سنگ صبـور

1610-42

من در یک خانواده فرهنگی بدنیا آمدم، پدر ومادرم دبیر دبیرستان بودند. هر دو آرزو داشتند فرزندان شان بالاترین تحصیلات دانشگاهی را داشته باشند و از همان دوران دبستان در گوش ما خوانده بودند که تنها راه سعادت و آینده طلایی دریافت دکترا در رشته های مختلف است، ولی جالب اینکه برادرانم به مجرد پایان دبیرستان، به بهانه های مختلف از ایران خارج شده و یکی در فرانسه بدنبال رشته آشپزی رفت و یک شف موفق شد، دیگری در کانادا، یک تعمیرگاه اتومبیل باز کرد و صاحب زن و زندگی شد، سومی در آریزونا راننده کامیون های بزرگ شد و بکلی غیبش زد! من تنها عضو خانواده بودم که رشته وکالت را در ایران خواندم و بعد هم در دفتر وکالت یکی از دوستان پدرم بکار مشغول شدم. متاسفانه من در دفاع از یکی از دوستان دوران مدرسه ام که متهم به مخالفت و توطئه علیه دولت شده بود، به بن بست هایی رسیدم، دو سه بظاهر وکیل و بازپرس با من چنان کردند که از شغل وکالت بیزار شدم. همزمان پسر دوست پدرم از من خواستگاری کرد نپذیرفتم، گفت روزی مجبور میشوی زن من بشوی و من هم گفتم آرزویی که برباد میرود!
در این میان هرچه پدرم اصرار کرد حاضر نشدم این شغل را ادامه بدهم و برخلاف میل و خواسته پدرم بنبال فشن رفتم و به اتفاق یکی از دوستان خود، برای خانمها فشن شو برپا می داشتیم و البته همه فشن شوها زیرزمینی بود. یک بار مامورین به فشن شوی ما شبیخون زدند وهمه ما را بدلیل نامعلوم دستگیر کردند، در بازداشتگاه بود که کریم همان پسر دوست پدرم به سراغ مان آمد و گفت اگر به خواستگاری من رضایت بدهی تو ودوستان ات را تا فردا آزاد می کنم وگرنه به اتهام اشاعه فساد و نمایش لباسهای عریان، هر کدام 5 سال زندانی می شوید. راستش وقتی دیدم حتی اجازه ملاقات پدر ومادرم را هم نمیدهند من رضایت دادم، آنهم بخاطر دوستان و شرکت کنندگان بیگناه.
وقتی بیرون آمدم، با کریم ازدواج کردم و با وجود اینکه او را واقعا دوست نداشتم، بچه دار شدم و مرتب در اندیشه خروج از ایران و طلاق بودم، ولی انگار کریم دست مرا خوانده بود و مرا به همه جای ایران می برد ولی حاضر به سفر به خارج نبود.
دخترم یک موجود بیگناه بود که ثمره یک رابطه ناخواسته بود و او بود که مرا تا 5 سال بقولی زنده نگه داشت در آن 5 سال کریم مرا چون کنیزی می دید که باید برایش آشپزی کنم و خانه داری کنم و هر وقت او آرزو می کرد با او به رختخواب بروم. روزی که فهمیدم کریم دو تا صیغه 16 و 18 ساله دارد تصمیم خود را گرفتم و آنقدر خود را عاشق و فدایی کریم نشان دادم، آنقدر خود را مطیع وفرمانبردار او نشان دادم که یکروز امر به او مشتبه شد و گفت براستی تو بدون من چه می کردی؟ من هم گفتم هیچ می مردم، تو همه زندگی من هستی، من از قدرت تو، از دستورات تو و گاه از خشونت تو لذت می برم، تو یک مرد واقعی هستی!
همین حرفها ور فتارها سبب شد تا کریم تصمیم به یک سفر یک ماهه به ترکیه و یونان و مسکو بگیرد، در حالیکه من می دانستم صیغه هایش را هم با خود می آورد و دور از چشم من، با آنها خوش می گذراند و هر بار که در یونان یا ترکیه شب را با آنها می گذراند و می گفت با دوستان رفتیم کنار دریا!
