سخنرانی رضاگوهر زاد، هما سرشار، دکتر دانش فروغی و صدرالدین الهی در جلسه ی بزرگداشت استاد فرهنگ فرهی

1603-9

سخنرانی رضاگوهر زاد، هما سرشار، دکتر دانش فروغی و صدرالدین الهی

در جلسه ی بزرگداشت استاد فرهنگ فرهی، روزنامه نگار و برنامه ساز رادیو، تلویزیون

در روز هفدهم فوریه در مرکز مطالعات ایرانی ساموئل جردن در دانشگاه ارواین

1603-12

دوباره باید ساخت، شما که ما رفتیم،
اگرچه نشستیم زپای، تا رفتیم
جوانترین ها، داد! سرایتان آباد
خداش حامی باد! کزین سرا رفتیم
مسیح فردائید، که زنده می سازید
کلیم دیروزیم، که با عصا رفتیم!
خلوص و ایمان بود- خدای می داند-
صواب اگر کردیم، وگر خطا رفتیم.
به دستها زنجیر، به چشمها دستار،
بگو کجا بردند، مگوکجا رفتیم!
رفیق معذوریم، اگر چه واماندیم
به نیمه ی راهی، که با شما رفتیم.
چو پله افتادیم، چو قله برخیزید!
که پیش از این، ما نیز به قله ها رفتیم
تلاش را عمری، چو موج، کوشیدیم:
گهی فرو خفتیم، گهی فرا رفتیم،
ز نای حق جویان چو بانگ حق برخاست
صلا در افکندیم بدان صدا رفتیم.
رسالتی خونین اگر نیا رستیم،
کشیده فریادی چنین رسا، رفتیم...
سیمین بهبهانی

***

از استاد رضا گوهرزاد روزنامه نگار برجسته ی پرآوازه و ویراستار نامدار دعوت به عمل آمده بود تا عهده دار مدیریت جلسه ی بزرگداشت از استاد فرهنگ فرهی روزنامه نگار و برنامه ساز رادیو، تلویزیون باشند که او هم همانطور که انتظار می رفت از عهده برآمد. ضمن سپاسگزاری از آن بزرگوار خلاصه ای از آنچه در گردهمائی بیان داشت را ارائه میدهیم.

***

استاد رضا گوهرزاد گرداننده ی گردهمائی مرکز ایرانشناسی ارواین (دانشگاه ارواین کالیفرنیا):
خانم ها و آقایان درود برشما!
با سپاسگزاری از دکتر تورج دریایی رئیس مرکز ایران شناسی ساموئل جوردن در دانشگاه ارواین که این فرصت یگانه را فراهم نمودند تا برای بزرگداشت روزنامه نگار فرزانه فرهنگ فرهی گرد هم بیاییم و به پاس یک عمر تلاش و کوشش او در راستای آگاه سازی جامعه و نگهداشت ارزش های والای فرهنگی وهنری ایران زمین، کلاه از سر برداریم و بگوئیم استاد فرهنگ فرهی دوستت داریم و سپاسگزاریم.
هنگامی که از یک عمر تلاش سخن میگوئیم، برای یک پزشک به مفهوم نجات زندگی شماری از انسان هاست. و برای یک روزنامه نگار و برنامه ساز رادیو و یا تلویزیون، میزان شمار دریچه هایی است که او به سوی جامعه برای آگاهی و روشنگری باز نموده است جبران خلیل جبران، شاعر و نویسنده لبنانی تبار و خالق کتاب «پیامبر» می گوید:
«من اگر در زندگی توانسته باشم، تنها یک دریچه به سوی روشنایی در زندگی یک فرد باز کنم، وظیفه ومسئولیت انسانی خویش را انجام داده ام.»
من می افزایم روزنامه نگاران مسئول و متعهد، هر روز یک دریچه به سوی روشنایی و آگاهی در زندگی هزاران نفر باز می کنند. اگر عمر روزنامه نگاری در ایران بازمی گردد، نزدیک به 190 سال پیش یعنی انتشار روزنامه ای به نام «کاغذ اخبار» که دستاورد میرزا صالح شیرازی کازرونی پس از بازگشت از انگلستان به ایران است و دستاورد پایان دوره آموزش روزنامه نگاری او در فرنگ وبازگشت به میهن است (اول ماه می 1838 میلادی) لیکن تاریخ سانسور و توقیف روزنامه ای به نام روزنامه وطن در سال 1875 میلادی پیوند دارد و هر دو باز می گردد به دوران پیش از انقلاب مشروطیت.

