و با تو بروم، حتی ازدواج کنیم، ولی من راستش وقتی می دیدم وحید حداقل یک سر و گردن از من کوتاه تر است وهمه اطرافیان و رهگذران به حال عجیب و مسخره ای ما را نگاه می کنند راضی به ازدواج نبودم، ولی بهرحال یکروز غروب وحید هم خداحافظی کرد و رفت.
من براثر اتفاق با مردی میانسال بنام ویتوریو اهل ایتالیا آشنا شدم که می گفت مدتی در سفارت ایتالیا در ایران بوده و یک دوست دختر ایرانی هم داشته و حالا من باهمه حرکات و حرفهایم، خاطره های او را زنده می کنم.
ویتوریو برایم گفت دو بار ازدواج کرده و 3 فرزند 16 تا 32 ساله دارد. ولی حدود 8 سال است تنها زندگی می کند و البته بازنشسته شده و حقوق نسبتا خوبی هم می گیرد. ویتوریو پیشنهاد کرد بعنوان نامزد با او به رم بروم و اگر زندگی در آنجا را دوست داشتم بمانم، گفتم چرا ازدواج نمی کنی؟ گفت من به بچه هایم قول دادم دیگر هیچگاه ازدواج نکنم ولی بعنوان نامزد و دوست دختر تو را به آنها معرفی می کنم!
من بهرحال آرزو داشتم از ترکیه به اروپا یا امریکا بروم و اینک امکان چنین سفری پیش آمده بود، خود ویتوریو ترتیب این سفر را داد و من بعد از دو ماه خودم را در سرزمین تازه ای دیدم، از آنجا به مادرم زنگ زدم و به دروغ گفتم با آن خانواده زندگی می کنم و در اندیشه تحصیل در دانشگاه هستم.
در آپارتمان شیک و ترو تمیز ویتوریو احساس آرامش می کردم، مرتب برایش غذاهای ایرانی می پختم و او را به یاد روزهای زندگی در ایران می انداختم. او به مرور فامیل و دوستان خود را برای غذای ایرانی دعوت می کرد و من هم همه شان را شیفته خود می کردم. حتی پسر 16 ساله اش به من دلبستگی پیدا کرده بود، مرا مامان صدا می زد و به هر بهانه ای پیشانی مرا می بوسید، من کم کم دخترهای ویتوریو و نوه هایش را شیفته خود کردم آنها مرا به همه جا می بردند. رویای من دیدار از ونیز بود، که یک هفته مرا به ونیز هم بردند.
یکی از دوستان دختر بزرگ ویتوری، یک شب ما را به یک کنسرت دعوت کرد، یک خواننده ایتالیایی با سابقه روی صحنه بود، صدای قشنگی داشت، من با اینکه زبان او را نمی فهمیدم، اشکهایم سرازیر بود و آن خواننده که ترجیح میدهم او را «اومبرتو» معرفی کنم، یکبار که به جلوی من آمد و میکرفن را نزدیک دهانم برد تا آهنگش را بخوانم، من بغض کرده و او را به بغل کشیدم و بوسیدم، اطرافیان هورا کشیدند و بعد هم ما به خانه برگشتیم، ولی همه شب من به یاد آن خواننده بودم. سه روز بعد آقایی که ما را به کنسرت دعوت کرده بود، گفت روبرتو مشتاق دیدن من است، گفته از سادگی و بیریایی احساسات پاک من خیلی خوشش آمده، ویتوریو گفت چه شانسی آوردی دختر! بروید به دیدارش، عکس هم بگیرید، شاید آلبوم هایش راهم هدیه داد، خواننده خوب و مهربانی است.
ما به دیدارش رفتیم، کلی مرا تحویل گرفت. پرسید از کجا آمده ام، گفتم ایران، گفت یکبار قبل از انقلاب به دربار ایران رفته و برای خانواده سلطنتی برنامه اجرا کرده و عکس هایی هم نشان داد، به تقاضای من کلی عکس با ما گرفت. کلی از آلبوم هایش را به من داد و زمان خداحافظی کارت خود را در کیف من گذاشت و گفت به من زنگ بزن.
ما برگشتیم، ولی من کارت را گم کردم، دو سه بار با دفترش تماس گرفتم، ولی مرا به او وصل نکردند، بعد هم شنیدم به یک تور یکساله رفته است با خودم می گفتم طرف مرا دست انداخته، لابد وقتی فهمیده ایرانی هستم، پشیمان شده که چرا دعوتم کرده است!
در این فاصله ویتوریو مادرش را در فلورانس از دست داد و تصمیم گرفت به آن شهر برویم و در خانه قدیمی مادرش زندگی کنیم و آپارتمان اش را به پسرش بخشید و مرا هم با خود برد، من به ویتوریو عادت کرده بودم، مثل زن و شوهر بودیم، البته دوستان واطرافیان ویتوریو مرتب در گوش من میخواندند که با این هیکل و صورت تو میتوانی ستاره سینما بشوی، چرا به ویتوریو چسبیده ای؟! در این میان ارتباط من با جامعه ایرانی فقط مجله جوانان بود که یکی از دوستان ایرانی مرتب برایم می آورد و من از اینکه در جریان همه خبرهای مربوط به هنرمندان و جامعه ایرانی در خارج قرار می گرفتم خوشحال بودم. درست 5 سال گذشت. من دیگر به زبان ایتالیایی تسلط پیدا کرده و رشته کمک پزشکی را هم گذرانیده بودم. ولی ویتوریو می گفت نیاز به کارکردن نیست، به اندازه کافی درآمد داریم و زندگی مان هم راحت است. همان سال بود که من براثر اتفاق دوباره با اومبرتو برخوردم.
