سنگ صبـور

1608-75

انگار همین دیروز بود، که در مهمانی یکی از دوستان نزدیک در بورلی هیلز، با مایکل آشنا شدم، یک نوازنده چیره دست ترومپت، که در آن مهمانی با من که پیانو میزدم همراه شد و بعد هم جلوی مهمانان گفت من 25 سال است می نوازم ولی تا امروز هیچکس به اندازه این خانم، با من هماهنگ و هم ساز نبوده است.
سر میز شام کلی با مایکل حرف زدم، به او گفتم انتظار نامزدم را از ایران می کشم، گفت چقدر همدیگر را می شناسید؟ گفتم ازکودکی و نوجوانی، گفت این عشق ها متاسفانه به بن بست میرسد، چون اخلاقیات هر دو طرف طی زمان عوض شده، آن خلوص بچگی دیگر وجود ندارد و در ضمن بدلیل سالها رفت وآمد، حتی لمس و بوسه و احساسات، به مرور آن همه احساسات به نقطه کوری سپرده میشود، بعد برایم توضیح داد، همین ماجرا برسر او هم آمده، با دوست دختر خود در دوران مدرسه، بعدها نامزد شده ولی به مرور هر دو می فهمند آن کشش لازم را به هم ندارند وحتی روابط شان خیلی معمولی و عادی و سرد میشود.
مایکل ادامه داد با اینحال ما با هم ازدواج کردیم، ولی بعد از 3 سال از هم جدا شدیم، هنوز بهترین دوستان و فامیل هم هستیم، ولی دیگر عشقی به هم نداریم! این حرفها روی من هم اثر گذاشت، به خودم مراجعه کردم و دیدم براستی چنین است، من به «عزیز» نامزدم عادت کرده ام، ما سالهای سال است حامی و پشتیبان هم هستیم، ولی آن هیجان و شور لازم را برای رابطه عاشقانه و ازدواج نداریم.
هرچه من به مایکل بیشتر نزدیک می شدم، از عزیزدور می شدم و سرانجام هم با او حرف زدم، نکته جالب اینکه او هم حرف مرا تائید کرد و گفت اتفاقا من بیشتر به تو عادت کرده، تو را عضو فامیل و وجود خود میدانم، ولی شاید همان عشق و رابطه را ندارم. من قول دادم کمکش کنم تا به امریکا بیاید، ولی هر دو در اندیشه یک همراه دیگر باشیم.
مایکل بکلی مرا بسوی خود کشید و برای اجرای یک کنسرت که در آن نوازنده اصلی بود، مرا هم با خود به ایتالیا برد، در همان سفر ما تصمیم به ازدواج گرفتیم. دربازگشت طی مراسمی زن و شوهر شدیم، مایکل روشنفکر، مهربان، عاشق و بسیار پشتیبان بود، می خواست مرا با خود به جمع همه بزرگان موزیک ببرد، می گفت تو یکروز ستاره مشهوری خواهی شد.
من به راستی از زندگی با مایکل خوشحال بودم، با هم مرتب به سفر میرفتیم، خوش بودیم و پیش بینی هیچ حادثه ای را نمی کردیم. ولی انگار سرنوشت همیشه بازی های خود را دارد. چون یکروز که از آریزونا به لس آنجلس می آمدیم، در میان راه، ناگهان با خطای یک راننده مست، ما از جاده خارج شدیم و اتومبیل معلق شد و هر دو را بیهوش به بیمارستان بردند.
