سنگ صبـور

1601-59

درون هواپیمایی که به نیویورک میرفتم، با بهزاد آشنا شدم، او در همان ردیف وسط که من نشسته بودم، خواب بود و نزدیک بود شراب روی میز کوچکش معلق شود که من خبرش کردم و همین سبب حرف و سئوال و کنجکاوی و سرانجام شناسایی یکدیگر به عنوان ایرانی بود. بهزاد خیلی شوخ و بذله گو بود، مرا بارها خنداند و بعد هم زمان پیاده شدن گفت اگر اهل خنده هستی، به من زنگ بزن. من بعد از دو روز به او زنگ زدم و دوستی مان اینگونه شروع شد.
هفته ای دو بار بعد از ظهرها، به یک کافی شاپ میرفتیم، قهوه ، ساندویچ کوچکی می خوردیم، راهی خانه می شدیم. بهزاد برایم گفت از همسرش بعد از 6 سال زندگی مشترک جدا شده و به دلیل ازدواج سریع او، سرپرستی دختر 3 ساله اش را عهده دار شده. روزها دخترش را به یک همسایه ایرانی می سپارد و ماهانه پولی می پردازد و دخترش هم خوشحال است چون آن خانم دو دختر تقریبا هم سن و سال او دارد. من خیلی کنجکاو شدم دخترش را ببینم، بهزاد یک آخر هفته، دخترش نسیم را آورد و با هم به یک موزه خاص بچه ها رفتیم و من از نسیم خیلی خوشم آمد، دختر مودب و گرمی بود، دیدارهای بعدی ما سبب شد روابط صمیمانه ای میان ما بوجود آید و هر شب من و نسیم تلفنی با هم حرف میزدیم، تا من تصمیم گرفتم در همان ساختمان یک آپارتمان اجاره کنم و بیشتر با نسیم باشم، راستش من اصلا نقشه ازدواج با بهزاد را نداشتم، دو سه بار هم این مسئله را با او در میان گذاشتم و او گفت من هم با همین روابط عاشقانه بدون مسئولیت خوشحالم !
ما تقریبا مثل زن و شوهر بودیم، فقط زیر یک سقف نبودیم، و پیمان قانونی نبسته بودیم، که با اصرار بهزاد من آپارتمانم را پس دادم و به آپارتمان او آمدم واین نسیم را بیش از همه خوشحال کرد، بطوری که شبها اصرار داشت در اتاق من بخوابد، البته بهزاد مخالف بود و می گفت نمی خواهم دخترم وابسته به تو بشود، او باید از همین بچگی روی پای خود بایستد، من مخالف بودم و می گفتم دختربچه ای که از عشق ونوازش مادری محروم شود اصلا روا نیست که او را از این محبت وعشق جدا کنی، حرفهای من بر بهزاد اثر گذاشت و بکلی نسیم را به من سپرد و من احساس می کردم نسیم دختر خود من است واو را همه جا با خود می بردم و به مرور او مرا مامان صدا زد و من هم او را دخترم صدا می زدم.
رابطه من و بهزاد هم گرم و گرمتر شده بود، او گاه حرف ازدواج میزد، من هم می گفتم خودت گفتی ترجیح میدهی بدون مسئولیت زندگی کنی، شاید حق داشته باشی، یکبار ازدواج آنهم ناکام برای یک مرد بس است. بهزاد به شوخی و جدی می گفت ولی بهتر است من و تو ازدواج کنیم، چون اگر تو دیر جواب بدهی، من میروم بدنبال یک زن دیگر، چون بهرحال من به یک همسر همیشگی نیاز دارم.
در این میان گاه من حرکات و رفتاری از بهزاد می دیدم که همان مرا از ازدواج باز داشته بود، با خود می گفتم انگار بهزاد علاقمند به دو جنسی است و بقولی «بای سکشوال» است. بطور ضمنی هم به او این مسئله را گفتم، گفت من از بچگی این حالات را داشتم و دو سه سالی که در انگلیس درس می خواندم، به اتفاق یک پسر و دختر در یک آپارتمان بودیم و گاه بکلی قاطع می شدیم! من از شنیدن این حرفها کاملا جا خورده بودم و آن آخرین تتمه باور من در مورد ازدواج احتمالی با بهزاد، از ذهنم پرید و حتی روابط جنسی مان را نیز کم کردم تا یکروز بهزاد گفت اینقدر سربسر من نگذار، با من و خصوصیات و اخلاقیات من کنار بیا، با من ازدواج کن و بعضی عیب های مرا هم ندیده بگیر! من گفتم از من چنین چیزی نخواه. بگذار دوستی مان بماند، من بعنوان مادر کنار نسیم بمانم تا ببینیم چه سرنوشتی انتظار ما را می کشد.
پس از آن شب حرفی نزد، ولی فردا برای من نامه ای برجای گذاشت، که با چنین منطقی، سرنوشت مرا بکلی عوض کردی و میدانم که روزی پشیمان میشوی! این نامه مرا دلواپس کرد، سعی داشتم از زیر زبان اش بکشم که چه نقشه ای دارد، ولی او به طور مرموزی عمل می کرد، با من بسیار مهربان شده بود، هرچه می گفتم گوش می کرد. حتی اجازه داد من و نسیم دو سه روز به واشنگتن دی سی خانه خواهرم برویم ووقتی بازگشتیم، نسیم مرتب سراغ بچه های خواهرم را می گرفت. بهزاد گفت این بار بیشتر بمانید من خوشحال می شوم.
درست دو سه روز به عید مانده بنا به دعوت خواهرم، که سالگرد ازدواج اش هم بود، با نسیم راهی شدیم، بهزاد زمان خداحافظی گفت من هم 20 روز میروم کاستاریکا، یک بیزینس جدید پیش آمده، پول خوبی دارد، شما نگران من نباشید، من هم نگران نسیم نیستم.
من دچار تعجب شده بودم، ولی بهرحال من مرخصی سالانه ام را گرفته و برای 20 روز نقشه ماندن در واشنگتن دی سی را داشتم سفر خوبی بود، دو سه بار با بهزاد حرف زدم، یکبار تلفن قطع شد، برایم ایمیل کرد که بدلیل ابر و باران ارتباط خراب است. بعد از 18 روز من و نسیم برگشتیم نیویورک، ولی خبری از بهزاد نبود. تلفن اش هم جواب نمی داد تا سرانجام با ایمیل خبر داد تا دو سه روز دیگر بر می گردد، روزی که بهزاد برگشت، رنگ پریده و لاغر شده بود، پرسیدم چه شده؟ گفت غذا کم می خوردم، می خواستم وزنم پائین بیاید باید مراقب سلامتم باشم. من باور نکردم، ولی بهرحال زیاد هم کنجکاوی نکردم، تا یک شب که نسیم خواب بود، بهزاد عریان از حمام بیرون آمد و من از شدت تعجب جیغ کشیدم، چون بهزاد کاملا زن شده بود! برایم توضیح داد که تن به یک عمل جراحی سخت داده و بخاطر دوست پسرش تغییر جنسیت داده، خیلی هم خوشحال است حال من یک زن هستم! من دهانم بسته شده بود، روی مبل نشسته بودم و هاج وواج او را نگاه می کردم، اولین سئوالم این بود که چگونه به نسیم توضیح میدهی؟ گفت به مرور عادت می کند، اتفاقا در این سن و سال برایش پذیرش این ماجراها آسان تر است. سه شب بعد هم بهزاد یا بقول خودش بهنوش با دوست پسرش به خانه آمد و در هر فرصتی همدیگر را می بوسیدند و شب را هم در یک اتاق خوابیدند.
اما من دچار نوعی سردرگمی شده ام واقعا نمی دانم چکنم؟ چون نمی توانم این شرایط را تحمل کنم. از سویی دلبستگی من و نسیم از حد معمول گذشته و نسیم بدون من حتی غذا نمی خورد، نمی خوابد و من نمیدانم چگونه از او جدا شوم؟ شما بگوئید چکنم؟ کاملا درمانده ام.
پرستو. نیویورک