در یک رستوران جشن تولد نوه های ویتوریو را گرفته بودیم که اومبرتو با دوستان خود وارد شد. من جلو رفتم و سلام کردم. او گفت چرا با من تماس نگرفتی؟ گفتم کارت ات را گم کردم، دفترت هم به من جواب نداد، گفت این جدیدترین شماره تلفن من است، با من تماس بگیر، بیا پیش من. ویتوریو پرسید طرف چه می گفت، من به دروغ گفتم می پرسید بچه دار نشدم؟ چرا او را برای عروسی دعوت نکردم، من هم گفتم ما عروسی نکردیم و قصد بچه دار شدن هم نداریم. ویتوریو گفت طرف مثل اینکه گلویش پیش تو گیر کرده است. من به اومبرتو زنگ زدم و قرار گذاشتم و به دیدنش رفتم، او پیشنهاد داد با او در سفر پاریس و لندن همراه شوم، من از ویتوریو خواستم به من اجازه سفر به پاریس را بدهد تا دخترخاله هایم را ببینم، گفت اشکالی ندارد، برو و اگر دلت خواست آنها را دعوت کن بیایند مهمان ما باشند من با اومبرتو راهی شدم، او خیلی زود با من آمیخت، می گفت تا امروز زن زیبای خوش اندام شرقی چون من ندیده است. پیشنهاد داد بعنوان همراهش با او همسفر شوم، من پذیرفتم و به ویتوریو زنگ زدم و گفتم مدتی با دخترخاله هایم می مانم و بعد از 2ماه احساس کردم حامله هستم و به اومبرتو گفت، جا خورد گفت کورتاژ کن، چون من بچه نمی خواهم.گفتم من دلم بچه می خواهد، گقت اگر بچه دار شوی، باید برگردی ایتالیا، من زن حامله با خودم به سفر نمی برم، من کورتاژ کردم همان روزها ویتوریو مرتب زنگ می زد و می پرسید چرا بر نمیگردم؟ دیشب مجله جوانان را ورق میزدم تصمیم گرفتم برایتان این نامه را ایمیل کنم و بپرسم من واقعا چه باید بکنم، اومبرتو می خواهد مرا با خود به نقاط مختلف ببرد، نشان میدهد مرا دوست دارد، از سویی ویتوریو انتظارم را می کشد گاه من خنده ام می گیرد، یک دختر برخاسته در یک خانواده فقیر، ناگهان در شرایطی قرار گرفته که دو مرد با موقعیت های متفاوت او را می طلبند. من از خودم می پرسم آیا من خواب می بینم؟ اگر بیدارم چه باید بکنم؟ آینده من در دست کدامیک رقم می خورد؟! آیا به زندگی تکراری و معمولی ویتوریو باز گردم؟ یا در کناراومبرتو و هیجانات زندگی بمانم؟ چکنم؟
مریم – مسافری از اروپا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو مریم از اروپا پاسخ می دهد

در خانواده ای پرورش یافته اید که به شما آزادی حتی رفتن به سینما را نداده بودند ولی توانستید راه آزادی را انتخاب کنید. در ترکیه بود که فهمیدید دختری هستید که می توانید جلب توجه کنید و مردان زیادی هستند که خواستار دوستی با شما هستند.
آشنایی شما با «ویتوریو» نخستین گام شما در پذیرش آزادی بدون قید و شرط بود. ویتوریو به شما گفت که دارای چند فرزند است و به آنها قول داده است که با هیچکس ازدواج نخواهد کرد ولی حاضر است بدون ازدواج از شما نگهداری کند. پذیرفتید شاید به دلیل آنکه می دیدید حتی در ایران و یا کشورهای دیگر هم بسیاری از مردم اینگونه زندگی می کنند.
مسئله اساسی در این است که شما زندگی با ویتوریو را به حساب یک زندگی زناشویی نگذاشتید یعنی فکر کردید چون با هم در یک محل رسمی کسی برای شما جمله ای نخوانده ویا نخواستید که دفتری را امضا کنید بنابراین می توانید موقعیت های دیگر را مورد آزمایش قرار دهید. اینکار را هم کردید، متاسفانه با مرد خواننده ای که فقط شما را تحسین کرده بود توانستید به ویتوریو که چندین سال نقش یک شوهر را منهای (قرارداد) با شما ایفا کرده بود دروغ بگوئید و از آمبرتو حامله شوید و به این نتیجه برسید که امبرتو هم نمی خواهد قراردادی را امضا کند بنابراین به حاملگی خود خاتمه دادید و اینک خود را در میان یک دل و دو دلبر می بینید که هیچکدام قصد ازدواج ندارند. مسئله اساسی این است که اگر قصد ازدواج رسمی دارید ایندو هیچکدام در شرایط پذیرفتن تعهد نیستند ولی اگر به رابطه آزاد راضی هستید واقعا کدامیک ازین دو را استوارتر می یابید؟ مهم این است که حتی اگر بخواهید به ویتوریو برگردید اخلاق حکم می کند که با او صادق باشید.
به نظر من بهتر است با روانشناس به روان درمانی بپردازید و نیازهای خود را بیشتر بررسی کنید.