بعد از ده روز من یک وکیل امریکایی پیدا کردم همه قصه خود را برایش گفتم، او پیشنهاد داد من پناهنده شوم، گفتم به کجا؟ گفت به امریکا، به کانادا به هر کشوری که تو را بپذیرد. بعد هم گفت یک گروه از خانمهای مدافع زنان ستمدیده و آزارو شکنجه دیده، اینروزها در آنکارا سمینار دارند، چرا نمی روی با آنها حرف بزنی؟ آدرس و تلفن گرفتم و درست دو سه روزی که ظاهرا کریم به کنار دریا رفته بود، من با دخترم به آنکارا رفتم ودر آنجا با دو سه خانم که یکی از آنها خانمی کلیمی با ریشه ایرانی بود، قول داد کمکم کند من به او گفتم دیگر قصد بازگشت به استانبول و برگشت به ایران را ندارم، او ترتیبی داد من با دو نفر مصاحبه کردم و بعد در یک مرکز بطور موقت ماندم. همزمان کریم به تلفن دستی ام زنگ زد، من طوری وانمود کردم که از ماجرای صیغه ها خبر دارم در حال بازگشت به ایران هستم، کریم گفت اگر برگردی طلاقت میدهم، گفتم عیبی ندارد از قفس تو آزاد میشوم دو روز بعد که به ایران زنگ زدم، مادرم گفت برگشتی ایران؟ گفتم بله، ولی نه به خانه خودم و نه به خانه شما نمی آیم. میخواهم طلاق بگیرم گفت کریم آدم خطرناکی است، گفتم آمادگی اش را دارم.
در اصل من در آنکارا اقدامات پناهندگی را شروع کردم، آن گروه کمکم کردند و حتی اسپانسر من شدند و حتی به مسئولان امور پناهندگی گفتند جان من در خطر است و درست یک ماه بعد من با دخترم به نیویورک رسیدیم. من نفسی براحت کشیدم. دو ماه بعد به کریم زنگ زدم و گفتم درخارج هستم، ولی نگفتم کجا؟ گفت گیرت می آورم، سرت را از بدنت جدا می کنم من هم گفتم اگر دستت به خورشید رسید به من هم میرسد. من با کمک همان خانم ها دوباره تحصیل در رشته حقوق را شروع کردم تا با مدارک ایران خود تطابق بدهم.
4 سال طول کشید تا من بعنوان یک وکیل در یک دفتر حقوقی به کار مشغول شدم و بعد از مراحلی طلاق غیابی خود را رسمیت دادم و بعنوان یک زن آزاده زندگیم را شروع کردم درحالیکه دورادور در جریان بودم، که کریم دوباره ازدواج کرده و همسر تازه اش 18 سال دارد.
من در رشته وکالت بدنبال دفاع از زنان رفتم، زنانی که چون خود من اسیر مردان ناجوانمرد و ظالمی چون کریم شده اند، در میان زنان مهاجر، با بسیاری برخورد کردم که حتی در سرزمین آزاد امریکا هم اسیر چنین مردانی بودند از جمله یک زن اهل پاکستان که شوهرش او را 9 سال بود به هر بهانه ای با سیگار می سوزاند و بدنش پر از سیاهی و زخم بود و من با تهیه مدارک و اسنادی چنان کردم که آن آقا به زندان افتاد و خانه و رستورانش به همسر و دو فرزندش انتقال یافت.
من عاقبت مرد واقعی زندگی خود را یافتم و شوهرم چنان به من انرژی و امید داد که حتی دفتر وکالتم را بعد از 10 سال باز کردم و یکروز با پرونده ای روبرو شدم که مرا تکان داد، زنی با بینی و دندان های شکسته بجای مراجعه به پلیس به نزد من آمده بود تا از شوهرش جدا شود من در نهایت حیرت فهمیدم، شوهر ظالم و جنایتکارش کریم است. همین مرا به یک انسان خستگی ناپذیر و پرانرژی مبدل کرد تا حق آن زن را از کریم بگیرم و حتی کار به رسانه ها هم کشید وکریم در دادگاه محکوم به زندان شد، در دیداری با من وقتی شنید من میخواهم شکایت خود راهم به این پرونده اضافه کنم، به التماس افتاد، مرتب از زندان زنگ می زد و می گفت خواهش میکنم تو دیگر مرا به زندان طولانی نفرست و یکروز که به خانه برگشتم متوجه شدم مادر کریم به سراغ دخترم آمده و ماجرا را تعریف کرده و دخترم از من خواست از گناه پدرش بگذرم. من امروز از شما می پرسم چنین مردی قابل بخشش است؟ من اگر او را بخاطر ظلم هایی که درحقم کرده به محاکمه بکشم، آرام میشوم، ولی دخترم از سویی با التماس های خودش و مادرش از سویی مرا به بن بست کشیده است. بعنوان یک مادر و یک همسر ایرانی از شما می پرسم من واقعا چه باید بکنم؟
نسترن – نیویورک

