سنگ صبـور

1600-59

عشق بازیگری در سینما و تلویزیون، همه ذهن مرا پر کرده بود، از همان کودکی جلوی آینه می ایستادم و همه دیالوگ های فیلم ها و سریال ها را تکرار می کردم. مادرم مشوق من بود، ولی پدرم مخالف بازیگری بود. دبیرستان را که تمام کردم بدون اطلاع پدرم به یک گروه تئاتری پیوستم، که چند چهره برجسته تیاتر در آن فعالیت داشتند وجالب اینکه از همان اولین روزها، بازی مرا پسندیدند، نقش هایی به من سپردند، که من بیشتر اوقات با گریم بروی صحنه میرفتم و پدرم خبردار نمی شد، تا یک شب که مهمانی بزرگی داشتیم، یکی دو تا از مهمانان به پدرم تبریک گفتند، تبریک بخاطر هنر بازیگری من! پدرم از دور با خشم مرا نگاه می کرد من می دانستم آن شب، در خانه ما هیاهویی بپا خواهد شد، به همین جهت به عمه هایم پناه بردم، هر سه قول دادند، پدرم را آرام کنند که به راستی هم چنین کردند، ولی پدرم فردا عصر مرا به محاکمه کشید و گفت حق بازی در تئاتر وسینما را نداری، اگر بخواهی به این کارها ادامه بدهی، باید از این خانه بروی!. خودتان می دانید که معنای چنین التیماتومی چیست؟ یعنی پایان زندگی یک دختر. بهرحال من با همه عشقم به بازیگری، سعی کردم، این عشق را پنهان و در محدوده خاصی دنبال کنم و از طریق پسرعمه ام، در نقش یک دختر بختیاری در یک فیلم بازی کردم، که خوشبختانه هیچکس در جمع فامیل و آشنا مرا شناسایی نکرد.
بعد از دیپلم پدرم اصرار به ازدواج من داشت ولی من زیربار نمی رفتم، تا نادر فرزند یکی از دوستان قدیمی پدرم به خواستگاری آمد من از همان برخورد اول از او خوشم نیامد، با فشار پدرم ما نامزد شدیم و نادر از همان هفته اول قصد تجاوزبه من را داشت. من به مادرم خبر دادم، مادرم یکروز که نادر به من حمله کرده بود وارد اتاق شد و گفت از جان این دختر چه می خواهی؟ نادر فریاد زد این دختر زن من است و من هرکاری دلم بخواهد می کنم. مادرم به صورتش سیلی زد، نادر هم با مشت به صورت مادرم کوبید بطوری که مادرم نقش زمین شد و دست و پایش زخمی شد، در همان لحظه دایی ام از راه رسید. جلوی فرار نادر را گرفت پلیس را خبر کرد در کلانتری معلوم شد که نادر مواد کشیده و اصولا معتاد کامل تمام عیار است. پدرم در کلانتری قصد کتک زدن اش را داشت ولی پدرش خواهش کرد و او را با خود برد و نامزدی بهم خورد و پدرم تا مدتها دست از سر من برداشت و من هر خواستگاری را به بهانه ای رد می کردم. تا دایی کوچکم از کانادا زنگ زد و پیشنهاد داد من برای ادامه تحصیل به کانادا بروم و باهمسرش که هم سن و سال من بود، همدم و همراه شوم. پدرم در میان حیرت همه رضایت داد و من راهی شدم. در ونکوور سکنی گرفتم و با کمک دایی ناصر وهمسرش نسرین وارد کالج شدم کم کم اقامتم درست شد همزمان یک دوره بازیگری و کارگردانی را گذراندم و با تشویق نسرین در یک سریال امریکایی که در آنجا جلوی دوربین میرفت، نقش کوچکی بازی کردم.
