۱۶۰۳ - از پشت دیوار سیاه چشمانم، چه حرفهائی که نشنیدم

1464-87

شهین از نیویورک:

آنروز روی تخت بیمارستان، درحال نیمه بیهوشی، حرفهایی شنیدم که تکانم داد و در آن لحظه آرزوی مرگ کردم. به راستی چرا؟ من که ظاهرا خوشبخت ترین مادر بودم و بچه هایم مهربان ترین...
...من همیشه برای بچه هایم مادری عاشق و دلسوز و مسئول بودم، بارها از جانم مایه گذاشتم تا به بچه هایم ضربه ای نخورد. یکبار در باغ ییلاقی پدرم در اطراف ساوه، با دو سارق سنگدل تا پای مرگ جنگیدم، تا آنها را مجروح فراری دادم و اجازه ندادم تلنگری به 5 فرزندم وارد شود.
به دلیل اینکه سه فرزندم با فاصله کمی تولد یافتند، من تا 3 سال فقط 3 تا 4 ساعت در شبانه روز می خوابیدم و همین فداکاریها را در مورد شوهرم نیز دریغ نداشتم، در اصل شوهرم هیچگاه نفهمید بچه ها چگونه بزرگ شدند؟ چگونه به مدرسه رفتند؟ با چه مشکلات و دردسرهایی روبرو بودند، چه شبها که از شدت تب نخوابیدند و من پای تخت شان تا سپیده بیدار ماندم. بچه ها وقتی به دبیرستان میرفتند، تازه شوهرم فهمید بچه ها قد کشیده اند و پسر بزرگ مان تا شانه اش ایستاده و پسرهای محله مزاحم دخترمان میشوند.
ما خانواده پولداری نبودیم، ولی بدلیل پرتلاش بودن شوهرم و کار خیاطی من، زندگی مان مرفه بود، بچه ها بدون هیچ تنگنایی بزرگ شدند. من بخاطر سختگیری های شوهرم در مورد خواسته های نوجوانی بچه ها، گاه تا صبح در زیرزمین خانه بدون سروصدا به روی چرخ خیاطی، پای می کوبیدم تا قبل از سپیده، چند لباس را آماده کنم ودستمزدی بالا بگیرم و همه آنرا به بچه ها بسپارم، تا همه دلی از عزای آنچه می خواهند، از لباسهای مدرن وجدید، تا ساعت، اسباب بازی، دوچرخه، انواع نوارهای موسیقی و فیلم ها و سریال ها، رستوران دستجمعی و سینما و تئاتر و کنسرت در آورند.
بچه هایم بدون عقده و بدون احساس کمبود بزرگ شدند و هنوز دوره دبیرستان را تمام نکرده، همه ایران را ترک گفتیم چون شوهرم به اتفاق یک دوست قدیمی، اقدام به خرید زمینی کردند، که بعد از 14 سال، قیمتش 10 برابر شد و دو سه نفر از خریداران، پولش را در خارج به حساب برادر من واریز کردند و بعد هم شوهرم تصمیم به یک کوچ بزرگ گرفت، بدون دردسر به دبی رفتیم و بعد از دو ماه به نیویورک رسیدیم. بچه ها بدون خبر و شاید هم بدون علاقمندی به این تحولات مالی جدید، همین که من از هرسویی برایشان امکانات فراهم می ساختم، به تحصیل مشغول بودند، بمرور به کالج و دانشگاه راه یافتند وخوشبختانه هنوز در خانه بزرگ 7 اتاقه بسیار مجهزمان زندگی می کردند.
در همان روزها، من شوهرم را تشویق کردم، بنام هر کدام از بچه ها آپارتمانی نوساز و شیک و مدرن بخرد، ولی اجاره بدهد و آنها را هم در جریان نگذارد، تا وقتی هر کدام سرو سامان گرفتند، در آستانه ازدواج بودند، رسما به آنها هدیه کنیم و شوهرم نیز با همه میل و اشتیاق قبول کرد. یک دوست قدیمی شوهرم بدون اینکه بچه ها در جریان باشند، ترتیب ثبت نام شان را درهمه اسناد آپارتمان ها داد و من خیالم راحت شد. بچه ها در تحصیل نابغه نبودند، رشته های مهمی را هم دنبال نکردند، ولی همین که یک نفرشان در دانشگاه، دو نفرشان در کالج و دو نفرشان در حد دبیرستان، تحصیلات خود را پایان دادند. من خوشحال بودم، چون باز هم با کمک دوستان من وشوهرم، شغل نسبتا خوبی هم پیدا کردند.