دکتر دانش فروغی روانشناس بالینی و درمانگر دشواریهای خانوادگی

به بانو نسترن از نیویورک پاسخ میدهد

برای نجات از زندان و جلوگیری از تحمیلات و حتی تجاوزاتی که احتمال وقوع داشت حاضر شدید با کریم که می توانست شما را بدلیل همکاری و همسوئی با دستگاههائی که چنان وضعی را برای شما بوجود آورده بودند برخلاف میل خود ازدواج کنید و صاحب فرزند بشوید. ولی کریم مردی نبود که فقط در انتظار پیوستن به شما باشد او مثل بسیاری از افراد که در خود قدرت مالی و اجرائی می بینند به استعمار و بهره کشی از زنانی می پردازند که متاسفانه دارای خانواه استوار و پشتیبانی کننده ای نیستند، پدر ومادری که حاضر میشوند دختر شانزده ساله را در اختیار مرد زن باره و هوسرانی بگذارند در فضای تهی از احساس بشردوستانه ای بسر می برند که رهائی از آن فضا را قربانی ساختن فرزندان خود تشخیص می دهند.
درهرحال بانوئی که از مراحل دردناک زندگی خود با شکیبایی ولی در نهایت توانمندی گذشته است، امروز برای یافتن راه حل های قانونی برای نجات آنها که طعمه ی رفتار ستمگرانه هستند نقش فعال و تعیین کننده ای دارد نسترن با یاری رسانی به دیگران اندوه پیشین خود را درمان می کند و با یاری رسانی به هر بانوئی که از همسر خود ستمدیده است به جراحات گذشته خود مرحم می گذارد، او امروز در برابر آن قرار گرفته است که همسر سابق او جنایاتی را که درباره او کرده بود آنقدر ادامه داده است که بالاخره عملش او را به زندان انداخته است و می خواهد بپرسد حال که دخترش از او تقاضای بخشش کریم را دارد به تقاضای دخترش عمل کند یا نه!
پاسخ این است که باید دید کریم از کی تا بحال نقش یک انسان واقعی را در همسر با خود آموخته است؟ و نکته این است که تهمینه بهتر است با دخترش به روانشناس مراجعه کنند و در آنجا مثبت و منفی بودن چنین بخشش را در نظر بگیرند. در صورتی که نتیجه این باشد که او از شکایت خود صرفنظر کند بهتر است از او تعهد قانونی برای نوع رفتار آینده اش با خود و فرزندش بگیرد و از سوی دیگر مخارج عقب افتاده دخترش را تا دینار آخر بپردازد و یک دوره آزمایش چند ساله را به گونه ای تعهد کند که در صورت رفتار نادرست شکایت از او روند قانونی خود را دوباره طی کند.