سنگ صبـور

1604-65

15 سال پیش وقتی وارد سانفرانسیسکو شدم، آدم چشم و گوش بسته ای بودم، هیچ چیز درباره مردم و فرهنگ و اخلاق نمی دانستم، درحالیکه خواهرم مینا بقول خودش عقل کل شده بود، همه چیز درباره این سرزمین می دانست، به من می گفت اگر پا درجای پای من بگذاری موفق میشوی، وگرنه مثل خواهر بزرگ مان در کانادا، حتی در سرزمین های مدرن و آزاد هم باید همیشه توسری خور مرد زندگیت باشی.
من خوب می دانستم که در هیچ شرایطی نمی توانم از مینا الگو بردارم، ولی سعی میکردم درس ها و تجربه هایی از او بیاموزم و از آن سادگی و بیریایی بیرون بیایم، خواهرم ابتدا پرستار زنان ومردان پیر و بیمار بود. گاه مرا هم با خود می برد و من میدیدم که خیلی از آنها به مینا فحش میدهند و توهین می کنند، ولی مینا خیلی خونسرد از کنارشان می گذرد و البته گاه برای تلافی، آنها را به بهانه های مختلف از داروهای مسکن محروم می کرد و آنها در نهایت زود التماس می کردند و مینا مدعی می شد، که دو ساعت پیش به آنها قرص داده و نمی تواند بیشتر به آنها بدهد. درآمد مینا از این مشاغل بالا بود، چون معمولا بدنبال زنان و مردانی میرفت که از خانواده های ثروتمندی باشند، بچه هایشان بی دریغ خرج می کردند و مینا بلد بود، به آنها چه بگوید و چگونه خود را پرستاری مسئول معرفی کند و گاه به گاه پاداشی هم بگیرد. من بدنبال رشته پرستاری رفتم، خیلی زود هم فارغ التحصیل شدم، بعد بدنبال درجات بالاتر و رسمی تر هم رفتم، بطوری که در همان زمان تحصیل، چندین پیشنهاد کار خوب دریافت کردم و چون می دانستم مینا حسود و نظرتنگ است حرفی نزدم.
بعد از پایان تحصیلات، ابتدا مینا برایم شغلی پیدا کرد، یک زوج پیر اهل آلمان بودند که بسیار بداخلاق و نژادپرست بودند به هر بهانه ای مرا بدلیل ایرانی بودن، مورد توهین قرار میدادند و من با وجود اطلاع از قوانین و امکان شکایت صدایم در نمی آمد وحتی به آنها بیشتر محبت می کردم، بطوری که کم کم هر دو کوتاه آمدند، به من علاقه و مهر نشان دادند و من در چند مورد تا صبح بیدار ماندم، تا آنها با درد شدید و اضطراب کنار بیایند.
راستش با وجود درآمد خوب، من زیاد از این شغل خوشم نمی آمد، در پی یافتن شغل بهتری در بیمارستانهای معروف بودم واین مورد هم پیش آمد پسر یکی از آن بیماران پیر، معاون یک بیمارستان بود ووقتی پدرش فوت کرد، مرا به بیمارستان برد و ترتیب استخدام مرا داد. من اصولا نسبت به ایرانی بودن خود حساس بودم، توهین را نمی پذیرفتم، به همین جهت وقتی دو پرستار نژادپرست به پرو پای من پیچیدند، من بدنبال شغل دیگری رفته و در یک کودکستان شغل خوبی گرفتم، کودکستانی که بخشی از آن 24 ساعته بود.
دنیای بچه ها برای من دنیای دیگری بود، بچه ها رنگ و نژاد و مذهب نمی شناختند، آنها هرکسی مورد نوازش و مهرشان قرار میداد، سپاسگزارش بودند در آن مرکز دو سه کودک بودند که من مثل یک مادر مراقب شان بودم، آنها حتی در طول روز حاضر نبودند از من فاصله بگیرند و بعد از 8 ماه پدر ومادر آن دو سه کودک به من پیشنهاد کردند درخانه هایشان پرستار آن بچه ها باشم، یکی از آنها درخانه خود، همه امکانات در اختیارم گذاشت و بقیه هم بچه های خود را در آن خانه به من سپردند، من مهمان شبانه روزی آن خانه بسیار مجلل و شیک شدم. یک آشپز 24 ساعته در اختیار من بود و یک راننده که هرجا می خواستم با بچه ها بروم با من همراه بودند.