1603-13

گرچه فراز و نشیب های تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران است که دوره های گونه گون روزنامه نگاری در ایران را رقم می زند، لیکن چشم اندازهای آینده روزنامه نگاری را روزنامه نگاران باورمند به آزادی به دوره بعد پیوند می زنند ومشعل روشنگری را به نسل خود می سپارند!
از روزنامه نگاران پیش از مشروطیت، تا دوران مشروطیت از به تخت نشستن رضاشاه تا سال 1320 و از به تخت نشستن محمدرضا شاه تا کودتای 28 مرداد 32 تا انقلاب اسلامی 57 و از زمستان تاریک 1357 تا کنون این روزنامه نگاران بوده اند که زندان و تبعید را به جان خریده اند تا حقیقت به خاموشی و تاریکی تسلیم نشود.
روزنامه نگاران تبعیدی وخودتبعیدی در برون مرز در نبود سازمان های سیاسی و حزبی کارآمد در 40 سال گذشته، مانند یک کنشگر سیاسی، وظیفه و مسئولیت تاریخی خود را در دشوارترین روزگار زندگی اقتصادی خود، فراموش نکرده اند و یکی از این روزنامه نگاران فرهنگ فرهی است که در گذر این 40 سال زندگی در برون مرز، از تمامی ابزارهای گوناگون روزنامه نگاری و برنامه سازی رادیو و تلویزیون بهره گرفته تا این کاستی را به گونه ای پر کند و روی سخنش بیش از آن که برون مرز باشد، جامعه استفاده کننده در ایران را هدف روشنگری های خود قرار داده است.
زندگی فرهنگ فرهی با بیش از 70 سال پیشینه روزنامه نگاری، گذر از رویدادهای بیشمار تاریخی سرزمین ایران است.
فرهنگ فرهی در همین 40 سال گذشته توانسته است با بهره گیری از دوران روزنامه نگاری خود در ایران و شناخت وآشنایی با بزرگان ادب، فرهنگ، هنر و سیاست، پلی باشد میان اندیشه وران متفاوت و بلندای سپهر سیاسی – اجتماعی آن درخدمت به جامعه ایرانی و توانسته است خوراک فکری 3 نسل در پی یک دیگر را فراهم نماید.
همان فرهنگ فرهی که در 7 یا 8 سالگی در تالار میهمانخانه پدری با کتاب آشنا شده و حضور ملک الشعرا و رشید یاسمی، دکتر رضازاده شفق و جلالی تهرانی را همراه پدر دیده است و در نوجوانی با شاملو و فروغ فرخزاد و نادر نادرپور و سهراب سپهری و سیروس طاهباز هم کلام شده است، در دشوارترین شرایط روزنامه نگاری و رسانه ای در امریکا، چشم بر مشکلات زندگی بسته است، تا روشنایی و آگاهی را به جامعه ایرانی هدیه دهد.
هنگامی که فرهنگ فرهی با مرگ نیوشا روبرو می شود، نیوشایی که جان شیفته اش را در اعتراض به ورود خامنه ای به امریکا در آتش سوخت، هرگز از مرگ او برای سامان خویش بهره نگرفت و در سوگ او فرو نشست لیکن بار دیگر با قامتی افراشته ، به مبارزه خود به عنوان یک روزنامه نگار علیه نظام حاکم در ایران ادامه داد. مرگ همسرش گلوریا او را در سوگ نشاند، لیکن با تکیه بر نیما و پیام ایستاد تا راه را ادامه دهد. فرهنگ فرهی جایزه هلمن همت را برای کوششهای حقوق بشر به اتفاق هادی خرسندی دریافت کرد، لیکن به آن فخر نفروخت.
والتر لیپمان در مورد روزنامه نگاران میگوید: «بزرگترین قانون در روزنامه نگاری گفتن حقیقت است و شرمسار کردن شیطان».
و فرهنگ فرهی در یک عمر روزنامه نگاری خود کوشیده است تا به گفتن حقیقت بپردازد فراموش نکنیم که به قول آلبرکامو، آزادی مطبوعات می تواند بد وخوب باشد ولی باید به روشنی بگویم که بدون آزادی مطبوعات، هر چیزی بد خواهد بود.
در اینجا من سخن خویش را به پایان می برم...