درجریان حضور در آنجا با یک فیلمبردار کانادایی آشنا شدم، «کیسی» می گفت تو آینده خوبی داری، ولی باید یک کسی پشت تو باشد. من می گفتم کسی را ندارم، می گفت شاید من این کار را بکنم، ولی شرط اول اش این است که دوست دختر من باشی. من ابتدا نپذیرفتم، ولی بعد با خود گفتم شاید این مسئله سبب شود هم من راهم هموار شود، هم دیگر کسی مزاحم من نشود با اکراه پذیرفتم و «کیسی» برایم دو نقش تازه گرفت. با آنها به تورنتو رفتم و در هر صورت در اتاق هتل با کیسی بودم و رابطه مان نزدیک شد، نمی دانم چرا به او اطمینان نداشتم ولی در ضمن چاره ای هم نداشتم.
در بازگشت به ونکوور، من با کمک کیسی مرتب در سریال ها نقش هایی گرفتم تا یک شب در یک مهمانی آقایی مرتب مرا می پائید کیسی گفت این آقا تهیه کننده چند فیلم بزرگ امریکایی است، اگر او از تو خوشش بیاید، همه درهای شانس به رویت باز شده است. من پرسیدم چه باید بکنم؟ گفت اگر ما را به پارتی هایش دعوت کرد، قبول کن، در آنجا با بزرگان دیگری هم آشنا می شویم. من بهرحال به مسیری افتاده بودم، که باید هر لحظه جلوتر میرفتم، خیالم راحت بود که کیسی مراقب من است و خطری مرا تهدید نمی کند. بهمین جهت دو هفته بعد که گریک ما را به پارتی بزرگ خود دعوت کرد، پذیرفتیم و رفتیم، خانه اش قصر بزرگی بروی تپه های ونکوور بود، بریز و بپاش، مشروب و غذا و رقص و موزیک وحتی مواد مخدر، همه جا پر بود. گریک به من کوکائین تعارف کرد ولی من نپذیرفتم، کیسی گفت زیر بخت خودت نزن، گفتم ولی من هیچگاه مواد نکشیده ام! گفت یکبار آزمایش کن و من هم متاسفانه با تکیه به کیسی و حمایت او، مواد هم کشیدم و از خود بیخود شدم، آخر شب گریک ما را به طبقه بالای خانه اش برده و من به چشم دیدم که چندین دختر جوان عریان در آغوش او و دوستانش غرق شده اند. کیسی مرا هم به سوی او هل داد، در یک لحظه چشمانم سیاهی رفت ودیگر هیچ نفهمیدم. فردا ظهر که بخود آمدم عریان میان گریک و یک مرد دیگر افتاده بودم. از جا پریدم و به درون حمام رفتم. جلوی آینه بخودم نگاه کردم، چقدر زشت شده بودم. با مشت به آینه کوبیدم، آینه شکست و دستم زخمی شد با حوله آنرا پیچیدم، دوش گرفتم و بیرون آمدم، هرچه می گشتم لباس هایم را پیدا نمی کردم. هیچکس بهوش نبود، هر کدام در گوشه ای خرخر می کردند چند تکه از لباسهایم را پیدا کردم، پوشیدم واز آن خانه جهنمی بیرون آمدم، تا ساعتها در خیابان ها راه می رفتم و اشک میریختم، تا خودم را به نسرین رساندم، همه ماجرا را نگفتم، ولی برایش گریستم، او کوشید تا مرا آرام کند.
همان روز کیسی زنگ زد و گفت کجا رفتی؟ گفتم تو بی غیرت و بی احساس، مرا میان یک مشت مرد هرزه رها کردی و رفتی، توقع داشتی همچنان آنجا بمانم، گفت من هم نفهمیدم چه شد؟ نمی دانم چه بخورد ما دادند، من معذرت میخواهم، الان بیایم سراغت، گفتم بهتر است دو سه روزی مرا رها کنی.