من بعد از سه روز بیدار شدم، بلافاصله سراغ مایکل را گرفتم، گفتند هنوز درکوماست. ولی در ظاهر بجز شکستگی دنده ها و بخشی از کاسه سرش، آسیب دیگری ندیده، من هم مچ پایم شکسته بود، که بهرحال با صندلی چرخدار به حرکت در آمدم و به بالین مایکل رفتم، بعد از 9 روز چشم باز کرد درنهایت حیرت مرا مارسلا صدا میزد، می گفت پسرمان کجاست؟ اطرافیان می خندیدند، ولی من گریه می کردم، عجیب ترین حادثه هم اینکه مایکل به زبان ایتالیایی حرف میزد، درحالیکه او از آریزونا و از یک پدر ومادر اصیل امریکایی بود. من وقتی با خواهرش در سن دیاگو حرف زدم تعجب کرد و گفت ما اصلا ریشه ایتالیایی و یا اسپانیایی نداریم، همین سبب شد همه فامیل خود را به بالین او برسانند. بعد از 20 روز مایکل به خانه منتقل شد، ولی بکلی انسان دیگری بود. مرتب می گفت مارسلا چقدر عوض شدی؟ پسرمان را به کی سپردی؟ بعد هم بیشتر اوقات به ایتالیایی صحبت حرف میزد، من او را نزد یک متخصص مغز و اعصاب بردم، او عقیده داشت خیلی ها براثر ضربه هایی به چنین حالاتی دچار میشوند ولی در نهایت ریشه هایی در آن زمینه، در گذشته داشته اند، همه حیران بودند که مایکل چرا باید ناگهان تغییر زبان و شخصیت بدهد، مایکل همچنان با زیبایی و مهارت ترومپت می زد، ولی عجیب اینکه گیتار، ویلن، پیانو را که قبلا ننواخته بود، با مهارت ویژه ای میزد، مرا وا می داشت با پیانو با او دوئل کنم. مایکل حاضر نبود به اتاق کار خود برود، حاضر نبود مدارک خود را مرور کند، حتی گواهینامه اش را به گوشه ای انداخته بود و می گفت من اسمم آلبرتو است از یک پد رومادر ایتالیایی، در ونیز بزرگ شدم، تحصیلاتم در فلورانس بوده است.
مایکل با دوستان هنرمند خود تماس می گرفت آنها که بهرصورت درجریان این تغییر و تحول بودند، او را دعوت به کار می کردند و در دو سه کنسرت هم شرکت کرد و در میان حیرت همه چند ساز را نواخت.
روزی که از سوی دانشگاه هاروارد و کلمبیا، دو گروه برای مطالعه روی مایکل به لس آنجلس آمدند و با او حرف زدند، مایکل مرا برداشته و به ایتالیا رفتیم و در ونیز یک آپارتمان اجاره کرد و با توجه به بنیه مالی، نگرانی هم نداشت. همانجا روزها روی قایق در رفت و آمد بودیم، گاه برای حضور در سالن های معروف کنسرت، با من می آمد و همچنان شام های عاشقانه می خوردیم و من بخاطر او پذیرفته بودم که مارسلا هستم و او آلبرتو! تنها موردی که مایکل زیاد دخالت نمی کرد در مدارک و گذرنامه و بلیط و کارت های شناسایی بود، که البته همه در دست من بود و او چون یک کودک مطیع من شده بود و در آن مراحل ادعا نمی کرد که آلبرتوست!
بعد از 6 ماه زندگی در ونیز، هر دو تصمیم به بازگشت گرفتیم، درحالیکه من مرتب ایمیل هایی از مراکز پژوهشی دریافت می کردم که حاضر بودند مبلغ قابل توجهی بپردازند و به روی مایکل مطالعه کنند، ولی او زیر بار نمی رفت، من هم همه را رد می کردم.
