سنگ صبـور

1605-24

من تنها آرزویم این بود، که روزی صاحب دختری بشوم، باور نمی کنید وقتی ازدواج کردم، از همان روزهای نخست لباس ها، اسباب بازیها و تزئینات خاص یک دختربچه را درون یک اتاق جای داده بودم. روزی که حامله شدم عجله داشتم بدانم فرزندم دختر است یا نه.
خوشبختانه خیلی زود فهمیدم صاحب دختری میشوم، از همان زمان اتاق او را به زیباترین وجه آماده و برایش تا سن 5 ماهگی لباس و کفش خریدم. هرکسی به آن اتاق وارد می شد، مبهوت می ماند و ساعتها به تماشا می ایستاد و وقتی هم بدنیا آمد، همه زندگی من شد شب وروز از او عکس و فیلم می گرفتم و خانه پر از تصاویر دخترم شده بود.
من هر روزنگران آینده فرشته خودم بودم، برایش پزشک مخصوص پیدا کردم، هفته ای یکبار او را برای معاینه می بردم، شوهرم می گفت کارهایت افراطی است، شاید راست می گفت ولی عشقی که من به فرشته داشتم، پایان ناپذیربود، دخترکم را شبها هم از خودم جدا نمی کردم از همان کودکی او را به کلاسهای مختلف می فرستادم بطوری که در 6 سالگی دو ساز می نواخت. در کاراته کمربند گرفته بود. آواز می خواند، به زبان انگلیسی و اسپانیش و فارسی حرف میزد.
فری شوهرم می گفت تو زیادتر از حد بر دوش این بچه، بار گذاشته ای. ولی من می دیدم که او هر لحظه شکوفاتر میشود و تحسین وحیرت اطرافیان را برمی انگیزد، در مدرسه او را نابغه می دانستند، در جمع فامیل و آشنایان، فرشته را یک موجود استثنایی و یک نظرکرده می دانستند.
فرشته هرچه بزرگتر می شد کامل تر می شد، در دبیرستان بهترین بود، در کالج درصدر بود و در دانشگاه همه استادان عاشق اش بودند و در دو رشته مهم فارغ التحصیل شد و در یک کمپانی بسیار معتبر امریکایی دعوت به کار شد.
من دلم میخواست دخترم عاشق می شد، ازدواج می کرد، بچه دار می شد، ولی با وجود دوستی با پسرها و دخترهای مختلف، هنوز حرفی از عشق و ازدواج نمی زد، تا در یک مهمانی جوانی اهل ایتالیا بنام مارکو در تمام مدت دوروبر فرشته بود، بعد هم با او قرار دیدار بعدی را گذاشت بعد از سالها احساس کردم دخترم روحیه اش عوض شده، به موسیقی های عاشقانه گوش می کند، بعد هم یک شب زمان خداحافظی دیدم که همدیگر را می بوسند آن شب تا صبح از شوق نخوابیدم، باورم شد که دخترم عاشق شده است.
مارکو کم کم وارد خانه ما شد، چون جوان شوخ و شنگی بود، با همه ما شوخی می کرد، به بهانه های مختلف من و شوهرم را می بوسید و میگفت شما را چون پدر ومادرم دوست دارم، گرچه همیشه می گفت من و فرشته از دیدگاه او دو خواهر هستیم، می گفت به شما نمی آید که دختری به بزرگی فرشته داشته باشید.
شوهرم اصولا به ایتالیایی ها زیاد اطمینان نداشت و به همین جهت می گفت ما هنوز بعد از 6 ماه نفهمیدیم این مارکو تخصص و تحصیلات و شغل اش چیست؟ پدر و مادرش کجا هستند؟ از چه ریشه ای می آید؟ من می گفتم همین که عاشق دختر ما شده و دخترمان نیز عاشق اوست کافی است چون بهرحال فرشته شغل پردرآمدی دارد، مارکو هر شغلی هم داشته باشد، ایندو نگرانی مالی ندارند.
یکی دو بار که مهمانی داشتیم وهمه مشروب می نوشیدند، مارکو ظاهرا مست، زمان بوسیدن من، لبهایش را به لبهای من نزدیک می کرد و من هم هر بار خودم را کنار می کشیدم و این جسارت او را به حساب مستی اش می گذاشتم. یکی دو بار هم درحال عادی به او گفتم تو بهتر است زیاد مشروب نخوری، چون گاه حرکات و رفتاری غیر عادی داری! مارکو هم می خندید و می گفت حق با شماست، من باید مراقب رفتارم باشم سرانجام مارکو با فرشته ازدواج کرد و ظاهرا جوری وانمود کرد که در ایتالیا شغل دولتی مهمی داشته و در ضمن خانواده اش بدلیل مخالفت با ازدواج او، با او قهر هستند، چرا که یک آشنای فامیلی را کاندیدای ازدواج با اوکرده بودند.
فرشته اهل سفر بود. یکبار پیشنهاد سفر به هاوایی را داد و همه موافقت کردیم و حرکت کردیم، من همه لحظات مراقب دخترم بودم، از هر حرکت او خوشحال می شدم و آرزو میکردم مارکو شوهر سربراه و خوبی باشد.
یک شب که من کمی تب داشتم، همگی به یک رستوران معروف رفتند، ولی یک ساعت بعد مارکو به هتل بازگشت و به بهانه اینکه سرش درد می کند زیر دوش رفت و همانطور عریان به اتاق من وارد شد قبل از آنکه من اعتراضی بکنم، بروی من پریده و با خشونت مرا لخت کرد. من دو سه بار به صورتش سیلی زدم، ولی او با سرعت و خشونت به من تجاوز کرد. من مات شده روی تخت افتاده بودم، باورم نمی شد چنین اتفاقی افتاده باشد می خواستم فریاد بزنم، می خواستم با چاقویی که روی میز بود به او حمله کنم و گردنش را ببرم. چند لحظه بعد در آن سوی اتاق روی زمین نشست و شروع به گریه کرد و گفت مرا ببخش، من مست بودم، من نفهمیدم چه می کنم، بعد روی بالکن هتل رفت و گفت اگر مرا نبخشی، خودم را به پائین پرتاب می کنم. من در آن لحظه به یاد دخترم افتادم. دختری که به مارکو هزاران امید بسته بود و عاشق او بود.
علیرغم خشم درونم فریاد زدم تو انسان بد و سنگدلی و آلوده را می بخشم، چون دلم بحال دخترم می سوزد. مارکو به سوی من خیز برداشت و پاهای مرا بوسید، او را پس زدم و گفتم از اتاق من برو بیرون و او رفت.
نیمه شب همه برگشتند. من خودم را به خواب زدم درحالیکه اشکهایم بند نمی آمد، فردا صبح به بهانه سردرد در رختخواب ماندم ولی فرشته به سراغم آمده و با دیدن صورت ورم کرده و چشم های سرخ شده پرسید چه شده؟ گفتم فقط سرما خوردم. 2 ماه است برگشته ایم، من حالم منقلب است، قلبم درد می کند، دلم میخواهد مارکو را از زندگی مان خارج کنم ولی دخترم دیوانه وار عاشق مارکوست.
من بعد از چندماه درمانده ام که چکنم؟ آیا واقعیت را به دخترم بگویم و از شر مارکو راحت بشویم؟ یا این ماجرا را فراموش کنم و به مرور از زندگی آنها دور بشوم ولی مانع آینده شان نشوم؟ واقعا چکنم؟
نسترن