هماسرشار:
فرهنگ فرهی، سیزیف زمانه ما

1603-14

شصت وهشت سال است که می نویسد و میگوید. بی وقفه وبی محابا. به زبان ساده می آید. یک عمر است و دو نسل کاری .
با نام و نوشته ها و صدایش از ایران آشنا بودم. از همان نوجوانی خواننده مقالات او بودم. در مجله هفتگی روزنه که با همکاری احمد شاملو منتشر می کرد. برنامه پرشنونده «احساس و اندیشه» او را در کنار بزرگترهای خانواده گوش می کردم. صدایی رسا و اثرگذار داشت. آنچنان به هر شعری جان میداد که گاه خود شاعر را به شک می انداخت که آیا او شعر نابی سروده! غافل از اینکه هنر فرهنگ فرهی در ارائه و دکلمه شعر آنرا ناب تر از آنچه بود می نمایاند.
فرهی سپس به تلویزیون روی کرد: برنامه « در پیشگاه مردم» از او یک چهره تلویزیونی محبوب ساخت، از آنجا راه به شورای شهر تهران باز کرد و دو دوره به عضویت آن انتخاب شد. سخنرانیها و انتقادات تند و گیرای او در جلسات شورا را همه به یاد داریم. درگرماگرم تظاهرات و شلوغی های پیش از انقلاب شنیدیم فرهی همراه با خانواده به امریکا کوچ کرده است.
در لس آنجلس برای نخستین بار فرهنگ فرهی را چهره به چهره دیدم. در کتابفروشی کوچکی که در بالاخانه ساختمان قدیمی عطاری برپا کرده بودند به دیدارشان می رفتم. علاوه بر این در تظاهرات و گردهمائی های ضد رژیم اسلامی همراه باهمسر و دو فرزند خود نیوشا و پیام حاضر بودند.
فرهنگ فرهی در خارج از کشور هم دست از نوشتن و گفتن بر نداشت، در اغلب نشریات قلم می زد: در نشریات روزانه و هفتگی مختلف با هادی حقوقی، پرویز قاضی سعید، ایرج رستمی و انوری و دیگران همکاری داشت. سه چهارسالی سردبیری هفته نامه رایگان به مدیریت مانوک خدابخشیان را بعهده گرفت. بعد ناشر و سردبیر «جُنگ» شد که به دلیل مشکلات مالی یک سالی بیشتر دوام نیاورد.
از آن پس فرهنگ فرهی که همه ما با یک توافق جمعی ناگفته و نانوشته «استاد» خطابش میکردیم، شد نویسنده و گوینده کولی شهر ما. باید می گفت و مینوشت واز پای هم نمی ایستاد. و چنین کرد وهنوز و همچنان در همین کار است. در هر تلویزیونی او را مقابل دوربینی گذاشتند، نشست وگفت، در هر رادیویی و هر گردهمائی میکروفونی مقابل کاشتند، حاضر شد و گفت، و در هر نشریه ای صفحه ای در اختیارش گذداشتند نشست و نوشت. خودش هم دست تنها CD شعرخوانی ضبط کرد، آلبوم شعرخوانی ساخت و پخش و توزیع کرد. بدون اینکه هیچیک از تراژدیهای بزرگ زندگیش او را از این روند منصرف کند. خودسوزی جگرخراش فرزندش نیوشا فرهی، فعال سیاسی، در برابر ساختمان فدرال در لوس آنجلس، مرگ همسر و همراهش گلوریا، بیماری سخت و جانسوز پسر سومش پیام. استاد همه این بارها را صبورانه بر دوش کشید وهمچون سیزیف اسطوره ای، در هر آزمون سنگی بزرگتر از جسمش را به دوش کشید، به بلندای کوه غلتاند تا در سرازیری از دستش رها شود. باز روز از نو و روزی از نو. استاد مجازات آگاهی از اسرار خدایان امروزین و فاش کردن آنرا به جان خریده است. سالهاست که صبورانه، نفس زنان و بدون شکایتی، بخت و سرنوشت خویش و این تنبیه را پذیرفته است وهمچنان راهش را ادامه میدهد. اعتراض می کند، فریاد می زند، تعریف می کند، نصیحت می کند و همه اینها را تنها با این امید که گوشی شنوا بیابد. درست همسان سیزیف. اگر کسی به گفته های هومر باور داشته باشد، سیزیف خردمندترین و صبورترین موجودات فانی بود که در رفتار با خدایان متهم به سبکسری شد و درنتیجه کارگر بی جیره و مواجب جهان زیرین گردید.
دمت گرم استاد. خستگی جسم و روح از تو دور باذ
هما سرشار 17 فوریه 2018
دانشگاه کالیفرنیا در ارواین (یو سی آی)

