۱۶۱۱ - قصه غم انگیز دوقلو بودن

1464-87

شیدا از یونان:

شاید همه عمرتان چنین ماجرایی را نشنیده باشید، ولی قسم میخورم، همه آنچه برایتان بازگو می کنم، بدون هیچ تردیدی با واقعیت همراه است. ماجرایی که شاید به دلایلی با فریب با پرده پوشی و راز و رمزهایی همراه باشد. اجازه بدهید از کودکی شروع کنم از آنموقع که من و خواهرم شیده که دوقلوهای محبوب فامیل بودیم، دردسرسازترین موجودات خانواده که مادرم گاه از شدت عصبانیت، گوشه ای می نشست و گریه می کرد.
من و شیده شباهت عجیبی به هم داشتیم، بطوری که همیشه حتی پدر و مادر هم ما را اشتباه می گرفتند، آن اصطلاح سیبی که از وسط نصف شده، در مورد ما مصداق داشت و به همین جهت گاه خطاهای هم را می پوشاندیم و البته من در اصل جورکش واقعی بودم، چون هر بار شیده خطایی می کرد، من داوطلبانه برگردن می گرفتم و بارها بجای او کتک خوردم، ولی شیده هم در بعضی موارد پشت من می ایستاد، خصوصا در مورد درس ها، که بقولی او با استعدادتر بود.
یادم هست یکی دو بار در امتحانات مدرسه، با حرکتی سریع، ما جای خود را با هم عوض کردیم، تا من از ورقه کامل پرشده شیده، استفاده کنم. یکی دو بار، او بجای من امتحان شفاهی داد و در عوض من هم بارها، شکستن شیشه پنجره، آتش گرفتن پرده آشپزخانه و دهها مورد دیگر را به گردن گرفتم.
در دوره دبیرستان، ما پسرها را تا حد جنون به سرگردانی و گیجی می کشاندیم و دوست پسرهایمان را عوض می کردیم و شب درباره رفتار وکردار و حرفهایشان با هم ساعتها حرف می زدیم و قهقهه سر می دادیم و در چنین مواردی شیده شیطون تر و دردسرسازتر بود.
یکبار که یکی از دوست پسرهای من، به زور با من هم بستر شد، شیده به دادم رسید، آن پسر را به شدت کتک زد. ولی بهرحال من دیگر دختر نبودم، در مورد خواستگاران، هر دو خانواده دچار سردرگمی می شدند چون ما به عمد لباسهای شبیه به هم می پوشیدم و آرایش شبیه به هم می کردیم. ناصر یکی از خواستگاران من که سماجت عجیبی داشت، ولی مورد علاقه شیده بود، آخر هم نفهمید با کدامیک از ما ازدواج کرد، ولی در نهایت شیده سر و سامان گرفت. من همچنان به خواستگاران جواب رد می دادم.
بعد از دو سال وقتی شیده حاملگی اش عقب افتاد و بعد از سوی پزشکان داخل ایران جواب رد شنید، به فکر سفر به خارج و معالجه در لندن یا امریکا افتاد. چون شوهرش وضع مالی درخشانی داشت و نگران هزینه ها نبود.
همه مقدمات سفر شیده و شوهرش آماده شد، ولی درآخرین روزها، ناصر فهمید بدلیلی نا معلوم ممنوع الخروج شده، وکیل گرفت و پیگیری کرد، ولی وکیل اش گفت شاید یکسال بطول بیانجامد، ناصر از طریق آگهی های مجله جوانان با یک وکیل در امریکا تماس گرفت و قرار شد، برای من و شیده ترتیب ویزای جدیدی بدهد که البته 4 ماه طول کشید، ولی خوشبختانه میسر شد. من و شیده به ابوظبی رفتیم، درحالیکه ناصر همه گونه امکانات مالی برای پیگیری معالجه شیده در امریکا را فراهم ساخته و دوستان و فامیل اش کاملا آماده بودند، از سویی قرار شد همان وکیل راههایی برای گرین کارت ما هم فراهم کند.
مابه ساکرامنتو رفتیم، که تقریبا بیشتر دوستان ناصر اقامت داشتند، دور و بر ما را گرفتند، حیرت زده از آن همه شباهت ما، ترتیب مراجعه شیده را به پزشکان متخصص دادند، اما بعد از چند ماه پزشکان جواب رد دادند و در صورتی امکان حاملگی را دادند که دو عمل جراحی بروی شیده انجام بدهند و تازه آن هم قطعی نبود. من و شیده غمگین و افسرده بودیم، تا یک شب شیده گفت بیا آخرین فداکاری را در حق من انجام بده، امیدوارم این فداکاری با مهارت انجام شود و من زندگیم حفظ گردد.