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواری خانوادگی

به بانو پرستو از نیویورک پاسخ می دهد

با مردی ازدواج کرده اید که بعدها تغییر جنسیت را با یک عمل جراحی در کشور دیگری انجام داده است. استدلال نخستین بهزاد برای داشتن رابطه آزاد براساس تمایلات قلبی او و احتمال چنین پیشامدی که بیان کرده اید بوده است. او از ابتدا مشکوک بود که بتواند در رابطه زناشویی نقش مردانه خود را به درستی ایفا کند. اینک آنچه اتفاق افتاده است با نا باوری ناظر آن هستید ولی بهتر است که آنچه را که دیده اید باور کنید.
از سوی دیگر رابطه شما با نسیم بسیار جدی است به دختری کوچک که شما را مادر می خواند دل بسته اید و نمی خواهید او را با اندوه بی مادری روبرو سازید در چنین موارد فقط این شما نیستید که می خواهید تصمیم بگیرید بلکه بهزاد است که باید با شما به روانشناس مراجعه کند و بهترین شرایط زیستی را برای نسیم فراهم سازد.
بهزاد نیاز به سرزنش ندارد. او اینگونه خلق شده است. آنچه شما را ناراحت می کند شاید به این دلیل است که بهزاد از نخستین روز آشنایی با شما صادق نبوده است. این پنهانکاری با کسی که قرار است نزدیکترین فرد زندگی آدمی باشد بسیار نگران کننده است. پرسش این است که هدف اصلی بهزاد از پنهانکاری چه بود؟ اگر قصد او پیدا کردن یک مادر برای نسیم بوده است آنوقت میتوانید به بینید خود شما تا چه اندازه و تحت چه شرایطی می توانید با نسیم زندگی کنید؟ و اگر احساس فعلی شما این است که می خواهید از زندگی و نگهداری نسیم کناره گیری کنید بهتر است اینکار طبق برنامه ای انجام بگیرد تا آزردگیهای بعدی برای این دختر کوچک فراهم نشود.
در هرحال دیدار از روانشناس را از یاد نبرید و به بینید آیا این زندگی همان چیزی است که درصدد رسیدن به آن بوده اید؟