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو نسترن پاسخ میدهد

آرزویی که در مورد بچه دار شدن داشتید برآورده شد و دختر شما از لحظه تولد در نهایت مهر و محبت خانواده قرار گرفت. در اینکه تمام نیروی خود را برای پیشرفت او از هر جهت بکار برده اید شکی نیست به گونه ای که بارها همسرتان این فشارها را در مورد یک دختر کم سن و سال زیاد می دانست. مرحله دوم آرزوی شما ازدواج «فرشته» بود وبالاخره او در مسیر زندگی با مارکو آشنا شد و با او ازدواج کرد.
مسئله این است که پیش از ازدواج فرشته و مارکو می دیدید که او اغلب شما را خواهر فرشته می داند در واقع با این حرف میخواهد به شما بفهماند که زیبا و جذاب تر از آن هستید که می اندیشید. نکته دوم رفتار پس از خوردن مشروب است. معمولا مشروب سبب میشود افراد کارهائی را که دوست دارند انجام بدهند ولی آنرا به حساب مشروب بگذارند. بارها اتفاق افتاد که مارکو از فرصت استفاده کرد و لب شما را بوسید ولی عکس العملی جز پند و اندرز؟ نگرفت. آنچه در این حادثه اتفاق افتاد این بود که مارکو فهمید شما یک هدف بی خطر برای تجاوز هستید. درحالیکه همان زمان که او چنین رفتاری را مرتکب شد شما می توانستید موضوع را پلیس و با دخترتان در میان بگذارید. از خود بپرسید چرا چنین نکرده ام؟
می گوئید در زمانی که تب داشتید مارکو وارد اتاق شما شد و آنچه را که پیش ازین نقشه کشیده بود عملی کرد. پرسش این است که چرا همانموقع او را به پلیس تحویل ندادید؟! در این زمان بهتر است که با خود و فرشته و شوهری که تا این لحظه ازماجرا بی خبر است صادق باشید. نگران فرشته نباشید، او دخترکارآمد و بالغ است و بهتر است چنین شوهر تبهکاری را که همچون مار در آستین خود می پرورد بهتر بشناسد، نیاز شما به روانشناس بسیار ضروری است زیرا اگر همه ی ماجرا بهمان صورتی باشد که تشریح کرده اید باید به درمانهای روانی بپردازید و این کابوس را از خواب شبانه خود حذف کنید.