من هیچگاه از قالب یک مادر دلسوز و مهربان و عاشق بیرون نیامدم، هیچگاه از خواسته ها و رویاهای بچه هایم دور نشدم و یادم هست دو سه بار برای دو سه نفرشان که دچار دردسرهایی در کالج و مدرسه شده بودند، حتی گاه به درگیری و شکایت کشیده بود بلافاصله از طریق یک وکیل اقدام نمودم و نجات شان دادم و خواب راحت شبانه را هدیه شان نمودم.
زندگی ما درنهایت آرامش پیش میرفت، که ناگهان شوهرم را در یک حادثه خونین تصادف از دست دادم و بکلی بهم ریختم و تا 3 ماه دچار افسردگی و اضطراب و کابوس بودم، وقتی بخود آمدم، فهمیدم شوهرم همه زندگی مان را سه ماه قبل بنام من کرده و تاکید کرده بود که در هر موردی تصمیم گیرنده من هستم و هیچکس حق دخالت ندارد.
این وصیت نامه از سویی مرا خوشحال و از سویی غمگینم کرد، خوشحال بخاطر این همه عشق و اطمینان که به من داشت وغمگین بخاطر اینکه شوهرم از ماههای قبل، احساس کرده بود که حادثه ای برایش پیش می آید، حتی یادم هست در ماه آخر، اصرار داشت با من به همه آن اماکنی که با هم خاطره داشتیم سری بزنیم و مرتب با من عکس می گرفت و می گفت اگر من روزی نبودم، این عکس ها را بعنوان خاطره حفظ کن.
بعد از حدود یکسال، تصمیم گرفتم آپارتمان های گرانقیمت و زیبای هدیه پدر را به بچه ها بدهم و همه آنچه در بانک پس انداز شده، همه آن دو سه آپارتمان بزرگ اجاره ای، آن رستوران ایتالیایی وخلاصه هرچه از شوهرم مانده بود میان بچه ها قسمت کنم وخود به آپارتمان کوچکی که شوهرم خریده بود تا دوران بازنشستگی مان در آن بگذرانیم نقل مکان کنم.
همان روز که این فکر را در سر داشتم، نیرویی مرا بی اختیار به خیابانی برد که شوهرم تصادف کرده بود و می خواستم بدانم چرا آن حادثه پیش آمده؟ شوهرم در آخرین لحظات زندگیش که به گفته پلیس تا یک ساعت چشمانش باز بود، چه مناظری، چه مغازه ای و چه فضائی را به ذهن خود سپرده و رفته است.
اتومبیل کوچک خود را در گوشه ای از خیابان پارک کردم و آرام آرام به آن نقطه تصادف نزدیک شدم، در یک لحظه انگار شوهرم را روبروی خود دیدم. انگار با او به همه مناظر اطراف چشم دوخته ایم، تابلوی بزرگ تبلیغاتی، یک مغازه پر از اسباب بازی فروشی، که همیشه می گفت روزی یک چمدان اسباب بازی از یک مغازه می خریم و به پای نوه هایمان می ریزیم. کمی جلوتر یک گل فروشی بود که از در و دیوارش، رزهای قرمز زیبایی سرازیر بود، همان گلهایی که همیشه شوهرم دوست داشت و همه ساله، در روز عشق دو سه شاخه برایم می اورد وقتی می خواست صورت مرا ببوسد، مراقب بود بچه ها نبینند و زیر لب می گفت دیدن بوسیدن ما، برای بچه ها خنده دار است، آنها عشق را در سن و سال ما باور ندارند.