4 روز کیسی را ندیدم، بعد بدلیل اینکه قرار بازی در یک سریال را داشتم، با او همراه شدم، ولی ته دلم خشمگین بودم، هنوز باورم نمی شد آن بلا سرم آمده باشد، از خودم شرم می کردم، آن شب در سریال بازی کردم، همانجا با یک آسیستان کارگردان آشنا شدم، که اهل قبرس بود، مرتب به من می گفت تو به درد فیلم تازه ای که مقدمات اش را فراهم کردیم می خوری. اگر موافقت کنی همین فردا با ما به مونترال بیائی، سرنوشت ات عوض میشود.
راستش را بخواهید من کاملا گیج شده ام، نمی توانم دست از بازیگری بکشم، چون دق می کنم، ولی نمیدانم چرا دیگر به کیسی اطمینان ندارم، شاید شما به من بخندید و بگوئید دختر! ول کن برو بدنبال یک زندگی سالم، برو بدنبال تحصیل، ولی من میبینم که بعضی از دوستانم در زندگی عادی نیز آلوده مواد شده اند. تا بحال دو سه تا کورتاژ داشته اند، آرزو می کنند شانس مرا داشتند. از این آقای آسیستان هم می ترسم ولی بهرحال من باید یکی را در کار خود داشته باشم، که پشت من باشند.
گیج شده ام، احساس سرگردانی میکنم، بعد از آن شب مرتب کابوس می بینم، به من نگوئید دست از بازیگری بکش، به من بگوئید در این شرایط اقدام عاقلانه چیست؟ من چه باید بکنم؟
مهشید – تورنتو

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو مهشید از تورنتو پاسخ میدهد

عشق به بازی در فیلم و تلویزیون سبب شد که در فیلمهایی نقش های کوچکی داشته باشید. معمولا کار از همانجا آغاز میشود. زمانی که دختری جوان خود را برگزیده یک کارگردان در میان افرادی که داوطلب چنان نقش هایی هستند می بیند بدلیل هیجان زیاد نمی تواند کنترلی روی رفتار و احتمالا پذیرش پیشنهادها داشته باشد. به همین دلیل با کمک افراد خانواده و یا افرادی که مورد اطمینان هستند با سازمانهای تولید گفت و گو می کند. خود بدنبال آنها نمی رود تا از او توقعی جز بازی در فیلم داشته باشند.
در زندگی شما (کیسی) نقش یک «رابط» بین سوءاستفاده کنندگان و شما بازی کرد. او یک فیلمبردار معمولی بود ولی درواقع با فراهم سازی طعمه های جنسی برای تولیدکنندگانی که بیماری جنسی داشتند زندگی می کرد.
نخستین اشکال در اینگونه موارد سوءاستفاده از مواد است. به ویژه موادی که تولید هیجان می کند به سادگی فرد را در سراشیب پذیرش و (هرچه باداباد) قرار میدهد. گریک به شما کوکائین تعارف کرد و کیسی تائید کرد که به بخت خود لطمه نزن یعنی یا باید از کوکائین استفاده کنی و تسلیم باشی یا از بازی در فیلم خبری نیست.
در اینجا شما تصمیم گرفتید که راه (هرچه بادا باد) را انتخاب کنید. رفتید و می گوئید یک دفعه دیدید چشمتان سیاهی رفت. پیش بینی چنین حوادثی نیاز به دانش وحتی تجربه ندارد! می دانید که اگر بروید و بپذیرید چه حادثه ای پیش خواهد آمد. می گوئید روز پس از آن حادثه خود را در کنار گریک و مردی دیگر دیدید و بسیار گریستید... اینک بر سر دوراهی هستید که آیا به راهی که انتخاب کرده اید ادامه دهید یا همانگونه که میگوئید کاری بیاموزید و از راه رفته برگردید؟.. پاسخ این است که نیاز به روانشناس دارید اگر دوست دارید در فیلم بازی کنید. بهتر است گریان نباشید و بدانید روانشناس معلم اخلاق نیست راه را شما انتخاب می کنید. اگر خوشید دیگران نمی خواهند خوشبختی شما را از بین ببرند مگر آنکه از کرده پشیمان باشید، در آنصورت است که روانشناس می تواند به شما کمک کند.