درآمدم در آن خانه خوب و زندگیم راحت بود. مینا مرتب مرا می ترساند که چون من مسئول چند بچه هستم، هر حادثه ای پیش آید، من باید جوابگو باشم بعضی ها با وکلای خود سو می کنند و آدمهایی مثل مرا سالها پشت میله های زندان می اندازند.
این هشدارها و ترساندن ها، مرا واقعا دچار واهمه و دلهره کرد و سرانجام به پیشنهاد مینا تصمیم گرفتم در خانه مینا یک مرکز نگهداری از بچه های معلول و عقب مانده ذهنی برپا داریم و هر دو در کالجی نزدیک خانه مینا یک دوره 3ماهه را هم گذراندیم و بعد مجوز آن مرکز را گرفته و مینا شروع به پخش اطلاعیه، تبلیغ در روزنامه ها و مجلات نمود و خیلی زودتر از آنچه تصور میرفت ما بیش از 11 بچه را تحت قرارداد خود گرفتیم و مینا برای حوادث ناشی از کار ما ومسائلی که برای بچه ها پیش آید بیمه ای خرید و شروع بکار کردیم.
من بعد از مدتی خیلی زود فهمیدم، مینا بدلیل عقیم بودن و علتی که سبب جدایی از همسرش شده بود، نسبت به بچه ها زیاد نظرخوشی نداشت و اگر بچه ای کمی خود را لوس میکرد، یا لجبازی نشان میداد، مینا به نوعی آنها را تنبیه می کرد، از جمله گرسنه نگهداشتن آنها، که من به هر طریقی بود بدون اطلاع اش، به آن بچه ها تنهایی غذا می دادم و یکی دو بار که فهمید کلی با من دعوا کرد که چرا نمی گذاری این بچه ها را ادب کنم. من می گفتم این ادب کردن نیست، این بچه های معصوم به اندازه کافی زجرکشیده و می کشند، دیگر تو نباید آزارشان بدهی.
مینا شکنجه های خود را در پشت پرده وبدون اطلاع من ادامه می داد، ولی من هربار میفهمیدم، به داد بچه ها می رسیدم. گاه از نگاه معصوم و التماس آمیز آنها می فهمیدم که مینا بلایی سرشان آورده و با کشف ماجرا، به کمک شان می رفتم. همین ها سبب شده بود، شب ها به بهانه های مختلف بچه ها مرا به کنار خود می طلبیدند تا بغل شان کنم. نوازش شان کنم و حس مادری به آنها بدهم.
یکبار که مینا در هوای سرد و یخبندان، یکی دو تا از بچه ها را واداشت دوش آب سرد بگیرند، من با او درگیر شدم مینا گفت من تجربه طولانی درکارم دارم، من میدانم با این بچه ها چه باید کرد، من میدانم ملایمت با این ها سبب دردسر میشود وگرنه پدر ومادرهایشان، آنها را درخانه های خود نگه میداشتند. اگر هم تو این شغل را دوست نداری، برو یک جای دیگر استخدام شو! حقیقت را بخواهید، من خیلی دلم می خواست بدنبال شغل دیگری بروم، ولی می دیدم تنها پناه این بچه ها من هستم، اگر من آنها را ترک کنم، خیلی هایشان دق میکنند، من یکی دو بار که بدلیل دیدار دوستان خودم یکی دو روز رفته بودم، وقتی برگشتم دیدم که بچه ها تکیده و شکسته وغمگین شده اند و با دیدن من به سویم پرواز کردند.