پیام استاد دکتر صدرالدین الهی که خانم هما سرشار قرائت کردند

1603-15

حضار محترم
بسیار متاسفم که نتوانستم در مجلس گرم و مهربان شما حاضر باشم. اما سخت شادمان و سپاسگزارم که این پیام مختصر را همکار همراه و دوست همواره بیدار دلم خانم هما سرشار به عرض تان میرساند.
شانزده سال پیش در مجلس با شکوهی که برای بزرگداشت پنجاهمین سالگرد خدمت مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی فرهنگ فرهی به همت آقای دکتر شهریاری و همسرشان در لس آنجلس برپا شده بود، من سخنی چند درباره فرهنگ و کار همیشه بیدارش گفتم.
حالا که شصت و شش سال از حضور فرهنگ در جامعه مطبوعات ورادیو تلویزیون می گذرد. حرفی برای گفتن ندارم جز آنکه تاکید کنم که نسل ما که من آن را «نسل پاکدامنان تهی دست» نامیده ام هنوز که هنوز است با این اندیشه روزگار می گذارد که کار ما یک هدف است و نه یک «وسیله». چرا که اگر «وسیله» بود باید با آن به «جایی» می رسیدیم. اما خوشحالم که این «هدف» ما را به آرزوی روز اول کارمان که حقیقت گویی و حقیقت جویی بوده، رسانیده است.
امشب کار تازه فرهنگ به جمع شما عرضه شده است و من باز به یاد آوردم که درسالهای معلمی با شاگردانم که همواره آنها را «همسفران جوان» می خواندم هر سال حرفی می زدم. یکی از آن یادداشت ها عنوانی داشت برگرفته از گفته شیخ اجل سعدی که فرموده بود:
«ترا که خانه نئین است بازی نه این است»
اجازه بدهید آخرین بخش آن یادداشت را درحق خودمان دوباره نقل کنم و به فرهنگ عزیز همیشه بیدار که غم خفتگان همواره خواب در چشم ترش می شکند، تقدیم کنم.
چه می توانم بگویم در حق قبیله خودمان که حالا دیگر حتی خانه ای نئین هم ندارد که به عشق سوزاندن آن، نفت اندازی همی آموزد که جان سوخته اش فقط به اندازه ای است که پیش پای فردا را روشن کند. بی هیچ توقعی و هیچ انتظاری و هیچ... هیچ... و این که تاریخ را بنویسد بی توقع این که از صدرنشینان روزهای دور تاریخ باشد.
او، این هندوی خانه نشین، این روزنامه نگار راستین، هر شب در سطور سیاهش می میرد و هرصبح با چشمه قلمش به دنیا می آید.
او، آن پری غمگینی که فروغ فرخزاد شناخته است نیست با آن که خیلی خوب می خواند:
من
پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام... آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...
اما هندوی خانه نئین، آن پری غمگین نیست. به او می گویند غول... غول ... و در دل غول همیشه پری غمگین کوچکی که از بوسه ای به دنیا آمده است، نی لبک چوبینش را می نوازد آرام...آرام... تا خفتگان بیدار شوند. زیرا که:
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترش می شکند...

--------------------------------

یادداشت
در این برنامه استاد گرامی دکتر دانش فروغی که از سر لطف در گردهمائی نکوداشت استاد فرهنگ فرهی بدون متن مکتوب به ایراد سخنرانی پرداختند و چون نوارهای ضبط شده هنوز آماده نشده ضمن پوزش بسیار از ایشان خاصه آنها که مایل به آگاهی از سخنرانی استاد بودند. هفته ی آینده به چاپ خواهد رسید.

1603-16

1603-17