۱۶۰۹ - دخترک زشت دیروز تا کجا رفت؟

1464-87

مهرک ازکانادا:

میان همه خواهر و برادرانم، نمی دانم چرا من به کلی قیافه ام با موهای فرفری پیچیده درهم، بینی بزرگ و دندانهای کج و نا مرتب متفاوت بود، بقول مادر بزرگم نمیدانم چرا خدا مرا زشت آفرید وهمه خانواده را زیبا. از همان کودکی، دختر آشپزخانه بودم، باید ظرف ها را می شستم و به غذاها سر میزدم و به مرور پختن همه غذاها را هم می آموختم. از نوجوانی من مبدل به کلفت خانه شدم، عجیب اینکه مادر مهربانم نیز یادش رفته بود من هم یکی از دختران اش هستم و درون سینه منهم قلبی مهربان و پر از تمنای نوازش و مهر می تپد.
خواهر بزرگم خیلی زود ازدواج کرد و صاحب دو دختر دوقلو شد، همین مرا برای همیشه خانه نشین کرد، چون از مدرسه که می آمدم، باید پرستار دوقلوها می شدم، وقتی درخانه دوست و آشنایی مهمانی و عروسی بود، من می بایستی از دوقلوها نگهداری می کردم وخواهرم می گفت اگر روزی بخت تو هم باز شد، من از بچه هایت نگهداری می کنم.
در مسیر مدرسه، پسرهای محله و خیابان، دنبال همه دخترها میرفتند، در گوش شان زمزمه می کردند، درون کیف وجیب شان، نامه عاشقانه وشماره تلفن جای می دادند بجز من، انگار من یک غریبه سرگردان بودم که هیچکس مرا نمی دید. در میان پسرها من از داود خوشم می آمد، برادر همکلاسی ام بود، دو سه بار به او لبخند زدم، حتی یکروز که کتابهایش روی زمین پخش شد، من کمکش کردم، او هم تشکری کرد و رفت، دو روز بعد که سلام کردم، جواب داد، ولی خیلی زود غیبش زد، سه روز بعد که حالش را پرسیدم، خیلی صریح توی صورتم نگاه کرد و گفت تو هیچوقت توی آینه خودت را دیدی؟ حرفش دلم را به شدت شکست. تا سه چهار روز بغض داشتم، تا سرانجام در آغوش مادر بزرگ خالی کردم. در مدرسه بهترین شاگرد بودم، چون تنها موردی بود که خودم را از خیلی ها برتر و بالاتر می دیدم، تشویق معلمان و تشویق نامه های مدرسه مرا سرشار می کرد، ولی پدر ومادرم چندان اهمیتی نمی دادند و عجیب اینکه 35 تشویق نامه مدرسه را در اتاقم جای داده و دلم به آنها خوش بود. تا من دبیرستان را تمام کنم، تقریبا همه خواهر و برادرها ازدواج کرده، یا به خارج رفتند، یا به کاری مشغول شدند، من بعنوان تنها بازمانده درخانه ماندم، ولی همچنان درس خواندم تا در دانشگاه قبول شدم، پدرم ابتدا نمی خواست من دنبال تحصیل را بگیرم، ولی یک شب شنیدم خواهرانم می گویند این طفلک که شوهر پیدا نمی کند، حداقل بگذارید درس بخواند، شاید مدرکش را گرفت و همان سبب جلب یک شوهر شد!
من بدلیل دور شدن خواهران و برادران دیگر مسئولیت پرستاری از بچه ها و پذیرایی از مهمانان را نداشتم و خودبخود همه نیرویم را برای تحصیل بکار گرفتم. در دانشگاه تهران، به دنبال رشته پزشکی رفتم، گرچه همه فامیل ودوستان مرا جدی نمی گرفتند و زیرلب می گفتند طفلک یک برو رویی هم ندارد، که بیماران را به سوی خود بکشد، شاید دامپزشک می شد بهتر بود، جالب اینکه من ابتدا چنین نیتی داشتم، ولی تشویق شدم ابتدا پزشک عمومی بشوم.
عاقبت من فارغ التحصیل شدم، 3 سال در یکی از شهرهای دور به خدمت پرداختم، و مرتب روی گیاهان مطالعه کردم، بعد بدنبال مکاتبه با دانشگاههای کانادا، پذیرش یکی از دانشگاه ها را گرفتم و بار سفر بستم، عجیب اینکه هیچکس دلتنگم نشد، برای اولین بار مادرم برای من دعا می کرد، پدرم سفارش ادامه رشته های مختلفی را داشت.