پرسیدم چه نوع فداکاری؟ گفت بیا مدتی بجای من، همسر ناصر باش! من از جا پریدم و گفتم متوجه هستی چه میگوئی؟ گفت بله می دانم چه می گویم، بیا آخرین فداکاری را برای من انجام بده، گفتم یعنی من بیایم بدون ازدواج، با شوهر تو همبستر شوم، بقول تو حامله شوم بعد هم بچه را به تو بسپارم و بروم پی کارم؟ گفت این تنها امید من است. من با عصبانیت اتاق را ترک گفتم و تا دو روز با شیده حرف نزدم، روز سوم شیده با قرصهای خواب قصد خودکشی کرد، که یک پرستار آشنا نجات اش داد. من از ناچاری گفتم علیرغم میل خودم می پذیرم، ولی بعد از آن هرگز مرا نخواهی دید. مرا بغل کرده و بوسید و گفت تو همیشه نجات بخش من بودی.
من گیج شده بودم، شبها نمی خوابیدم، تا بعد از ده روز، قرار شد به ناصر بگوئیم معالجات انجام شده درراه بازگشت هستیم. در مدت دو سه هفته، شیده همه اسرار زندگی زناشویی خود، عادات و رفتار، ریزه کاریهای زندگی خصوصی خود و ناصر را برایم توضیح داد، حتی تمرین کردیم و هر دو هم خندیدیم و هم گریستیم. نمی خواهم به جزئیات بپردازم، ولی طبق قرار و مدار، به ایران برگشتیم و من به خانه شیده رفتم. شیده به خانه یکی از دوستان مشترک مان در رامسر رفت تا از چشم ناصر دورباشد.
زندگی من با ناصر، برایم دردآور بود، ولی هربار به یاد شیده می افتادم آرام می شدم، بارها ناصر به بعضی از رفتارها و حرفهای من تردید می کرد، من به شوخی قضیه را روبراه می کردم، سرانجام هم حامله شدم، همه فامیل خوشحال شدند، شیده بیش از همه، به هوا می پرید و در این میان فقط من بودم، که سرگردان و بلاتکلیف بودم، نمی دانستم چه پیش می آید و بر سر من چه خواهد آمد، در آن دوره 9 ماهه چه بر من گذشت، خود قصه ای جداگانه دارد، چون یکبار حتی ناصر به زبان آمد و گفت تو مطمئنی شیده هستی؟ اگر هستی، خیلی تغییر کردی، البته بهتر شدی، کامل تر شدی!
دخترمان به دنیا آمد، من ترجیح میدهم به همه ریزه کاریها و جزئیات آن لحظات و آن روزها نپردازم، ولی بعد از 2 ماه طبق نقشه قبلی، من وانمود کردم شیرم خشک شده، باید بچه را با شیری غیر شیر مادر بزرگ کنم و این هموارکردن راه بازگشت شیده بود. چون بدنم کمی چاق شده بود، شب و روز ورزش می کردم تا بعد از 3ماه و نیم به شکل و شمایل شیده در آمدم.
من به شیده گفتم ترا بخدا مرا خلاص کن، من دارم دیوانه میشوم، شیده می گفت هنوز زود است، چون باید همه چیز طبیعی باشد، بعد خبر داد که یک خواستگار پیدا کرده، که بروایتی خواستگاری برای من بود، ولی مسئله دختر نبودن من سبب می شد تا من در پی چنین وصلتی نباشم. آنروزها در ضمن بخاطر مادرشدن در چهره من تغییراتی پدید آمده بود، که به مرور از آن شباهت صد درصد با شیده دور می شدم، این مسئله هردوی ما را نگران کرده بود و بطوری که یک متخصص میکاپ پیدا کردیم که ستارگان سینما را میکاپ می کرد، از او خواستیم ما را به مسیری هدایت کند، که همچنان شبیه بهم باشیم، این مسئله تا حدی حل شد.
بعد از مدتی عاقبت برنامه انتقال را انجام دادیم و من یکسره به رامسر نزد دوست مشترکمان رفتم، ولی در آنجا بیمار شدم، دوری از دخترم، حس عجیب مادری، خاطره شبهایی که تا صبح به دخترم شیر دادم و یا حتی بعدها پنهانی شیردادن ها، مرا بکلی سرگشته کرده بود. شیده می گفت برگرد. در ضمن می گفت ناصر گاه رفتار عجیبی دارد، گاه از من می پرسد چرا تو مرتب تغییر اخلاق میدهی؟ شاید هم واقعیت را فهمیده و به روی خود نمی آورد!
سه ماه بعد من با دوستم شهرزاد به ترکیه رفتیم، در آنجا براثر اتفاق با یک یونانی آشنا شدم که عاشق دلخسته من شد، تقاضای ازدواج کرد، فهمیدم در کار صادرات وواردات است، من بدون تردید با او ازدواج کردم و به یونان رفتم. اینک چند سال است در آتن زندگی می کنم، با همه فامیل بخصوص شیده قطع رابطه کرده ام. چون او عامل سرگشتگی امروز من بود، تنها دلخوشی ام دختری است که به دنیا آوردم، بسیار شبیه همان دختری است که در ایران جا گذاشتم و باهمه نیرو می کوشم دختر جا گذاشته در ایران را در این موجود بی گناه و بی خبر تازه پیدا کنم.

1464-88