دو هفته بعد وقتی دیدم مینا برای تنبیه یکی از بچه ها که تلفن او را براثر اشتباه خیس کرده و از کار انداخته، بجای سوپ داغ، سوپ سرد و کهنه دیروز را جلویش گذاشت، پسرک حاضر نبود آنرا بخورد، مینا هم الیتماتوم داد اگر نخورد، شب هم به او غذا نمی دهد. پسرک از روی ناچاری قسمتی از غذای سرد را خورد و من دیدم که اشکهایش سرازیر است و با حسرت دیگر بچه ها را که غذای گرم می خورند، تماشا می کند.
من یکبار به یکی از مددکاران اجتماعی که برای بازرسی آمده بود، بطور غیرمستقیم فهماندم، که مینا با بچه ها خیلی جدی و خشن است، آن مددکار برای پیگیری مسئله بطور حرفه ای، به سراغ بچه ها رفت و جلوی چشم مینا از آنها پرسید آیا مینا شما را اذیت می کند؟ آنها از ترس گفتند نه. او زن خوبی است!
من ازفردای آنروز، همه رفتار و کردار مینا را با بچه ها با تلفن دستی ام عکس می گرفتم تا هفته قبل با او درمورد شکنجه روحی یکی از بچه ها درگیر شدم، مینا گفت برو بدنبال یک کار دیگر، من بعدا سهم تو را از این بیزینس می پردازم و من درحالیکه از ترک بچه ها می ترسم، می خواهم این عکس ها و مدارک را به مسئولان سوشیال سرویس بدهم، ولی می ترسم مینا برای سالها به پشت میله های زندان برود، میترسم خودش را بکشد، دق کند، واقعا چه کنم؟
ثریا- شمال کالیفرنیا

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو ثریا از شمال کالیفرنیا پاسخ میدهد

دشواری رابطه شما و خواهر از آنجا ناشی میشود که شما به وظیفه اصلی خود که نگهداری از کودکان است به درستی عمل نمی کنید. آنچه خواهر شما تا این لحظه انجام داده است از نظر قانونی قابل پیگرد است. صبوری شما در طی ماهها و سالها با زنی که کودکان را شکنجه می کند، و به آنها گرسنگی می دهد و تنبیه می کند همکاری با او به حساب می آید. شما مطابق قانون اگر دیگری را در حال آزار کودک معلول به بینید باید به سازمان هائی که از کودکان وخانواده آنها حمایت می کنند اطلاع بدهید.
مسئله دیگر در مورد آن مددکاری است که وظیفه خود را به درستی نفهمیده است وآنچه را که باید از کودکان بپرسد درحضور خواهر شما پرسیده است. مددکاران آموزش دیده حتی اغلب از چهره افسرده و یا گفت و گو با بچه ها به مشکلاتی که میتواند درخانواده هائی که چنین کودکانی را نگهداری می کنند پی می برند متاسفانه مددکاری که ماموریت رسیدگی در خانه شما را پیدا کرده است تازه کار و یا از نظر آموزش به کیفیت و اهمیت کار خود پی نبرده است.
موضوع دیگر تصمیم امروز شماست که می اندیشید باید بین زندانی شدن خواهر خود و شکنجه شدن دائمی کودکانی که راه دیگری برای زندگی جز اقامت در منزل شما ندارند یک راه را انتخاب کنید. بنظر من بهتر است با خواهر خود بطور قاطع صحبت کنید و بگوئید که رفتار بیمارگونه او را نمی پسندید و اگر در رفتار او تغییر قابل قبولی ندیدید موضوع را به پلیس و اداره خدمات کودکان اطلاع بدهید. شاید خواهر شما بیمار است و اگر به روانشناس مراجعه کند گره های زندگی خود را باز کند و فشارهای درونی را برسر کودکان خالی نکند. باخواهر خود در مورد یاری جستن از روانشناس حرف بزنید. فراموش نکنید که روانشناس «واقعی» شرایطی را که اینک در مورد کودکان از شما هر دو می آموزد به مراجع قانونی گزارش خواهد کرد. مگر آنکه شما برای نجات خود در این مورد پیشدستی کنید.