من در کانادا، خیلی زوتر از آنچه تصور میرفت، در یک بیمارستان بزرگ دانشگاهی مشغول شدم و بعد از یکسال به عضویت گروه پژوهشی درآمدم، چون من مطالعات زیادی روی گیاهان نادر در ایران داشتم و اثرات درمانی خیلی از آنها را می دانستم. هر روز بیشتر کارم و مطالعاتم مورد توجه قرار گرفت و از سوی دانشگاه با یک گروه جهت مطالعات دقیق تر به مناطق کرمان، فارس و بعد افغانستان و پاکستان رفتم و نتیجه سفرمان چنان شگفت انگیز بود که مسئولیت بخش مهمی از آن مرکز پژوهش را بمن سپردند. من با بالاترین حقوق، برای خود خانه ای خریدم و زندگی راحتی ساختم. عیجب اینکه هنوز خواهرانم و برادرانم موفقیت های مرا باور نداشتند و فکر میکردند من در خواب و خیال با آنها حرف میزنم. ولی بهرحال من همچنان پیش میرفتم و همچنان به موفقیت های بزرگتری دست می یافتم، تا در همان مرکز با خانمی بنام مری آشنا شدم، که اهل یونان بود، او که شاهد پیشرفت های من بود، می پرسید چرا به خودت نمی رسی؟ من می گفتم منظورت چیه؟ می گفت چرا به سر و صورت و موهایت نمی رسی؟ چرا تن به عمل زیبایی نمی دهی؟ چرا تا امروز با مردی دیده نشدی؟من یک شب همه زندگیم را برای او گفتم و اودیگر دست از سر من برنداشت، خصوصا که یک شب در جشن سال نو در مرکز پژوهش، مردها همه خانم ها را به رقص دعوت کردند. تنها من و مادر بزرگ یکی از همکاران دعوتی دریافت نکردیم و من دل شکسته به خانه برگشتم. آن شب مری تا سپیده با من تلفنی حرف زد و مرا قسم داد، با او به سراغ یک جراح برجسته زیبایی و یک آرایشگر آشنا برویم.
این دوره از زندگی من، درواقع گشایش روشنایی ها و امیدها به زندگی من بود، چون تن به دو سه عمل جراحی دادم و همزمان بکلی موها و آرایش خود را عوض کردم. درحالیکه هنوز در مراحل اولیه بودم، به اعجاز آن پی بردم و یکروز جلوی آینه از خودم پرسیدم چرا این همه سال بخودم نرسیدم؟ چرا حداقل بینی ام را، چانه ام را به دست یک جراح ندادم؟ چرا حتی از یک آرایشگر خوب کمک نگرفتم؟
بعد از یکسال من بکلی به یک زن بظاهر زیبا و شکیل مبدل شدم، از هرسویی زمزمه ها و وسوسه ها شروع شد، همان دکترها وهمان متخصصین مغرور گذشته، حالا در برابر من کرنش می کردند، خواستار دوستی با من بودند، من دوستی های موقتی را شروع کردم، یکی از آنها که اهل رومانی بود چنان از عشق با من حرف میزد که من مات شده بودم، من که تا آنروز عشق را تجربه نکرده بودم، آن همه احترام و توجه و تمجید و ستایش را نشنیده بودم، بکلی در وجود آن مرد غرق شدم. خیلی زود مقدمات نامزدی را فراهم کردیم و قرار ازدواج مان را برای آغاز سال نو گذاشتیم. یک شب که به مناسبت تولدش، در خانه جشن گرفته بودیم، همه دوستان آمده بودند، ناگهان خانمی وارد خانه شد، که مرد زندگی من کاملا دستپاچه شد. در طی چند دقیقه همه رویاهای من ویران شد، چون فهمیدم آن خانم، همسر این آقاست، که از رومانی آمده است.
من بکلی در هم ریختم، بیمار شدم، منزوی شدم، حتی دو هفته سر کار نرفتم، همکارانم بویژه مری به یاری آمدند. به من فهماندند که دنیای عشق و عاشقی در این زمانه چفت و بست محکمی ندارد، اطمینان به آدمها، نیاز به تجربه دارد و من کوشیدم دوباره در کار غرق شوم، ضمن اینکه خود می فهمیدم، دارد چهره ام بیشتر می شکفد، بیشتر به دلها می نشیند و بیشتر مردهای اطراف را جذب می کند.
بعد از یکسال و نیم، مردی وارد زندگی من شد، که کاملا نشان میداد پر از اصالت، متانت و مردانگی است. کوشان بکلی زندگی مرا عوض کرد. دیدگاه مرا نسبت به زندگی و عشق عوض کرد، او بود که از من پرسید چند سال است از پدر ومادرت خبر نداری؟ چند سال است سراغ برادران و خواهران خود را نگرفته ای؟ و من برای اولین بار به پدر ومادرم زنگ زدم، آنها را به کانادا، به خانه خودم دعوت کردم.
کوشان کمکم کرد تا برای آنها ویزا بگیرم و روزی که در فرودگاه به استقبال شان رفتم و مادرم را بغل کردم، حیران می پرسید شما دوست مهرک دخترم هستید؟ و من بیشتر او را به آغوش فشردم و گفتم مادر! من خود مهرک هستم و مادرم به گریه افتاد و گفت یعنی تو اینقدر زیبا بودی؟ این همه زیبایی کجا پنهان شده بود؟ گفتم پشت پرده نا امیدی ها، حرف های نیشدار، بی تفاوتی ها، بی مهری ها، مادرم شرمنده صورتم را بوسید و به پدرم گفت باور می کنی، این فرشته زیبا مهرک ماست و پدرم پیشانی ام را بوسید و من اشک چشمانش را پاک کردم و انگار دوباره متولد شدم.

1464-88