یکروز که من مدارک مایکل را بازرسی میکردم، دیدم او بدون اطلاع من، مدارک شناسایی بنام آلبرتو تهیه کرده که مسلما قلابی بود، ترس مرا برداشت، با او حرف زدم، اصلا حاضر به پذیرش نبود، بدنبال این بودم که شاید شوک الکتریکی بتواند مغز او را جابجا کند و مایکل را به من برگرداند، که باز هم گوش نمی داد، یکبار با یک گروه محقق حرف زدم، آنها با مشورت با وکیل و مقامات قضایی رضایت من و خانواده مایکل، تصمیم گرفتند در یک فرصت مناسب او را به طریقی بیهوش کرده و از شوک های الکتریکی بهره بگیرند، ولی درست روزی که قرار بود این نقشه عملی شود در میان تعجب همه، مایکل گفت اگر کسی امروز دست به من بزند خودم را از طبقه دوم خانه به پائین پرتاب می کنم! ما نفهمیدم او چگونه پی به این نقشه برد؟ چون هیچکس با او سخن نگفته بود وهیچکس در اطراف او هم دیده نشده بود و خودبخود این نقشه هم نقش برآب شد.
از حدود دو سه هفته قبل مایکل شروع به تشویق من کرده که مدارک شناسایی ام را عوض کنم، می گفت این مدارک قلابی است، تو باید مدارک شناسایی بنام مارسلا بگیری. این حرفها و فشارها مرا به بن بست کشیده، باور کنید درمانده ام، دو سه بار تصمیم گرفتم بکلی دست از او بکشم به کانادا نزد خواهر بزرگم بروم، ولی می بینم او عاشق من است، با من نفس می کشد، روز را می گذراند و شب ها بارها بیدار شده ومرا نگاه می کند که مبادا از او دور شده باشم.
هیچکس به من جواب درستی نمی دهد، شاید ماجرای زندگی من برایتان عجیب باشد ولی من که یکی از سرگرمی هایم مجله جوانان است دلم میخواهد از شما بپرسم واقعا من چه باید بکنم؟ من دارم به کجا میروم؟ عاقبت این زندگی چه میشود؟
طناز. لس آنجلس

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو طناز از لوس آنجلس پاسخ میدهد

در زندگی خود تجربیات کم نظیری را بدست آورده اید. مایکل هنرمندی که با عشق و هیجان رابطه عاشقانه ای را با شما آغاز کرد پس از یک تصادف هولناک تبدیل به موجودی شد که شناخت او برای همگان دشوار است بدلایل ناشناخته گاه افرادی ناگهان با گذشته خود وداع می کنند و با نام و رسم تازه و گاهی اوقات حتی بدون آنکه نام و نشانی از خود بگذارند درجامعه رها می شوند ولی در مورد مایکل این موضوع صدق نمی کند زیرا او پس از آنکه تصادف کرد توانست طناز را بشناسد ولی او را درچهره فرد دیگر یعنی بصورت (مارسلا) دید. یادآوری اینکه من «آلبرتو» هستم در صورتی میتواند قابل قبول بشود که او دارای چند شخصیت متفاوت شده باشد و این بیشتر به رفتار وکرداری که از خود نشان میدهد شباهت دارد.
آنچه پزشکان متخصص مغزو اعصاب گفته اند متاسفانه بدون تشخیص روانپزشکی بوده است. نکته قابل توجه در این است که مایکل با دیدن نام و شناسنامه و پاسپورت خود و سپردن آن به دست همسرش آنچه را که همسرش می گوید دچار ابهام می سازد. از سوی دیگر می بینیم که طناز در برابر چنین رفتاری از خود انعطاف کامل بخرج می دهد. معمولا خانم ها ازاینکه شوهرشان در چنان حالتی نام زن و فرزند ناشناخته ای را بر زبان بیاورند از خود کنجکاوی زیادی نشان میدهند. در چنین مواردی آنچه طناز انجام میدهد ممکن است بطور موقت سبب ادامه ی این رابطه بشود ولی معلوم نیست در آینده چه پیامدهایی بدنبال داشته باشد.
در این زمان بهترین راه حل تشخیص بیماری همسر اوست یعنی چنین ادراکی از خود و دیگری بدون تردید با مسائل روانی افراد در رابطه است و نیاز به درمانهای تخصصی و ویژه ای دارد که نیازهای تخصصی روانشناسی و روانپزشکی را الزام آور میسازد.