در همین رویاها و خیالات غرق بودم که ناگهان با ضربه ای در هوا معلق شدم و دیگر هیچ نفهمیدم. نمیدانم چه زمانی گذشت، ولی ناگهان با تکانی تقریبا به هوش آمدم، ولی هر چه سعی کردم چشمانم را باز کنم، موفق نشدم. دست و پاهایم حرکت نداشت، فقط صداهای گنگی می شنیدم. من فقط سر وگردن و تا حدی لب هایم حس داشت، از پشت پلک های بسته ام، در آن دنیای تاریکم، به مرور صداها را تشخیص می دادم. صدای پرستارها و دکترها را تا حدی می شنیدم و بعد از نمیدانم چند بار در خواب و یا بیهوشی فرورفتن و بیدار شدن، ناگهان صدای پسر بزرگم اردشیر را شنیدم. از کسی می پرسید مادر در چه حالی است؟ من میخواستم فریاد بزنم و بگویم پسرجان من پشت این تاریکی صدایت را می شنوم، با دستهایت پلک های مرا باز کن، من زنده هستم، من میخواهم زنده باشم، من می خواهم نوه هایم را ببینم، لباس عروس و دامادی را به تن شما تماشا کنم، مرا یادتان نرود، من را با آرزوهایم خاک نکنید.
نمی دانم چقدر گذشت، اینبار صدای دخترم شیدخت را می شنیدم، که می گفت چقدر باید مادر در این وضع بماند؟ دکترها چه میگویند؟ شراره جوابش را داد، دستگاه ها را بکشید، خلاص اش کنید! بردیا گفت من که از بس آمدم و رفتم خسته شدم! صدای حمید را شنیدم که می گفت این جسد نیمه جان به درد ما نمی خورد، اگر هم چشم باز کند، باید شب و روز پرستارش باشیم، به دکترها بگوئید خلاص اش کنند، من که حوصله پرستاری و نق نق اش را ندارم! شراره گفت من هم موافقم، دستگاه ها را بکشید! من با شنیدن این حرفها درواقع برخود می لرزیدم، شاید لرزشی حس نمی شد، ولی درونم از اندوه و ترس می لرزید و می خواستم اشک بریزم، ولی انگار قدرت گریستن هم نداشتم. ولی در یک لحظه اشکهایم سرازیر شد، انگار پرستاری که کنارم بود، متوجه شد و فریاد زد دارد گریه می کند! سرو صدای زیادی توی اتاق پیچید، یکی از بچه ها گفت مثل اینکه زنده شد، وای بحالمان، چه خواهیم کشید. می خواستم فریاد بزنم و بگویم عزیزانم من که همه عمر هوای شما را داشتم، من که همه نفس و جان و همه مایه های زندگیم را به پای شما ریختم، من چه مزاحمتی برای شما داشتم؟ بعد از لحظاتی، صداها دور شد و باز نمی دانم چه مدتی گذشت، ولی ناگهان پلک های سنگینم باز شد و اولین نفری که دیدم پرستارم بود. گفت بچه هایت را خبر کنم؟ من به مرور جان گرفتم و گفتم هیچکس را خبر نکنید، هیچکس حق ندارد به عیادت من بیاید، من نیازی به هیچکس ندارم... نمیدانم خدا چگونه صدایم را شنید، چگونه به من نیروی تازه ای برای زندگی داد، فقط روزی که بیمارستان را ترک می گفتم، وکیل خانوادگی مان با من بود، به او گفته بودم، سند و کلیه آپارتمان بچه ها را به آنها بسپارد و به آنها بگوید، که حاضر به دیدار هیچکدام نیستم. آن حادثه بیمارستان مرا بکلی عوض کرد، من دور بچه هایم را که عمری را به پایشان گذاشته بودم، خط کشیدم و اینک بعد از چند سال، خانه بزرگ من، پر از بچه های یتیمی است که از داخل ایران، از جنوب امریکا و از کوچه پس کوچه های نیویورک به خانه خود آوردم، آنها حالا خانواده من هستند، بچه های من هستند، که در چشمان معصوم شان سپاس را بخوبی می خوانم و اینکه بچه های رنگارنگ من، مثل پرنده ها در خانه بزرگ یادگار شوهرم انگار پرواز می کنند.

1464-88